X
تبلیغات
تعبیرامروز

گاهنامه ی دینی سیاسی فرهنگی وغیره

تغیرناپذیری سیاست پاکستان وافغانستان

تغیرناپذیری  سیاست پاکستان

افغانستان

راگرفتار دام خود فریبی نموده است !

به  باور اکثرپژوهشگران درفضایی که قدرت به صورت ناعادلانه توزیع می گردد؛  امکان ظهور تروریسم  درآنجابیشتر وجود دارد؛ درچنین فضایی که یک سوی قضیه با داشتن شایسته گی سیاسی ازقدرت محروم می گردد؛ اجباراً برای تحقق آرمان خود به خشونت وترور دست می یازد؛  اگر گروهِ سیاسی – مذهبی طلبه ها را زیرِ این صنف هم قرار دهیم ؛ ترور وخشونت این گروه بازهم توجیه پذیرنیست؛  زیرا دولت موجوده تاسطح تقسیم قدرت با این گروه نیزحاضرشده است؛  درحال حاضر راه های متعارف رسیدن به قدرت مسدودنیست؛  که گروهِ مذکور مستقیماً به قتل عام کورکورانه دست یازد؛  هیچ مسلمانی منکر پایان ناپذیری  نفس جهاد نیست؛  اما چگونه گی شرایط جهاد وحکم صدورآن درحیطه ی صلاحیت هرقاعده ی بغدادی خوان هم نیست؛  که  روزمره فرزندانی را بی پدرگرداند ؛  و بانوانی را بیوه .  بالآخره هرقاتلی هم مرگ دارد ودر روز بازپرس درپیشگاه  دادگاه خداوندمتعال ؛ حاضرشدنی ست.  اگر مسلمانی یکبار هم روی به قبله ایستاده شده باشد؛ ووابسته گروه های ذینفع نباشد ازعقوبت خداوندمتعال می هراسد.  سازماندهندگان ومفتی های چنین قتل وقتال ها چنان بی هراس از روز بازپسین دست به صدورحکم می زنندکه گویی وحی درحال حاضر جریان دارد که صحت نظرشان را تأئید می نماید؛ تنهاحضرت شارع که ناگسسته زیرهدایت حق بود قادر بود باجرأت درصدور چنین اوامر ونواهی اقدام نماید.  بزرگان وائمه ی دین هنگام صدورفتوا ازترس خدامی لرزیدند تامبادا به خطا روندومرتکب جرم گردند. موضع گیری شورای علمای افغانستان ازهمان ریشه تا حال درصدور ونفی حکم جهادِ مرسوم؛  گنگ بوده وحالت انفعالی داشته؛  تنها پس ازسخنان مفتی مکه سروصداهایی درین رابطه  به راه انداخته وآنهم ترسیده ولرزیده .   این شورای بیچاره سعی نمود که از شورای علمای پاکستان  درین فرایند استفاده نماید؛  این تلاش ستودنی ست؛  اما درک توانایی خود و شناخت قابلیت طرف مقابل؛ استعداد بالاتراز القاب های ثقیل می طلبد که شورای علمای افغانستان فاقدآن است.   اگرما حق نداریم ؛ به تقسیم وتوزیع امتیازات پولی ومالی دولت  وسیاست استخدام آن حرفی بزنیم ؛  مسأله صلح وجنگ به همه اتباع کشور رابطه دارد؛  ضرر جنگ پیش ازینکه به یک قدرتمند برسد به بینوایان روی خیابانهامی رسد؛  هرکشوری که دشمن را به جای دوست بپذیرد و جای دوست را به دشمن بدهد؛  درواقع خودش را دردام خودفریبی انداخته است؛   وناکامی سرنوشت محتوم اوخواهدبود؛  دوستی افغانستان با پاکستان شامل چنین حکمی است؛  همین شورای علمای پاکستان  بود که جهادمردم افغانستان را دربرابرشورویها برحق دانست؛ وازآن پشتیبانی نمود ؛ همین که دولت گردن فراز جهادی را درافغانستان دید؛  حکم جهاد را علیه او صادرنمود؛  گروه هایی را علیه دولت اسلامی  تحریک کرد و وارث بلامنازع  اسلام وشریعت آن ها را رقم زد؛ چون ناتوانی وشکست آنها را مطالعه کرد؛  گروه دیگری را بانام  وذهنیت دیگر بنام طالبان به جامعه فرسوده ی افغانستان تقدیم کرد؛   شایدپای رنجشی بااین گروه درمیان بود که چندماه پیش درصدد آرایش نیروی دیگری  بنام حقانی گردید؛  تابتواندخلای احتمالی بعدی را پرکند. یعنی علمای دینی پاکستان درصدورِفتاوی خود؛  بیشتر منافع پاکستان را درنظردارندتا حکم شرعی قضایا .  شورای علمای افغانستان منحیث یک نهادرسمی دینی  شاید ازهمه ی این رویدادها ناآگاه نباشد؛   ازدوران سردارِ بزرگ ( محمدداؤدخان)  سیاست پاکستان در رابطه به افغانستان همین بوده که ملایی را ازدرون افغانستان برضدافغانستان تحریک نماید؛ وباکمترین هزینه بزرگترین کار را انجام دهد. ازهمان روزهای نخست روی کارآمدنِ دولتِ موجوده ؛  تعدادی در افغانستان  علاقمند احیاء وبازسازی تشکیلات درهم ریخته ی طالبان بودند که توانستند آهسته آهسته این گروه فروهشته وفروریخته را به یک نیروی مغرور ومطرح تبدیل  نمایند؛  منفجر شدن هرانتحاری  وانفجار هربم کنار جاده یی لرزه بر اندام  منابع قدرت تولیدمی نماید؛ صاحبان طبیعی قدرت  به عوض مقابله همانند؛ دست سازش ومدارا بااین گروه دراز می نمایند.  ضعف مورال و روان درهم ریخته ی حاکمیت ؛ ملت را نیز ترسو ساخته است.  با ادامه ی این شیوه شاید تاآنجا برسیم که آنها را به لقب خودساخته ی شان "  طلبه های کرام " بنامیم ؛ بسیاری از چهره های کلیدی دولت افغانستان وشورای صلح؛  درپاکستان؛ صاحب خانه وکاشانه بودند؛  وبه فرهنگ سیاسی پاکستان کاملاً آشنااند؛  خوب می دانندکه درپاکستان مرزی میان دولت وعلمای دینی وجودندارد؛  فشاری برشورای علمای پاکستان نه ازطرف آی اس آی است ونه ازسوی ادارات دیگر.  بلکه درخطوط منافع پاکستان؛  استفاده از پول ؛ دین ومذهب عنصرمحوری است؛  این سیاست که توسط محمدعلی جناح ترسیم شده بود؛  علمای دینی پاکستان پابند همین خط اند وبااخلاص بدان منقادند. این نگره که بانی نخست با دستان خود آن را پی ریزی نموده  تاحال دست ناخورده مانده و همه رهبران نوبتی پاکستان صرف نظرازمنافع گروهی خود پاسدار آن اند.  هیچ فشاری برشورای علمای پاکستان وجودنداشت؛ که ازاشتراک درمجلس کابل امتناع ورزیدند؛ بلکه شورای علمای پاکستان + مدارس دینی پاکستان  وسایر نهادهای مذهبی پاکستان پشت سرهم درکنارِ مؤسسات پالیسی سازی نظامی واستخباراتی درظهور؛ آرایش ؛ درتجهیزوتسلیح نیروی طلبه ها نقش داوطلبانه دارند . درایام مقاومت علیه تجاوزپاکستانی  فتاوی گوناگونی مبنی بر مشروعیت قتل وکشتار ازمنابع مختلف نهادهای دینی  - مذهبی  پاکستان صادر می شد؛  برعلاوه ی صدورفتواها  ازمجرای صندوق فقهی ؛ خانقاه های پاکستان نیز با صدورفتاوی رنگارنگ  دَین وطنی شان را در برابر پاکستان  علیه افغانستان ادا نمودند؛ ده ها جلدکتاب پیرهای پاکستانی مبنی برتأئید وتبرئه ی تجاوز طالبانی درکتابفروشی های روی سَرَکِی کابل درآن هنگام به فروش میرسید . علمای پاکستان برعلاوه ی سایر بی شرمی ها به جعل احادیث به نفع تجاوزپاکستانی  نیز دست یازیدند.  آیا همه ی این رسوایی ها به  بزرگان  مطرح  سیاست جاری افغانستان ؛ بویژه به آنانی که درجلسات بُن ازطریق پاکستان حضوریافتند نامعلوم هست که هنوز دستِ طمع به دامن پاکستان می زنند؟

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392 ساعت 22:37  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

به مناسبت پایان ماه مبارک روزه

ماه نزول قرآن

ماه مبارک روزه ایام نزول قرآنکریم است؛ بنابرباورِ اهل سنت وجماعت خداوندمتعال به پیامبران خود؛ صدصحیفه نازل فرموده وچهارکتاب؛ که درآنهاوعدووعیدخودرابیان نموده است؛ عقیده به این چهارکتاب؛ رکنی ازارکانِ ایمان محسوب می شود؛ یکی ازین چهارکتاب نازل شده ازسوی خداوندمتعال که قرآنکریم است؛ قرآنکریم کتابی است که ازباء بسم الله تاسین والناس حرف به حرف وکلمه به کلمه توسط فرشته ی خدابه نبی اکرم(ص) نازل گشته ؛ بردل پاکش نقش بسته واززبان مبارکش جاری شده؛ وامروزپس از(14قرن)واندی همان سان که به پیغمبرخدانازل شده بودبدون دستکاری ودگرگونی؛ به قرائت عاصم دراختیارماقراردارد؛ ماهنامه ی آبشار؛ زدودن ابرهای تیره وتارتوهّم ازآسمان تفکررا؛ قسمتی ازکارفرهنگی خودمی داندبدین بهانه که قرآنکریم  در ماه مبارک روزه نازل گردیده؛ برآن شدیم که قسمتی ازیک صفحه را؛ درماهنامه به قرآن شناسی تخصیص دهیم؛ چون قرآنکریم توسط وحی دراختیاررسول(ص) قرارگرفته ازین لحاظ باتوضیح مختصری برواژه ی وحی موضوع رادنبال می نماییم:

وحی به معنای القاوانداختن مطلبی درضمیرکسی؛ به گونه ی سریع وپوشیده وبه وسیله ی اشاره ورمزهایی که فقط طرف را متوجه آن مطلب نمایدمی باشد. درقرآنکریم وحی وابحاء به وجوه مختلف آمده است وبه معنای اشاره ی پنهانی نیزگفته شده؛ چنانچه وقتی که حضرت ذکریا (ع) بشارت تولدیحی راگرفت و ازمحراب عبادتگاه خارج شدبه مردم خوداشاره(أوحی) نمودکه همه ی صبح وشام خدای راتسبیح بگوئیدچنانچه درسوره ی شوری آیه 51 خداوندمتعال چنین می فرماید:  خداوندباهیچ بشری سخن نگویدمگربه وحی؛ یاازپس پرده یی (غیب عالم ملکوت وحجاب ملکوت جهان)؛ یافرستاده ی بفرستد(فرشته ی وحی)تابه امرخدا؛ آنچه خواهدوحی کند.هماناکه خدای دانای بلندمرتبه یی است. به فحوای این آیت شریف رابطه ی خدابابشرازسه راه است:

1- ازراهِ وحی یعنی ارتباط مستقیم؛  که خداوندبدون واسطه باپیامبرخودسخنی به رمزمی گوید.

2- ازپس پرده؛ یعنی ارتباط غیرمستقیم  وبه واسطه است؛ اماواسطه خودرسالتی نداردمثل سخن گفتن درخت؛ باموسی(ع) که درخت خودپیامی نداردواین خداست ک ازپس پرده سخن می گوید.

3- رسولی واسطه است. یعنی ارتباط مستقیم است؛ امافرشته ی وحی رسالتی ازسوی خدا دارد و او، وحی راابلاغ می کند.

چون سابقه ی وحی ونبوت همزمان باآغازآفرینش است؛ ازینرو؛ وحی نزدیهودونصارانیزمعروف است؛ پیامبران درمیان تمام قبایل؛ چون رحمت خداوندمتعال مبعوث شده اندووظایف هدایت؛ بیم دهنده؛ ومژده آورراعهده دارند. اگربپذیریم که اقوام سکایی همان یاجوج وماجوجی اندکه کتب سماوی بدانهااشاره نموده اندپس درمیان یاجوج وماجوج نیزدوتن پیامبربنامهای سیم ولام مبعوث شده اند

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 21:20  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

بیادمرحوم متین

{قالو انالله وانالیه راجعون}

به یادمهندس عبدالمتین بارش!

مردی که دردوسوی حیات می نگریست

دره ی پنجشیریکی ازدره های سردونامساعدی است که در شرقی ترین قسمت جبال هندوکُش موقعیت دارد.ازشهرکابل تا قلب این دره که روستای باباعلی است155کلومتر فاصله هست.این دره که درزمستان بالباس سفیدبرف  پوشیده می گرددودربهارجبالِ  شامخ آن سرسبزوزیبا می نمایداین دره که یکی ازدره های اساسی این ولایت بوده که ازشمال غرب  به جنوب شرق باطول بیش از50 کلومترامتدادیافته این دره ازدره های فرعی ای ازشمال به جنوب وازجنوب به شمال تشکیل شده وباولایات کاپیسا،نورستان ولغمان هم سرحداست کوتل های عبدالله خیل،پرنگال،جهرعلی،قولندوروپاوات،آستانه  وخرجگیری ولایت پنجشیررابا همسایه گانش وصل می کندارتفاع این کوتلها ازسطح بحراز3000مترتا5072متر می رسدمردمان دره پنجشیرشجاع،غیورباگذشت وپرحوصله اند.چنانچه شاعری انشادفرموده:

جوانِ خوب به ملک دره باشد

کسی تاجک کسی هزاره باشد

لباس شان زپشمِ بره باشد

پلنگ ازدست شان بیچاره باشد

مردم ترک تبارآن که درقسمت علیای دره می زینددرحدودزیاده ازدوقرن است که درین مناطق توطین یافته انداراضی این مناطق به شمول قسمت سفلای دره که دارای خاک سیروزوم نوع روشن هست چندان حاصلخیز نیست درزمستان مردم بیکاراندودرتابستان قطعه زمین کوچکی که دراختیاردارندازفصل بهارتاپائیزجان می کنندتالقمه نانی بدست می آورند دولت هادرطول زمانه به این مردم توجه ننموده اندتاسال1331خورشیدی دردره یی که به بیان ( W.H.O) به تعداد65000نفرنفوس داردوامتدادآن به 50کلومتر می رسدیک باب مکتب وجودنداشت.به گفته ی محترم اسدالله یک تن ازمعلمان قدیمی دیارباباعلی که درزمان کنونی بازنشسته شده نخستین مکتب دهاتی درسال 1331خورشیدی به وساطت وسعی وکیل اخترمحمدخان دردِهِ سنگی خان که ازمضافات اولسداری دره است تاسیس گردیدومرحوم عبدالمتین درسن هفت ساله گی درآن ابتدائیه زیرنظرپدردانایش مرحوم ملاعزیزاحمد که یگانه معلم منطقه بودبه آموختن الفباآغازنمود.چندین سال پس جناب محترم وکیل اخترمحمدخان که درحال حاضردرحدود97سال عمردارند ودرقید حیات اندبااستفاده ازموقف ومنصبی که داشت امرتاسیس یک باب  مکتب ابتدائیه رابخاطرزنده ماندن استعدادهای اطفال این بوم ازطرف معارف کشوراخذ نمودتا آن زمان هراستعدادی که شگفته گی یی اگرداشته درسنین کودکی بوده وپس ازچندی روزگارنامساعدفقط برهمه یک چیزآموزش می دادوآن چطور زیستن بود؟ وبس .حیات به مفهومی جزانتظارکشیدن فرارسی سرنوشت محتومِ زوال ونابودی هستی چیزدیگری نبود.درآن روزکه به مناسبت تاسیس(1345خورشیدی) نخستین مکتب ابتدائیه دردلِ این دره- روستای باباعلی محفلی درحضور ولسوال پنجشیر،مدیرعمومی معارف ولایت وسایرارکان دولتی آن عصر،برگزارشدیک مقاله که بادستان مرحوم ملاعزیزاحمد نبشته شده بودتوسط یگانه فرزندبزرگواروطنی اش مرحوم عبدالمتین قرائت شد ومقاله دوم رامرحوم ملاعبدی آخوندبه شکل نظم ترتیب داده بودنیزقرائت شد. عبدالمتین بارش که سال1331خورشیدی درروستای باباعلی _دره ی پنجشیربه دنیاآمد.سه سال دوره ی مکتب ابتدائیه  رادرآن روستا تحت نظرپدرمتدین وبزرگوارش ملاعزیزاحمدبه پایان رسانددرسال1346خورشیدی شامل مکتب ابتدائیه کابل گردیدعلت آمدن اوبه کابل نه ازروی ذوق بودبلکه به علت ضعف وناتوانی اقتصادی که ادامه ی حیات رادر،روستا ناممکن  می ساخت،پدردانایش به جای آنکه موافق سنت روستاییان فرزندش رابه دهقانی زمینداران بگماردولقمه ی نانی به دست آردوقوت لایموت کند ،اورا به دامن معارف واگذاشت .مرحوم عبدالمتین پس ازپایان دوره ی متوسطه ی نادریه ازطریق کانکورشامل لیسه ی تخنیک ثانوی گردیددرسال1352 بافراغت ازلیسه ی مذکوردربندکجکی شامل کارشددرسال1353بااشتراک درآزمون دانشگاهی موفق گردیدکه شامل یگانه دانشکده ی مهندسی  وقت گردداودرسال1357خورشیدی باموفقیت ازرشته ی راه ومیدانسازی دانشکده ی مذکور فارغ التحصیل شدموافق قاعده ی همان عصرکه فارغان دانشکده ها مدت شش ماه بحیث سربازدرصف ارتش خدمت می کردنداونیز بحیث سربازمدت شش ماهِ عمرش رادرین صف سپری نمود.بعدازطی میعادمذکوروتحصیل سند فراغت ازصفوف ارتش درتابستان سال1357درریاست تعمیرات وزارت آموزش وپرورش بحیث مهندس شامل وظیفه گردید.درهمان سال آقای دستگیرپنجشیری عضودفترسیاسی یگانه حزب حاکم،ازپست وزارت تعلیم وتربیه زیرنام نیمه مخالف اجباراًبه وزارت فوائدعامه تبدیل شداوباعاطفه یی که بانسل بالنده ی دره داشت باوجودناهمگونی وناسازگاری ایدیولوژیکی مرحوم عبدالمتین راباخودبه وزارت فوائدعامه برد که بحیث مدیرفوائدعامه ی غزنی مقررنمود.مرحوم عبدالمتین بارش باتحلیلی که از لگام گسیخته گی هرلحظه یی نظام سیاسی کشورداشت،همه سو،راناامن وبی ثبات تشخیص داد.ازینرومرحوم بارش زیستن درکنارمردم زادگاهش رابهترشمرداودرسال1358خورشیدی،درولایت پروان بحیث مدیر فوائدعامه مقرر،وتوانست تاسال1366خورشیدی خدمات شایانی به مردم درحدودصلاحیت وظیفه وی وسیاسی خودش انجام دهد. دراواخردردوران فروریزی پایه های نظام سیاسی حاکم، درچاریگار بحیث مدیرفوائدعامه،عرصه ی کاروفعالیت همه روزه براوتنگ وتنگتر می گردید. نیت های منفی وسوء ازهرطرف نسبت به او درحال نضج گیری بودکه درسال1367خورشیدی به دلایلی اورابحیث معاون فنی آمریت عمومی حفظ ومراقبت سالنگ هامقررنمودنددرواقع این اقدام رهبری وزارت به شکلی به نفع امنیت او تمام شدوخطراتی که درجلواوقرارداشت زیرشعاع خدمات اودرصعب العبورترین وسردترین منطقه ی میهن، کم رنگ گردیداو درهرنوع اوضاع واوحال نامساعد چه سیاسی وچه جوی درسالنگهاباصداقت وراستکاری مصروف خدمت به مردم بود.بسا افرادواشخاصی بودندکه دردوران مقاومت دربه دست آوردن پول ازهیچ نوع سازش دریغ نمی ورزیدندآنانی که عمری لاف وگزاف جهادمی زدنددربرابرپول طلبه ها تاب مقاومت را ازدست می دادند مکانی چون سالنگ هاکه حیثیت ستراتیژیکی ویژه یی داشت تنهاافرادخاصی که مانندمرحوم عبدالمتین متعهدبه ملت وپاه بندبه اصولی بودندمی توانستندبامُزدناچیزبدون خیانت فعالیت کنند.اومشکلات اقتصادی وگرسنه گی های پی درپی راپذیرفت،هیچ یک عاملی نتوانست اراده ی آهنین وصداقت اورانسبت به کارووظیفه اش خدشه دارسازدکه اوناگزیرگرددبه جای صداقت راهِ خیانت رادرنوردد ازبدوتاانتهای عمرش غیرازمزدقانونی،متاع دیگری ازمادیات حاصل ننمود.اومدت 30 سال بحیث مهندس راه ومیدان اجرای وظیفه نمود

نخستین بارکه دردوران سلطنت سردارمحمدظاهرشاه پُل سمنتی روی دریای دوآب اعمارشداین پل خطی بودکه می توانست مناطق مرکزی پنجشیررابادره ی پنجشیر وصل کندولی بادلایل نامعلوم که شایدهم  یکی ازآن ادله قیام مسلحانه ی سازمان اخوان المسلین(شاخه ی جمیعت) بودسبب شدتاکاراعمارسرک متوقف گرددروی این منظور درمنطقه ی زردی روی دریای دره نیز پلی اعمارشده بود.این پل که ازسوی انکشاف دهات اعمارمی گردید،اولین مهندسی که طراح آن بودوبالفعل این پروژه رارهبری می نمودمرحوم مهندس عبدالمتین بادوست همنوایش مهندس صابرکوهستانی بودبعدهاپل دیگری درمیانه راهِ دره درمنطقه ی سخ اعمارشدکه مهندس آن نیز مرحوم عبدالمتین بود که به گفته ی کارآگاهان این رشته،این دوپل دووایه ساخته شده بودودربرابرطغیان سیل وآبخیزی مقاومت نتوانست.دردوران بازسازی مرحوم انجنیرعبدلمتین بارش بایاران هم مسلک شان بااندوخته های نو،دوپل جدیددرجای گذشته( زردی وسَخ) به شکل یک وایه باظرفیت25تا30تن وزن وهزینه ی هرپل مبلغ  65000دلارآمریکایی ودوپل دیگر درمنطقه ی باباعلی که  رودجهرعلی را باراه عمومی وصل می نمایدوپلی هم که رودپرنگال راباراه باسایرمناطق متصل سازد اعمارنمود.آخرین پروژه یی که اوآغازش نمودوناتمام گذاشت سرک سربندی است باتأسف سحرگاه 15جدی سال روان خورشیدی دردیار خودش درپنجشیراما نه در،روستایش بلکه دورازخانواده اش حین اجرای وظیفه وخدمت به خلق الله جان به جان آفرین سپرد.جسدمطهرش که دربیمارستانی درعنابه گذاشته شده بوددرهمان سحرگاه ازطرف اقاربش که ازپنجشیر،سالنگ وکابل آمده بودندبه شهرکابل انتقال یافت ودرحوالی نمازعصردرمیان انبوهی ازدوستانش درکابل باعزت واحترام به خاک سرسپرده شد{انالله واناالیه راجعون}چون اوازابتداتاانتهادرکنارمردم خودبودمردم دره ی پنجشیرمرگ مرحوم عبدالمتین راضایعه ی بزرگ می شمارند. دوشخصیت سیاسی ازنخستینیان مکتب باباعلی سربرآوردندکه یکی مرحوم عبدالحفیظ آهنگرپوربود ودیگری مرحوم عبدالمتین بارش. فرد نخست درسطح ملی شگفت وکم زیست ولی ارزش های که اوحاملش بود تاکنون زنده وپذیرفتنی اند. دومی برعلاوه ی اینکه نخستین متخصص منطقه بودوتاآخرین لحظات  درکنارمردم زیست ونخستین جوانی بودکه علم مخالفت علیه دربارسلطنتی برافراشت اماتانهایت دردایره ی خمودوجمودایدیولوژی باقی نمانداودردوران سلطه ی روسهابااحتیاط  عمل نمود،پابندی های عقیده تی سیاسی رادرهم ریخت وقادرشدسبب اتصال حلقه یی ازروستاباشهرگرددکه درتحولات سیاسی بعدی نهایت تعین کننده بود.1.باآنکه درحلقات دیگردیدگاه دیگری رانیکو می ِ پندارندکه به مرحومی نسبت بدهندامااومردباعقیده وباایمان بود به خداوروزبازپسین انقیادداشت،گذشته ازین اودرسلسله ی شریف نقشبندیه ی بانوریه  باشیخ الشیوخی جلیل القدری بیعیت بسته بودوازاوتعلیم وسبقی داشت درواقع به خرافات قدیم وقیدوبست ایدیولوژی سالهاقبل پشت پاه زده بود.

احوال شخصی :اومردخوش برخورد،مهربان،شکسته نفس وصمیمی بود،اقارب ونزدیکانش راپیگیر عیادت می نمودطوری که شایسته ی مردان بزرگ است اونیزتکیه کلام ویژه یی داشت وهردوست ونزدیکش را با کلمه ی بسم الله پذیرایی می کردوکودکان رابالفظ شیرین دیوانه گک می پذیرفت .هرگاه یکی ازنزدیکانش رازمان طولانی نمی دید،دل نرم اوتاسطح گریستن محبتش رابیان می کرد،هیچگاهی شنیده نشده که ازاوکسی شکایت نموده باشدازنافرجامی روزگاراومدت4بارتأهل نمودکه ازدوخانمش صاحب فرزندی نگردیدوازدوی دیگر به ترتیب صاحب 6فرزند(دوپسروچهاردختر) وازآخرین آن دوپسرودودخترنصیب گردیددردوران حیات برعلاوه ی دردوغم نابهنگام مرگ دوبرادر جوانش {مرحوم عبدالسلام ومرحوم فیض الله} غم مرگ دودخترش رانیزچشید.سومین خانمش که ازاوصاحب 6فرزندشدنیزهدف تیری ازسوی افرادناشناخته قرارگرفت وحیاتش راازدست داد.مرحوم ملاعزیزاحمد(پدرمرحوم عبدالمتین بارش)پدر ده فرزندبوداوکه دو بارتأهل نموده بودازبانوی نخستش دوفرزندکه بزرگترآن نصیراحمدنشاط نام داردشاعر،سخنوروطنزنویس معروف کشوراست ودومینِ آن ملاعبدالغیاث عارف کامل وانسان وارسته یی بودکه حامل طریقه ی پربارنقشبندیه دردره ی پنجشیر اورا می دانند.محب بارش که درمطبوعات کشورازشهرت معینی برخورداراست باوجودی که شاعرشیرین بیان وخوش گفتاراست استاددانشکده ی ادبیات کابل نیزمی باشد.قبل ازآنکه اوبه شعرنونیمایی روبیاورد،بی گمان ازاستعدادهای بی نمونه ی  عصرش محسوب می شد. بیت زیرنمونه ی شعراوازدردورانی است که درصنف نهم مکتب سبق می خواندوکارون بیانگر تخلص می نمود:

خواهم چورعدوغرش وغوغای آسمان

چون چرخش سپهرچوطوفان بی امان

 کاخ کهن بریزم وسیلاب خون روان

 زقلب پرزفتنه ی ارباب وبیگ وخان

اوضاع واحوال بعدی اورا به سوی سیاسیت ومبارزه سوق دادومدتی درباسیل پلچرخی زیرنظرجلادان عصربسربردپس ازرهایی، باوجودی که درحلقات سیاسی ازآبرومندی ویژه یی برخورداربودازکارعلمی دست بردارنشدوبه کرسی های دولتی قانع نگردیداوکه بحیث استاد،دردانشکده ی ادبیات کابل مصروف بود باانتشارمقاله ی بنام ازهرچمن ثمنی،تلویحاًبربی تفاوتی های نظام خورده گرفت وبه تعقیب آن،مجموعه یی ازاشعارش زیرنام" یک روز بی دروغ " زینت چاپ یافت ودرحلقات سیاست آن رابه گونه ی دیگری که اعصاب نظام راتخریب می نمودتعبیرنمودندپس ازآن اودررویارویی باسیاست جاری قرارگرفت وباگذشت هرروزدرهرنقطه یی انگشت گذاشت وضربه خوردتااینکه دراوان کنونی درزیرزمینی سردی محبوس است وقربانی بیانگری شده است.دانشمندگرانمایه مؤلف کتاب امیرحبیب الله خادم دین رسول الله "مردی درحریق تاریخ" دکتورخلیل الله ودادبارش که کتابچه ی شیطان راترجمه نموده نیزبرادرمرحوم عبدالمتین بارش است .

ناتمام...

|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 22:9  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

تصوف درنظردوستان ومعاندان

 منشاء تصوف،ازنظردوستان ومخالفان؟

ازاوانی که صنف صوفیه بانیروی قابل ملاحظه یی درعرصه ی کارزارعرض وجودکرد دردنیای اسلام وخارج ازمرزهای آن درمیان تائیدونفی،تباغض وتألف راه های دورودرازی راکه آگنده ازشرف وعزت، ناگواری وناسازگاری بودسپری نمودمعدودی ازافراد،دردوسوی عالم  (اسلام وغرب) گاهی همنوا گردیده اندکه تصوف زاده ی ادیان گذشته آسمانی وحتی  مقتبس ازمذاهب بی دینی هندوئیزم وآتش پرستی است امادسته ی دیگری که به مالخولیای نژادی وتکلیف فُسیل پرستی گرفتارندمی انگارند که صوفیه تراوشی است ازفکرایرانی درتقابل با اسلام عربی ،خلاصه ی این اندیشه چنین است:ادامه ی آن
|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 23:45  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

خادمان اند یا تبهکاران ؟

 

براساس داستان مستندجان محمدقرین:

 

داستان توسط:م.ع.نقشبندی

                     خادمان اند یا تبهکاران ؟

  خون درصحرا...        

  الا انهم هُمُ المفسدون ولاکن لایشعرون  (بقره ...12 )

نوشتار زیر،داستا ن هنری نیست که خواننده گان را سرگرم سازد ، بلکه حقایق تلخی اند که زمین بی جان افغانستان ازشرم آن وقایع درهای آسمانِ  باران زا، را بروی خود بسته که لکه های سیاه جنایت را ناشُسته به نسلهای بعدی انتقال دهد  ، می خواهد فریادش را خودش برساند زیرا می هراسد که مورخین به درد ناسیونالیزم گرفتارباشند ، که جنایت را به عوض خدمت در تاریخ درج کنند ، زیرا جامعه ی ما از کاروان  ترقی وتعالی  عقب ماند واز گذشته ی دردآ فرینِ چند دهه ی قبل حامل هیچ یادگاری نیست ، زیرا آن بدبختیها را عین کمال می داند ،هنوز هم جعل و تقلب رااز صفا و صداقت فرق نکرده اند ،این رویدادهایی است که درگوشه ی آرام کشور ما گذشته ، در سویی که در حقیقت در مقابل جاهای دیگراز مکان های امن شمرده می شده،قصه ها لحظه هایی از 7تا8 ثور را درنظردارد ، فجایع 9 ثور را جزء خدا بنده حساب نخواهد توانست ، 10 ثور هنوز تمام نشده، گرچه  قضاوت گر واقعی تنها خداست اما او خلق را از فکر کردن محروم ننموده و روز نخست بدو اسمای همه پدیده ها ( اسرار مکنون )را آموزاند که انسان برخلاف مخلوقات دیگرِ عالَمِ خلق، بتواند زشت راازنیک تفریق کند یا به کلام دیگر او را به علم حد شناسی و خواص آفریده هایش  عالِم ساخت تا بتواند بر  سایرین حکومت نماید ـ      دهقان دختی که نامش رخسار بود در خانواده یی ازاهالی امام صاحب قندوز درخوان نعمت پرورش یافت ، دوران کودکی را مانند سایر اطفال روستا به خرمی سپری نمود ، گاهی به مکتب می رفت و زمانی به مدرسه می شتافت دوران بیباکی و کودکی گذشت ایام شباب وطراوت که بهار حیات است مقارن با آغاز دگرگونی های نا پخته ی عصر ،فرارسید بهار طبیعت انسانی بسان طبیعت بزرگ زیبایی و زینت  ویژه یی دارد ، دخترک در جوانی زیبا و طناز شده بود ، مردان روزگارش آرزوی وصلت او را به دل می پرورانیدند ،  روز ها پیهم سپری می شد ، خواستگاران رخسار از خانه ی پدر رخسار دست خالی بر می گشتند ، قلمزن  دستگاهِ آفرینش سرنوشت رخساره راتراژیدی نوشته بود ، فرما نذه یِ حیله گرِ روستا به حکم طبیعت زنباره گی اش راهِ خواستگاری را پیش گرفت ، پدر رخساره نمی خواست دخترش به کنیز ی برود وآبی گردد برای فرو نشاندن محض آتش شهوت مرد عیاشی چون پهلوان رحیم  ، ازینرو به تمنا گر دیگری لبیک گفت وبه وصلت ناز پرورده اش با او راضی شد ، پس از گره زدن سرنوشت دخترش با مردی از شهر قندز ، نظرش به قوماندان ملیشا ( شبیه نظامی ) خورد ،که چشمان انتقام گیرانه یی او پدر رخسار را درهراس انداخت ، پدر، قنغال دخترش را طلبید و از او خواست که معامله ی عقد را بر پا نماید ،بدو فهماند که تعلل درین امر پیامد ناگوار دارد ، فرمانده اژدهافش ملیشای دولتی همچو تکّه ی سِک بُو ، در گوشه یی آرمیده بود او بازوری که داشت و زری که اندوخته بود ،همه چیز و همه کس را در کف خود می دید ، ازینکه نتوانسته از راه خدعه آبی بر بالای آتش شهوانی اش فرو ریزد ،راهای زیادی پیشرو داشت که به هدفش نایل آید ، او ملزم به اطاعت ازقانون نبود ، گرچه قانون نیز نبود ، اما او قانون فطرت انسانی نیز نداشت که درغیاب قانون های دولتی مرز های اختیاراتش را بشناسد ،سرانجام پدر رخسار را فرا خواند و ازاو خواست که نامزدی را فسخ نماید ، به زعم او حق نخست از فرمانده محلی است ، هرچه ازو زیادت شود باید به دیگران برسد ، ورنه او ازحق خود دفاع خواهد نمود پدررخسار درتنگناه قرار یافته بود ، راهی نداشت مگر آنکه محفل عروسی را بر اه اندازد و ازراهِ راست دخترش را به شوهر دهد و چنین کرد ، چند روز از معامله نگذشته بود که فرمانده به زیر دستان خیره سرش گفت : قانون من کلاشینکوف است من به حکم او کفترک را در دام می بینم ، بگذارید چند روزی هم بچه گکِ قندوزی همسر وهمکنارش باشد ـ ـ ـ  ! رشک وحسادت   خواب را از چشمانش ربوده بود ، بر آن شد که انتقام گیرد ،سراسر وجودش درآتش شهوت می سوخت ،این سوز را، نه ،با آب ، بلکه با خون می بایست سرد نماید آن لحظه فرا رسید که زوج جوان راهِ قندوز را پیش گیرد ، لحظه یی که خشمِ شهوت چهره ی راستین خودرا نماید آن بود که فرمان فرمای دِه ، به فرمانبرانش گفت: من گفته بودم کاری را که زور نماید گور ننماید ، بچه گک خام قندوزی هنوز مرا نشناخته ، که مه کدام زهر خورم ؟چند روزی که در بستر گرم خوابید ، حالِ مه خاک یخه هم بریش نشان میدهم ، برو نه از تو شوه ونه ازمه ، ای دنیا قمار بازیه ،هرکه به غیرت لول داد هموبرنده است ، ملک قالود خان دست بر سینه منتظر فرمان بود تا پسمانده یی به او هم برسد ، ازآن سو قافله ی پنجاه تفری عروس وداماد  که سوار بر چند موتر بودند در حوالی نماز بامداد امام صاحب را به قصد قندوز ترک کردند ،همپیکان فرمانده زیر رهبری قالود خان در عقب صخره هایی در کمین بودند موترهای حامل عروس وداماد که اقارب هردو طرف بودند به کمینگاه نزدیک شدند ، قالود خان درسر راه سبز شد ،به راننده گان  علامت ایست دادند ، به مجردی که راننده گان در کنار جاده توقف نمودند قالود خان مانند دزدی که از صاحب خانه نهراسد وارد موتر شد ودستش را بر شانه ی رخسار گذاشت و فرمان داد که بی درنگ از موتر پایین شود ،تو گویی که بانوی خودش است ، راکبین موتر به مقاومت بر خاستند ، آن زمان نخستین روز های سقوط قانون و ظهور سر زوری بود ، هنوز مردم به بلی صاحب گفتن واطاعت بی چون عادت نکرده بودند      مقاومت مردم هیچ معنایی را افاده نکرد ، قالود خان هر دو ماشین  رابه سوی کویری سوق داد که غیر از جغد های بیابان ودزذان صحرا یی دیگر زنده جانی در آنجاه نمی زیست ، قالود خان هردو ماشین را درکنار گودالی توقف داد که د ران نزدیکی ها کامخانه ها ی در ودیورار ریخته ی دزدان خونریز صحرا و چپاولگران قرارداشت ،پهلوان رحیم لحظه شماری می کرد که صدای غُروپُرِ موتر ها او را به حال آورد ، لبخند زد وبر قالود خان آفرین فرستاد که  نقشه را درست تطبیق نموده قالود خان نخست باشلیک بر شوهر رخسار اورا از پای انداخت بعد ازان رخسار را به عشرت خانه ی پهلوان بُرد او هرچه خواست نمود بعد ازآن ، خانمها را از شوهران شان جدا کردند ، پس از ساعتی کام جویی به زور کمان وبرچه ، دو باره آنهارا در کنار همان گودال حاضر کردند ، پهلوان رحیم فرمان قتل عام را صادر نمود، فرمان شد که همه در اطراف چقوری صف بندند ،  جسد هایی که ظاهرً با روح بودند درکنار هم صف بستند آنها داشتند مرگ را می آزمودند ، انچه خطیبا ن منبرها در روزهای آدینه پیرامون نیستی وزوال حیات ایراد کرده بودند ، در برابر چشمان خود می دیدند حلق های شان از وحشت مرگ خشکیده بود، راه فرار بند بود ، هر باری که قاتلان بر یکی شلیک می کردند با خنده ها ی قهقه بر دیگری شلیک می نمودند ، بدین ترتیب یکی پس ازدیگری  پنجا ه نفر آدم بی دفاع بر خاک خوردند ، دزدان قانونی بعداز خالی کردن کیسه های مقتولین محل را ترک گفتند ، از قضا کودکی در حدود 5 یا 6 ساله ، از دید قاتلان کنار مانده و به حالت بی خود در میان مرده گان مخفی شده ، معلوم نیست چه مدت ازان سپری گشته که کودک به حال می آید خود را درمیان مردمان آغوشته به خون وبی نفس می یابد ،تنها در میان مرده وحشت آور است او می گرید و فریاد می کشد که دو کودکی به سن وسالش به او نزدیک می شوند ، یکی حامل گلی خوشبو بوده و دیگری سیب سرخی را به او پیش مکشد ،هم سن وسالان ، دقایقی یا روزهایی رادر کنار هم می گذرانند تا روزجمعه وضع بدین منوال سپری گشت ، صبحگاهی روز جمعه دو کودک ناپدید شدند ، مرد مسنِ جامه سفید ی از دور نمایان می شود ، درکنار گودک که می رسد اورا نوازش می کند ، دست اورا کرفته به سوی شاهراه عمومی موتر رو می کشاند ، در راه عمومی موتر رو او را رها می کند ، دادو فریاد کودک در صحرای خون می پیچد اما ندیمی درآن دیار جز خدا وجود ندارد  که بر کودک ترحم کند ،ماشینهای سواریبر دایمی از دور کودکی را در دشت بی آدم می بینند به دیده گان خود اعتماد نمی کنند که درچنین جایی کودکی به تنهایی این طرف وآنطرف سرگردان بِدََود بعد ازتوقف ازو می پرسند که پدر و مادرت کو ؟ با انگشتانش به سوی قتلگاه اشاره می کند وبه زیر لب بُر بُر می کند  که مادر آنجاه و پدر آنجاه !  راکبین با عجله بدان سو می دوند با حیرت 50 جسد بی جان را می بینند که ارواح آنهارا ترک گفته وآرام خفته اند  تیر خورده گان را به شهر قندوز می برند درجاهی که آنهارا می شناختند  مراسم دفن مطابق شرع شریف سپری گشت ، وادی خاموشان مهمانان راپذیرفت ، اقارب مقتولان در صدد شناحت قاتلان تجاوز کار شدند ، کودک بازمانده که برادرزاده ی دامادبود هنوز قصه کردن از حادثه در توانش نبود ، پس از کند وکاو ، از درزی که در میان رهزنان پیدا شده بود کم کم سخن به بیرون ریخت ، برادر عروس وداماد کمر انتقام را بستند اما زور وزرِ پهلوان هنوز کم نبود ، فرا رسید زمانی که که زر و زورِ پهلوان تنگی زمانه رافراخ نتوانست کُند ، فرمانده شداد مانند گذشته در روزِ شکست مانند جغدی که از ترس نور روز را درخواب می گذراند ، شهر را ترک کرد در جنگلی در کنار آمو در مخفی گاهی لانه گرفت ، شب وروز را در ترس و مرگ سپری می کرد، تو گویی که هر لحظه میمیرد وباز به دنیا بر می گردد ، ملک قالود خان راهی می سنجید اگر ناظر خان هم نباشد  دست کم بتواند در دِه دست باز بِزید ، سر انجام در برابر فروش نشانی محل زیستِ پهلوانِ فراری اجازه ی بی غم زیستن را در روستای پدری اش حاصل کرد ، محل مخفیگاه افشاه شد ،جوانان انتقامگیر برای جلوگیری تلفات بیجاه جنگل را آتش زدتد ، پهلوان رحیم که قالود خان را در کنارش ندید، دانست که لحظه ها پایان یافته ، او نیز به امید عفو دستانش را به علامت تسلیمی بالا گرفت واز جنگل بیرون شد در کنار جنگل مردان مسلح انتظار می کشیدند ، که فرمانده در روبروی شان پیدا شد و می گفت که مرا ببخشید حال می دانم که  من اشتباه کرده ام دیگر  بد نمی کنم اینهمه اینهمه قتل وکشتار که  یک اشتباه خوانده شود هم جُرم است اورا به رگبار سپردند که دیگر اشتباه را مرتکب نشود .

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 19:40  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

به يادحفيظ آهنگرپور وياران شهيداو

ياد دلير مرد "کوهستان زمين" جاودانه باد!

(به ياد بزرگ مرد انديشه و تفکر، مقاومت و شجاعت مولانا بحرالدين باعث)

درست سی سال از شهادت يکی از بزرگترين شخصيتهای علمی، دينی و سياسی کشور مولوی بحرالدين "باعث" بدست جلادان فاشيستع.م. اسکندری و مزدور ميگذرد. ياد اين روز برای من وهمه آنانيکه در مکتب "بدخشی" و "باعث" تربيه ديده اند، جانگداز است.

من تقريبآ از کودکی با نام مولانا صاحب آشنا بودم؛ چون هم پدر و خانواده اش از بزرگان و علمای دينی نامدار درواز بودند وهم خود ايشان آنزمانيکه ما بچه های مکتب ابتدائی و متوسطه بوديم، شخصيت مطرح و با نام  ونشان هم در زادگاه مشترک مان درواز و هم در سطح بدخشان وهم مساحت کل کشور گرديده بود.

ولی برای اولين باردر تابستان سال 1350، زمانيکه من در صنف دهم مکتب تخنيک ثانوی کابل بودم و تازه از طريق حکيم ( دولت – سهيل- شفق) که او نيز در صنف يازدهم آن مکتب بود و انجنير حسن (سپنتامن) که محصل در انستیتیوت پولیتخنيک کابل بود به محفل اتنظار جذب شده بودم، در ترابی مارکيت جاييکه مولانا صاحب و بغلانی صاحب بود وباش داشتند، با اوشان و رو در رو ملاقات نمودم.

فکر ميکنم در آن زمان مولانا صاحب سمت منشی اول سازمان را داشتند. انصافآ از ديدن و عضويت من در سازمان خيلی شادمان شدند و به مطالعه، کسب بيشتر آگاهی و پيگيری در کار سياسی مرا تشوق نمودند وطبعآ من نيز که يک همديارم را درچنين مرتبت و منزلت معنوی و سياسی ميديدم میبالیدم. در همين مکان بود که بعدها با بزرگان ديگری چون:

بدخشی صاحب، بغلانی صاحب،رفيع، استاد فلک، انجنير رشيد، استاد عبدالاحمدخان، معدنچی  و جوانان ديگری که برخی هم سن و سال و برخی هم کمی بزرگتر از من بودند، چون : روستا، رحمانقل، پساکوهی، عبدالله، اکبر، نسيم ، انجنير بديع الزمان و...عزيزان ديگری را شناختم.

 بررسی شخصيت چند بعدی مولانای صاحب کار دشواری خواهد بود؛ ولی اگر خواسته باشيم به بررسی کارنامه ها و شخصيت هريکی از سرداران تفکر ملی در وجود " محفل انتظار" يا سازمان بدخشی بپردازيم، ناگزير خواهيم بود به نقد ريشه يی آن سازمان در ابعاد سياسی، فکری وعملکردهای آن محفل و بعدآ سازمانهای جداکانهء "سازا" و"سفزا" وشخٌيصتهای آنها بپردازيم.

اين مسئله به کرتيک دقيق و خالی از حب و بغض نسبت به افراد و شخصيتهای رهبری کنندهء آن سازمانها ودر مجموع خطوط فکری و عملکرد عملی آن جريان هم در سطح کل کشور و هم در سطح محلاتيکه آن محفل و سازمانهای مماثل آن نفوذ معين داشتند وعملآ چه قبل از کودتا و چه بعد از کودتای ثور دست به کار وعمل سياسی و يا نظامی زده اند؛ نياز دارد. من درينجا اراده ندارم به چنين کار دشواری بپردازم، چه از يک طرف از همه مسايل آگاه نيستم وچنين کار بزرگ و با مسئوليت را درحدود صلاحيت خود نميدانم و در بعد ديگر همين اکنون رانیز زمان مناسب برای چنين کاری نميدانم. شاید بهتر باشد پيش کسوتان آن محفل، بخصوص آنانيکه از دم تيغ جلادان تاريخ جان به سلامت برده اند چون محترم بغلانی، استاد رفيع، کوشانی، اکبر،کاوه،حاتم، ظهوری،تالقانی، بديع الزمان و ديگران تاريخچهء سازمان و حوادث آنزمان را طور کرونولوژيک ارائه کنند تا در سايهء معلومات ايشان روشنفکران کشور چه متعلق به "محفل انتظار" و سازمانهای مربوطهء آن و چه ساير روشنفکران آزاد انديش و ملی کشور بتوانند به نقد آن بپردازند و برای کارکردهای بعدی خود از فراز وفرود، پيروزی و شکستها درس لازم را بگيرند. 

ولی آنچه من ميدانم قسمآ درينجا خدمت دوستان به عرض ميرسانم:

در رابطه به حادثهء درواز: در آنزمان که دوران خيزشهای سياسی- نظامی و تشديد جنگهای چريکی در منطقه بود و در کشور نيز عمليات چريکی اينجا و آن جا چه توسط "محفل کوهدامن" و چه گروپ حرفه يی- نظامی "محفل انتظار" بعمل می آمد و سازمان ما نيز در مجموع تجارب معينی درين زمينه کسب کرده بود؛ اراده برين شده بود تا به سروی مناطق پايگاهی بخصوص درواز، شهربزرگ و مناطق ماورای کوکچه پرداخته شود. اين سروی بايد در مدت شش ماه توسط گروهی برهبری مولانا انجام ميشد. خفيظ آهنگرپور

به پيشنهاد مولانا صاحب عبدالله(خفيظ آهنگرپور) نيز بايد منحيث مسئول نظامی به اين گروپ ملحق ميشد. در جلسه ايکه به همين مناسبت در مکروريان در منزل بدخشی صاحب صورت گرفت عبدالله نارضايتی خود را برای شرکت درين گروپ با پنهان کردن خود در عقب بدخشی صاحب تبارز داد، ولی توسط شرکت کنندگان جلسه و شخص بدخشی صاحب بر وی قبولانده شد. گروپ متذکره به درواز رفت ولی بعوض سروی آرام و بی سروصدای منطقه درگير حوادث و مجبور به مقاومت مسلحانه بدون آمادگی لازم سياسی و نظامی گرديد. اينکه چگونه و چرا ايشان مجبور به مقاومت شدند تا حال در اسناد سازمان از آن چيزی گفته نشده و يا شايد فقط من چيزی نميدانم. من تا حال دليل اين مسئله را که ايشان چرا بميدان هوايی کوچک و محلی درواز حمله کردند و چند تنی از مسافران هواپيمای کوچک مسافربری باختر را موقتا به گروگان گرفتند و بعد از چند ساعت انها را رها کردند، نميدانم. طوفان شمال

قيام درواز با آنکه نقطهء عطف و درخشانی در حيات سياسی سازمان بود و آبروی سياسی وشهرت سازمان را در سطح کشور، منطقه و جهان بالا برد ولی سرآغاز پاشيدگيها نيز شد. متآسفانه افرادرهبری کنندهء آن قيام چه در آن زمان و چه تا اکنون به بررسی دقيق آن مسئله نپرداختند. به استثنای يک جزوه يی کوتاهی تحت عنوان (طوفان شمال)که توسط قربان پساکوهی تهيه ديده شده بود وآن نيز بيشتر معطوف به دفاع از آن حادثه بود تا کرتيک آن. 

کميتهء سرپرست: بعد از دستگيری مولانا، عبدالله وهمه اعضای گروپ مقاومت در قريه شينگان راغ، در کابل نيز حکومت دست به اقدامات انتقامجويانه زد و اعضای سازمان را تحت پيگرد جدی قرار داد وبرخی رهبران آن از جمله بدخشی و بغلانی را بزندان کشيد. چندی بعد دولت حکيم نيز در شبرغان زندانی شد، يعنی تقريبا اکثريت اعضای رهبری سازمان زندانی شدند. درين زمان کميتهء بنام "کميته اجرائيهء سرپرست" برياست انجنير عبدالرشيد فرخاری تشکيل و موظف به پيشبرد امور در غياب رهبران طراز اول سازمان گرديد.

تامين ارتباط با رفقای زندانی: من در آنزمان معاون کميتهء محصلين و مکاتب شهرکابل (انجنير محمد يار مسئول کميته بود) و بعدامسئول آن کميته بودم مشترکآ با دريم بريدمن احمد ميرپنچشيری که در قوای کار وزارت فوايدعامه کار ميکرد، موظف به تامين ارتباط با زندان شديم که هم تامين ارتباط و تبادله نامه هاو هم تامين مايحتاج رفقای زندانی و هم شستن کالای رقای زندانی بدوش اين کميته بود. البته من و احمد مير هيچگاهی پشت دروازهء زندان نميرفتيم، بلکه اعضای ارتباطی کميته اين کار را انجام ميداند.

ياد آن زمان گرامی باد که چه صفا و صميميت و خلوص نيت نسبت بهمديگر وجود داشت. باوجود آنکه همه يادداشتها اولآ بما ميرسيد ولی هرگز بخود حق نميداديم تا انها را حتی باز کنيم و راسا به مسنول کميتهء سرپرست ميسپرديم. اخلاص رفقا تا آن سطحی بود که برای شستن کالای رفقای زندانی، محصلين دانشگاه کابل با هم در جدال ميشدند و هريکی ميخواست او اين خدمت را انجام دهد و لباس رفقای زندانی خود را بدستان خود بشويد. 

حادثهء درواز ترسبات ذهنی قبلی ميان رفقا را تشديد کردوسرآغاز تشديداختلافات ميان دوبدنهء حرفوی وغيرحرفوی سازمان گرديد. آنچنانيکه بعدآ من خودم درک کردم موجب سوءتفاهمات در ميان رفقای زندانی نيز شده و عملا آنها را به سه گروپ تقسيم کرده بود.

 کنفرانس سال 1355 کابل وبعد از آن: فکر ميکنم در اواسط ماه سنبله سال 1355 بود که کانفرانس سراسری سازمان در قلعهء زمانخان کابل در منزل انجنير بديع الزمان جهت بررسی مسايل سياسی و تشکيلاتی سازمان تدويروبرای دو شب ودو روز متواتر ادامه يافت. درين کنفرانس که نمايندگان انتخابی ولايات و کابل طور کاملا دموکراتيک انتخاب گرديده بودند اشتراک داشتند. من گفتم کاملا دموکراتيک, زيرا بياد دارم که در بخش متعلمين و محصلين (دانشجويان مکاتب ودانشگاه کابل) از هر حوزه  سازمانی يک نفر را انتخاب کرده بودند که جمعا تعداد نمايندگان دانشجويان و دانش آموزان در حدود بيست نفر ميرسيد. اين بيست نفر نمايندهء انتخابی بايد صرف دو نفر را منحيث نماينده از ميان خود انتخاب و به کانفرانس ميفرستادند.

در جمع ما رفيق "جرئت" از ميمنه که قبلآ عضويت جريان دموکراتيک نوين را داشت و طی يک سال ونيم اخير به سازمان پيوسته  و روشنفکر متفکر و دليری بود، نيز منحيث نماينده از حوزه های دانشگاه کابل وجود داشتند. بنا بر توصيه يی کميته اجرائيهء سرپرست ما کوشش داشتيم تا موصوف بحيث نماينده انتخاب و در کنفرانس منحيث نمايندهء دانشگاه کابل اشتراک نمايد، زیرا همه ميدانستيم که موصوف دارای نظرياتی بود که بايد در کنفرانس مورد بحث قرار ميگرفتند. پروسهء انتخابات بگونه يی بود که هيچکس خود را کانديد نمی کرد ولی اعضای اشتراک کننده بايد با رای مخفی از رفقای مجلس نام دو تن را در دو برگه مينوشتند وهيئت موظف از جانب کميته اجرائيه نيز حضور داشت تا برگه ها را فی المجلس بخواند. در فرجام معلوم شد که من بيشترين رای را برده ام (اگر چندی خودم رای خود را به رفيق جرآت داده بودم) و انجنير محد يار بعد از من و جرآت بعد از وی و بدينگونه جرآت نتوانست در کانفرانس اشتراک کند.

در کنفرانس حدود 50 تن از نمايندگان انتخابی سازمان بشمول بخش نظامی سازمان اشتراک داشتند. در کنفرانس رياست آن دورانی بود انجنير حسن منحيث منشی ( ثبت و تند نويسی اسناد) ومن من منحيث معاون ايشان تعيين گرديدم. من جوان ترين اشتراک کننده درين کنفرانس بودم. برای اولين بار بود که با برخی رهبران شاخهء نظامی سازمان و با ظاهر حاتم فرمانده عملياتی سازمان آشنا ميشدم. 

در کنفرانس روی مسايل گونگون بشمول حادثه درواز، نامگذاری سازمان و مسايل درون تشکيلاتی و نزاکت هائيکه ميان جناح حرفوی و غير حرفوی سازمان ايجاد شده بود بحث های مفصلی صورت گرفت ولی در اکثر موارد به تصاميم قطعی نرسيدند و اکثر تصاميم جدی به بعد و تعيين سرنوشت رهبران ارشد سياسی سازمان که در زندان بودند محول گرديد.

در مورد مسايل تشکيلاتی نيز در اصل کمپرومايز صورت گرفت. بدخشی ، باعث، حفيظ ، بغلانی ودولت حکيم بالتربيب منحيث منشی عمومی، منشی اول و اعضای دفتر اجرائيه در غياب انتخاب شدند, همچنان  رفيع، قربان(مسلم) پساکوهی، انجنير حسن منحيث اعضای دفتر اجرائيه، انجنير رشيد، استاد فلک، روستا، ظهوری،حاتم و چند تن ديگر منحيث اعضای کميه مرکزی و اگر درست بخاطرم ماند باشد کوشانی و اسماعيل اکبر منحيث اعضای علی البدل کميته مرکزی انتخاب شدند و کميته اجرائيه موقت موظف به کار خود گرديد. درين کنفرانس انجنير حسن منحيث مسنول تشکيلات و من منحيث معاون ايشان انتخاب شدم. 

ازتدوير اين کنفرانس بيش از دو ماه نگذشته بود که برخی رفقای حرفوی که شايد به تصاميم آن کانفرانس راضی نبوده باشند، کنفرانس ديگری را در تخار داير نمودند و تصاميم ديگری گرفتند. در کابل نيز کميته اجرائیه موقت عجولانه مصوبه يِ را صادر نموده و اعضای رهبری اشتراک کننده در کنفرانس تخار و از جمله پساکوهی، انجنير حسن و اکبر را به جزاهای تنبيهی تا سطح به تعليق در آوردن عضويت شان در کميته رهبری از بيست روز تا  سه ماه دست زد. انجنير حسن به اين تصميم گردن نهاد ولی سايرين راه مخالفت را در پيش گرفتند. سر از ين وقت است که اختلافات شکل علنی و رودر رويی را بخود گرفت و يک بخش (بخش مرکزی) خود را سازمان و مخالفان را "اقليت" و بعدش"فرکسيون" ناميدند.

بخش اولی در غياب و بدون کدام تفاهمی با بدخشی خود را با او نزديک ميدانستند و بخش دومی همچنان در غياب باعث و بدون تفاهم باوی خود را پيرو باعث ميناميدند. شايد اين قرينه سازی نيز از روی طرز زندگی آن دو رهبر گرفته شده بود تا موضع گيريهای ايشان.

گروه دومی بعدا در جوزای سال 1357طی اعلاميه يی خود را سازمان فدائيان زحمتکشان افغانستان "سفزا" ناميدند و گروه اولی بعدا در سال 1359خود را سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان " سازا" ناميدند.

من که تا اواخر جوزای 1359 درين "سازمان عضويت داشتم" و بعد از برآمدن از زندان در شانزدهم جدی سال 1358مسئوليت تشکيلات آنرا نيز بعهده داشتم، رسمآ ازين نام آگاهی ندارم. اگر چندی که اين نام  نا آشنا نيز نبود وروحيه عمومی در ميان کادرها وجود داشت که حزب خود را در آينده بنام "حزب زحمتکشان افغانستان" بنامند. يگانه سند مرامی ايکه وجود داشت و در سال 1353 توسط عبدالله و حکيم تهيه شده بود، بنام "جبههء دموکراتيک توده يی برای رهايی  خلقهای افغانستان" (ج.د.ت.ر.خ.ا) بود که من و احمد مير آن را توسط رفيق غلام حضرت با نام مستعارعثمان که در رياست تشکيلات وزارت دفاع منحيث تايپيست کار ميکرد واز رفقای پنجشير بود در خانهء محمدخان در کارتهء مامورين تايپ و بعد از تطبيق با اصل متن آنر صرف در ده نسخه تکثير نموديم که در حوزه های سازمان نيز توضيح و تدريس ميگرديد؛ اگرچندی که اين سند نيز تصويب شده نبود.اگرچه يک سال ونيم قبل محترم بغلانی صاحب که از رهبران سابقه دار اين سازمان بودند، در آلمان برايم گفتند که در سال 1353 رهبری سازمان درپيامهای ارسالی خود عنوانی سازمان آزاديبخش فلسطين نام"سازا"( ولی بنابر گفتهء دکتور سينا دليری اولین پیام بدخشی درسال 1356 عنوانی جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین به رهبری جورج حبش بود نه سازمان آزادی بخش فلسطین ونماینده جبهه خلق درکابل نيزخلیل ابوناموس دانشجوی طب کابل بوده است.)  را بکار برده اند، ولی برای من اين توضيحات ايشان قناعت بخش نبود چون نام  و برنامهء هر سازمان و يا حزب سياسی طی يک کانفرانس و يا جمع آمد وسيع کادرها تصويب ميگردد نه در جلسهء رهبری.

اينکه برخيها ميگويند که "محفل انتظار" يعنی سازمانيکه صرف منتظر ديگران بود و خود هيچ کاری انجام نميداد از ريشه نادرست است، زيرا همه ميدانيم که همين محفل انتظار بود که برای اولين بار به کار در ميان دهقانان پرداخت و تفکرات سياسی را از مراکز تعليمی و شهرها  به روستاها وتوده های دهقانی برد وبه تربييهء صدها دهقان پرداخت، شايد برای اولين بارشاخه های چريکی را ايجاد کرد وبه برخی عمليات موفقانهء چريکی در برخی شهرها و محلات پرداخت. همين سازمان بود که برای اولين بار کار و همکار يهايی را با شاخه هايی از جنبش آزاديبخش فلسطين ومبازران پشتون و بلوچ پاکستان آغاز کرد؛ ازينها که بگذريم طرح های فکری سياسی سازمان (مکتوب يا نامکتوب) بخصوص طرح مسئلهء ملی وشرکت عادلانهء تمام اقوام کشور درساختار حکومت و نظام، سياست عدم وابستگی،برخورد استرتيژيک با اسلام وطرح جبههء متحد مردمی، چه در آنزمان تاثيرات بزرگی در وضع سياسی کشور گذاشت و حالا که برای مبتديان علم سياست نيز تاثير اين طرح ها بر وضع سياسی کشورمعلوم است وحقانيت ودرستی اين طرح ها را حتی مخالفين ديروزی و امروزی نيز انکار کرده نميتوانند. وامروز نیز مضمون اصلی مبارزه و سیاست در کشور همان طرح هايی اند که رهبران "محفل انتظار" سی سال پيش مطرح نموده بودند.

اما چرا  نام سازمان را محفل انتظار گذاشته بودند؟

بدخشی شهيد را اعتقاد برين بود که هنوز زمينه ها و امکانات عينی و عملی برای ايجاد و اعلام يک حزب ملی در کشور به پختگی لازمشهید بدخشی بانی محفل انتظار نرسيده است، شتابزدگی درين امر مشکلی را حل نخواهد کرد. بايد تلاش نمود تا زمينه های لازم برای همگرايی و همسويی همه نيروهای معتقد به عدالت اجتماعی، ملی ، وطندوست و دموکرات را بدور يک محور واحد که حزب همه زحمتکشان افغانستان خواهد بود، مساعد ساخت. "محفل انتظار" هم برای اين مامول تلاش و مبارزه ميکند وهم منتظر رسيدن شرايط لازم و ا يجاد چنين حزبِ است.

بدخشی با تاکيد ميگفت که " محفل انتظار" در بهترين حالت يکی از حلقات اساسی متشکلهء چنين حزبی خواهد بود، نه کُل آن حزب. لذا گذاشتن نام قبل از وقت زمينه های تفاهم با ساير نيروهای ملی و وطندوست را با مشکل مواجه ميسازد. البته چنين استدلال تا جايی منطقی و منطبق با شرايط مشخص آنزمان بود، ولی نميتوان آنرا کُل حقيقت دانست.

بعد تردامنه اين اختلافات به کميته های ولايتی، شهری و دانشگاه کابل نيز رسيد، ولی کميتهء پوهنتون (دانشگاه) در مورد به اندازهء توان و امکانات خود تلاش فراوانی نمود تا از افتراق ميان رفقا جلوگيری نمايد. ما صحبتهای فراوان و متداومی باپيشقراولان هردو جناح انجام داديم ولی ثمر بخش نبود. شايد آنها قبلآ تصميم خود را گرفته بودند؛ بخصوص رفقای حرفوی ما بر "حقانيت" موضع خود بسيار اصرار داشتند و کمتر حاضر به گذشت بودند. با وجود آنکه بعدها اعضای کميته دانشگاه کابل نيز طبعآ به اين يا آن جناح تعلقيت حاصل کردند، ولی هرگز نسبت به همديگر سوء نيت پيدا نکردند و روحيه و تفکر وحدت جويانهء خود را حتی تا اکنون حفظ کردند. و اين رفقا انجنير محمديار خراسانی، انجنير خالق لعل زاد، انجنير حکيم غزنيچی،انجنير قدير،انجنير سلطانمحمود،شاه عبدالحميد، بيضايی، استاد عبدالله، استاد قدير،داکتر فقير،داکترنعمت لوگری،سيد احمد، مرادی و.. اگرچندی که به اين جناح يا آن جناح پيوستند ولی هميشه برای وحدت و تفاهم مجدد ميان رفقای ميانديشيدند و تلاش مينمودند و آنانيکه از آن جمع از تيغ جلادان تاريخ جان بسلامت برده اند، هنوز هم بهمين اميد اند.

برداشت من از کنفرانس سال 1355 کابل اينست که در آن کنفرانس اختلافات بسيار جدی سياسی و فکری ميان دوستان وجود نداشت، بلکه منشهء اختلافات به نحوهء زندگی گروه حرفوی و شهرنشينها  و سوء تفاهمات ميان افراد معين  بر ميگرديد. چون هردو جناح هم بر اهميت کار در ميان توده ها، آمادگی برای مبارزات مسلحانه و کار مستمر حرفه يی  و دهقانی تاکيد داشتند و هم بر ارزشمندی کار روشنفکرانه در ميان دانشگاهيان، روشنفکران و مردمان شهر نشين و کارگران در موسسات بزرگ توليدی در شهرها و حتی در مورد مبارزات چريکی در شهر نيز اختلافات جدی ميان هردو جناح وجود نداشت. البته  نفوذ عناصر وابسته به دشمن و نفوذی حتی کشورهای ذينفع در مسايل افغانستان را نيز نميتوان از نظر دور داشت.

بعد از رهايی بدخشی و بغلانی از زندان رژيم داود در اواخر سال1355 هريکی از هردو جناح کوشيدند تا حمايت بدخشی را از موضع گيريهای خود جلب کنند ولی توفيقی نيافتند. بدخشی کوشيد تا کنفرانس اقناعی ديگری در سال 1356داير و به دو دستگی خاتمه داده شود ولی اين نظريه نيز تحت بهانهء ترکيب شرکت کنندگان که از طرف بدخشی صاحب پيشنهاد شده بودند، از جانب گروپ به اصطلاح تندرو که کنفرانس تخار را بدون در نظرداشت موازين تشکيلاتی داير نموده بودند و بر فيصله های آن اصرار داشتند، رد گرديد و عملآ برای بدخشی راه ديگری جز آنکه با جناح مرکزی بماند، باقی نگذاشتند. باوجود همه اين مشکلات آنچنانيکه من ميدانم بدخشی تا پايان موضع گيری جناحی نکرد، حتی آنزمانيکه بعد از کودتای ثور و تقررش در رياست تاليف و ترجمهء وزارت تعليم و تربيه، عضويتش در سازمان توسط کميته اجرائيه بخش به اصلاح "سازمان" به تعليق در آورده شد. شايد برای دوستان قابل توجه باشد که روزی در صحن بلاک دوم زندان پلچرخی در جريان تفريح نيم ساعته و قدم زدن از ايشان در مورد اين مسايل پرسيدم، چون حرف زدن باهم در زندان کاملآ ممنوع بود، بصورت کوتاه برايم چنين گفتند:" ور بمانديم زنده بردوزيم...."

من کاملآ مطمئن هستم که شهيد مولانا صاحب باعث نيز تا پايان زندگی اش موضع گيری جناحی نداشت و به تدبير و خردمندی بدخشی صاحب اعتقاد خلل ناپذير داشت وبه وحدت سازمان ميانديشيد.

من برای آخرين بار مولانا صاحب را چند روز بعد از کودتای ثور در زندان دهمزنگ ملاقات کردم. ايشان را مثل هميشه استوار  و با شور وشعف انقلابی يافتم، معلوم بودکه شکنجه و زندان چندان تاثيری در روح سرکش و انقلابی آن دلير مرد کوهستان زمين نه نموده بود. باوجود آنکه دوستان فراوان جهت ملاقات ايشان آمده بودند و منتظر صحبت با ايشان بودند، ولی نسبتآ وقت زيادِ را برای من اختصاص دادند، از تامين ارتباط کميته مربوطه اظهار رضايت و تشکرنمودند، از وضع سازمان در مجمع و رفقای پوهنتون (دانشگاه)  ووضع عمومی سازمان و نظر من در مورد اختلافات بميان آمده پرسيدند و اشارات رهنمود دهنده يی برای من نيز داشتند. زمانيکه من از ايشان در مورد راه حل آن اختلافات پرسيدم با صراحت و اطمينان برايم گفتند که بمجرد بيرون آمدن از زندان مشترکآ با بدخشی صاحب به افتراق و اشتقاق بميان آمده در حيات سازمانی پايان خواهند داد. 

فرار مولانا صاحب از زندان و زندانی شدن من:

ساعت يک شب 24/25 اسد سال 1357منزل من و پسر مامايم خالد که درشهرنو کابل در يک سرايچه زندگی ميکرديم ( من در آنزمان منحيث انجنير در دستگاه ساختمانی وزارت تعليم و تربيه کار ميکردم و خالد نيز منحيث مامور در وزارت آب وبرق کار ميکرد) توسط پوليس محاصره گرديد . من، خالد و ثانی (عمر) که تازه از ايران برگشته بود و با ما زندگی ميکرد دستگير و به رياست امنيت وزارت داخله انتقال شديم. بعدا در آنجا دانستيم همان شب دولت نظر(جعفر) را نيز از خانهء ظهوری صاحب در پل سوخته دستگير نموده بودند، بعدا ميرگن و شمس برادر کوچک روستا نيز با ما ملحق شدند. در جريان تحقيق که توسط ترون واسدالله سروری پيش برده ميشد ( تلون رئيس امنيت وزارت داخله بود و شايد هم در آنزمان سروری معاون وی بوده باشد چون هنوز رياست اکسا تشکيل نشده بود) دانستم که مولانا صاحب از شفاخانهء علی آباد فرار نموده وما را به اتهام فرار وی دستگير نموده بودند. عملی که از آن نه آگاهی داشتيم ونه شرکت در آن. تصادفا در آن شب انجنير صاحب حسن، پدرام و يکی دو تن ديکر  از رفقا که تقريبآ هميشه با ما بودند، خيرخانه نزد مامور اسدالله رفته بودند ورنه انها نیز يکجا با ما دستگير ميشدند. شام همان شب انجنیر حسن به حیدر وظیفه داد که فردا صبح به کندز برود و از نزد مسئول کمیته ولايتی يک مقدار پول بياورد تا ما مشترکآ از طريق هرات از مرز خارج و به ايران برويم و حيدر نيز درهمان شب روانه کندز شد و از دستگير شدن رهايی يافت.

شايد قابل گفتن باشد که دو روز قبل از دستگيری من، برخی از کادرها بشمول اعضای کميته اجرائيه در شاه شهيد در منزل رفيع و داکتر وهاب جلسهء داشتيم. وضع سياسی ارزيابی شد، برخی برآن بودند که رژيم خلقی اولآ با اعضا و هواداران نهضت اسلامی ( به اصطلاح آنزمان اخوانی ها ) تصفيهء حساب ميکند ولی برخی ديگر از جمله انجنير حسن ومن به اين اعتقاد بوديم که حفيظ الله امين با شناختی که از سازمان ما دارد قبل از هر گروه ديگری به سراغ ما خواهد آمد، مزيد براينکه احتمال اعمال ماجراجويانه از جانب تند روان داخل سازمان را جهت تحريک بيَشتر امين نيز از نظر دور نداشتيم. چون اکثريت با جانب مقابل بود لذا به تصميم جمعی نرسيديم؛ لذا ما چند تن که اکثرا بچه های دروازی بوديم مصمم شديم که موفتآ از کابل بيرون و در صورت امکان برای مدتی به ايران برويم . بعد از زندانی شدن من انجنير صاحب با پدرام صاحب وچند تن ديگر از دوستان اين کار را انجام دادند.

شايد مسئولين تحقيق بعد از تحقيق و شکنجه به آن تنيجه رسيدند که ما در آن حادثه سهمی نداشتيم، چون سه روز بعد ما را به زندان دهمزنگ ( قلعهء کرنيل) جائيکه مولانا صاحب و ساير رفقا قبلا زندانی بودند انتقال دادند. ما اولين زندانيان سازمان بعد از کودتای ثور بوديم. در کوته قلفيهای قلعه کرنيل غير از ما صرف آقای رونق برادر سيد منصور آغا و محمود فارانی زندانی بودند.

من باوجود آنکه موفق شدم با دوستان در بيرون تماس بگيرم و نظريات خود را مبنی بر برخورد خشن و جدی حکومت "خلقی" با سازمان ما را بگوش اعضای رهبری برسانم، ولی قرار معلوم ايشان هنوز هم به نظريات خود مبنی بر اينکه خلقیها اولآ با سازمانهای به اصطلاح اسلامی تصفيه خواهند کرد و بعد با ديگران اصرار داشتند؛ از جا نجنبيدند و يکی پی ديگری دستگير و روانهء زندان ها شدند. چند روزی از زندانی شدن ما نگذشته بود که بدخشی صاحب را نيز زندانی نمودند. زندانی شدن بدخشی و حتی قيام نا عاقبت انديشانهء سفزا در بدخشان نيز آنها را از جا نجنباند. ازآن جمع صرف انجنير صاحب حسن همراه با پدرام، ثانی و حيدر و چند تن ديگر طبق تصميم مشترک قبلی به ايران رفتند و بغلانی صاحب نيز با استفاده از امکانات شخصی خود به تاجیکستان شوروی رفته بود. سايرين نه تنها خود تصميمی نگرفتند بلکه ساير دوستان در مرکزومحلات را نيز با سياست های نامعلوم و وقت گذرانهء خود بدام آدمکشان حرفوی باند امين انداختند. من بعدها دانستم که حتی گروپ برهبری معلم ظاهر و اسدالله کهزاد که در کوهستانات خوست وفرنگ، ورسج و فرخار مقاومت نموده وجنگهای چريکی را درآن مناطق برضد رژيم کودتا سازمان دادند، نيز به ابتکار خود عمل نموده بودند نه به هدايت رهبری از کابل.

بعد از شش جدی 1358 و رهايی اعضای زنده ماندهء سازمان از زندان پلچرخی نيز متآسفانه چنين سياستی بر رهبری سازمان مستولی بود، يعنی اينکه : نه جرئت جنگ کردن را داشتند و نه شهامت صلح کردن را!

دوستان عزيز: اينها بودند برخی چشم ديدها و ملاحظات من از سازمانی که در آن حدود ده سال عضويت داشتم که طور فشرده عرض کردم. شايد در مواردی من به اشتباه رفته باشم که حاضرم حرف درست هر دوست را با خوشرويی بپذيرم و به اصلاح نظريات نادرست خود بپردازم.

************

محفل انتظار

حالا که از تشکيل "محفل انتظار" و شهادت قهرمانانهء مولانا"باعث" پوره سی سال و از شهادت ساير رهبران متفکر و فداکار جنبش دادخواهانه ی ملی چون محمد طاهر بدخشی، حفيظ آهنگرپور، مسلم پساکوهی،  استاد بخش فلک، استاد عبالاحمد خان ، تورن صابر،انجنيز حسن سپنتامن،انجنير رشيد فرخاری، روستا، مولاداد، حاجی نسيم، محمد خان،انجنير بشير، انجنير ايشان محتاج و انجنير رشيد دروازی، حاجی نسيم،  رسول جرئت ،رحمانقل،و... ،گروپ قيام کنندگان درواز و بيش از چهار هزار سپاهی نامدار و گمنام سازمان کم يا بيش حدود سی سال ميگذرد؛ جا دارد تا خاطرهء همه ايشان را گرامی بداريم.

ولی صرف گراميداشت از شهيدان و افتخار کردن به همسنگری با ايشان شايد کافی و ادای دين در مقابل خون پاک ايشان نباشد و حتی استوره سازی از آنان نيز موازی با آرمانهای ايشان نيست؛ چه الگو سازیيهای مبالغه آميز باعث شکستن روحيهء انتقادی ميگردد. پر واضح است که بدون کاوش و انتقاد صادقانه بر عملکردهای گذشته نميتوان راه درست رفتن برای آينده را بروشنی دريافت.

فکر ميکنم بهترين گراميداشت ازين شهدای گلگون کفن و رهبران بلا منازع جنبش دادخواهانه ملی که هنوز قادر نشده ايم تا آرامگاه ايشان را نيز شناسایی کنیم تا اقلا دسته گلی بر مزارشان هديه کنيم،اين خواهد بود که چگونه ميتوان راه ايشان را دلاورانه ادامه داد و آرمانهايی را که ايشان بخاطر آن زندگی خود را فدا نمودند تحقق بخشيد. بزرگترين آرمان باعث و بدخشی در قدم اول وحدت مجدد سازمان ايشان بود و در قدم بعدی اتحاد همه نيروهای ملی، دموکرات، وطندوست، عدالتخواه ومومن برمحور يک گردان واحد ملی و ميهنی. انچيزيکه " محفل انتظار" برای انجام چنين رسالتی ايجاد شده بود.

آيا ما براستی گاهی از خود درينمورد پرسيده ايم که بخاطر تحقق اين آرمان بزرگ که باعث خوشنودی روح همه شهدای عزيز ما خواهد شد، چه قدمهای عملی يی برداشته ايم؟ چه رسد به آينکه برخی از ما هنوز هم در لاک گروهی قبلی خود غنوده ايم و بدون آنکه خود و کارنامهء گذشته خود را مروری کرده باشيم بار همه ملامتيها را بر شانه جانب مقابل مياندازيم و چهل سال از زمان خود عقب مانده ايم. در حاليکه اعتراف  به اشتباهات و کرتيک عملکرد خود و سازمان خود هم عمل صادقانه است و هم کار جوانمردانه و واضح است که بدون چنين کريتيکی ما به مامول بزرگ اتحاد نيروهای ملی و دموکرتيک نخواهيم رسيد.

بيا داشته با شيم که "باعث" در زمان شهادت حدود( 39) سال عمر بیش نداشت و "بدخشی" نيز در هنگام شهادتش بيش از (46) سال عمر نداشت در حاليکه همين اکنون جوانترين ما افراديکه افتخار شاگردی نزد بدخشی و باعث را داريم کمتر از (50) سال عمر ندارد، به اضافهء اينکه برخی از ما تجربه مهاجرت و زندگی در کشورهای متمدن جهان را نيز داريم و برسانه ها و اطلاعات جمعی نيز صدبار بيشتر از نسل گذشته  دسترسی داريم، ولی نتيجهء کار ما چه است؟ شايد همين باشد که حالا ما نه بدو گروه بلکه به چندين گروپ کوچک تقسيم شده ايم. و يا آيا گاهی از خود پرسيده ايم که در راستای تحقق آرمان آن شهيدان بزرگ چه ميتوان کرد و چه بايد کرد؟

آيا برای همه رهبران و کادرها ی باقيمانده از سازمان باعث و بدخشی مايهء سرافکندگی نيست که حتی همين اکنون نيز در محلات بدخشان بخصوص در درواز مخالفتهای بيهودهء ذات البينی جان فرزندان آن ديار را ميگيرد؟ ديگران در فکر حاکميت بر کشور اند و ما فکر انتقام کشی از همديگر.

 بنظر من بايد همه شخصيت های مطرح و قلم بدست و موثر آن دو سازمان و سازمانها و احزاب ديگری که به شکلی از اشکال از بدنه های " محفل انتظار" حساب ميشوند و ساير سازمانها و شخصیتهای مستقل همسو از همين اکنون بايد کار درزمينهء تفاهم و اتحاد مجدد را بصورت عملی و تبليغی آغاز نمايند تا در فرجام بتوانيم طی يک جمع آمد بزرگتری بمناسبت تجليل از سالگرد محفل انتظار و يادبود شهدای خود يک مجمع بزرگ ملی رامشترکآ باهمه دوستان ،متحدين وهمباوران خودبدون در نظرداشت ترسبات سياسی- تشکيلاتی ديروزی ايجاد کنيم. چنين است تجليل شايسته از شهيدان ما و يگانه راهی که روح آهنگرپور، باعث و بدخشی، مبلغ و کلکانی را شاد خواهد ساخت.

من منحيث يک سپاهی پير ( بقول مسعود قانع پيری استخوانهای مرا نيز ميبويد) با قلم و قدم در خدمت دوستان بخصوص نسل جوان که طلايه دار چنين امری بزرگی خواهند بود قرار خواهم داشت.

********* 

بنظر من مولانا"باعث" يکی از فداکارترين و دليرترين متفکرین در قطار روشنفکران ملی ، آزاديخواه و وطندوست کشور در يک سدهء پسين کشور بود. نبود او ضايعهء بزرگی نه تنها برای سازمان خودش (محفل انتظار) بلکه در مجموع برای جنبش مترقی، دادخواهانه و ملی کشور است.

درواز و بدخشان طی سده ها شخصيتهای بزرگی به کشور، منطقه و جامعهء بشری تقديم نموده است که باعث يکی از نمونه های پسين آنست. درواز و بدخشان ياد اين فرزند دانشمند و دلاور خود را هميشه گرامی خواهند داشت.

ياد آن بزرگ مرد انديشه وتفکر، مقاومت وشجاعت مولوی بحرالدين "باعث" وهمه شهدای راه عدالت، برادری و برابری در کشور استبداد زدهء افغانستان هميشه گرامی و راهشان سبـز و پـُر رهـرو بــاد!

 

ع.م. اسکندری

شهر ليستر- انگلستان

27 جنوری سال2009

اين مضمون باحفظ  هرنقطه ي آن ازسايت مربوط كاپي شد

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت 23:12  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

یاران ابلیس وتامین امنیت ...
ازسلسله ی یادداشت های مستندِ جان محمدقرین

 ویرایش وداستان سازی توسط : نقشبندی

یاران ابلیس وتامین امنیت ...

 درجامعه ی سنتی وشدیداً بیسوادهربلایی که نازل شودسنگ نخستش برفرق بانوان می خورد،درچنین جوامع مثل افغانستان دونوع برداشت ازحقوق زنها،حکومت میکند،نخست شدیداًسرکوبگرانه وآلوده به تعصب ودیدگاه دوم بانظرگاه غربی برمیخوریم،آنچه درمیان تعصب ودشمنی وآزادی افراطی غربی می تواندشایسته ی سرزمین اسلامی باشد،تاکنون درحلقه ی سیاست گذاری نامسؤل کشورداران مطرح وپیشبینی نگردیده،عطالت وفرسوده گی چندین قرنه دررهبری مانند میراث وبیماری ساری ازیک دستگاهِ رهبری به دیگری رسیده هیچ زعیمی قادر به تبدیل عرف وایجادتحرک دربینش حقوقی ودستگاهِ قضایی نشده،درچنین حالتی دفاع ازحقوق حقه ی قشر نهایت بی دفاع جامعه باتعابیر مختلفی که ازآن صورت می گیرد زیرپای می شود،درنوشته های پایانی این سطورمتوجه خواهید شد،لافزن های حقوق انسان چگونه برعفت وناموس مردم لگد می گذارند،دربدبختی مردم احساس خوشی ولذت می نمایند،درآن زمان(1369خورشیدی) من ماموردولت بودم که روزی بسوی وظیفه ام می رفتم که میّتی رادردست چند نفر روستایی دیدم،جسدبایک نگاه حقیر بنظر می خوردمانندمرده گان کروفشدار نبود،معلوم بود که ازبیمارستان انتقال می یافت،منکه علاقه مندفهمیدن چنین حوادث بودم،به بیمارستان شتافتم،آمربیمارستان باتبسمی که دردوغم ازورای آن می چکید گفت رفقای پوسته ی امنیتی باغمیری وملرغی سرشانِ گرم بوده ده دست اندازی و ساعتتیری شان دیوانه گی کدن،دخترک خوردبوده تاب ناورده مرده،من نیز خنده یی مشابه به داکر صاحب نمودم ودرپی یافتن اصل حادثه شدم،درروستای آدم خان قندوز،دختری بنام شهیده که پدرومادرش قبلاً وفات کرده بوده،به دست عمویش (کاکا) به مردی فرتوت وسالخورده قنغاله شده،شهیده که ازگرمی محبت والدین چیزی نمیدانست،به این وصلت امید میبندد وروزهایش خوش میگذرد،پیرمردگا ه ناگاه که به خانه ی عموی ،شهیده سرمیزند شهیده از او همچوخسر آینده گرم استقبال می کند،قنغالی که شهیده درضمیر خودش پرورانده مردجوانی است،اما گذشت زمان وتغیر رویه ی پیرمرد،اورا به تشویش می اندازد،روزی به مرد مو سفیدمی گوید،کاکا،توبجای پدرم هستی شوخی های تو با ادب یک پدربیگانه گی می کند،مردشوخی کنان می گوید: کپترک مه، خیالت راحت باشه ،در آینده هردوی ماسرِ مارَه دَه یَک بالشت می مانیم،به ایخاطر ما همسر می شیم،نه کاکا وماما،مه به عمک تو بندل لوت داده ام پول قمار نبودکه مفت آمده باشه،شهیده دختر دِه،که عمری در پسِ دست زن کاکا گذرانده بود،به امید روزهای استقلال وخودارادیت ازراهِ ازدواج بوداکنون امیدهایش رادریخ های نبشته دیدکه درگرمی خورشیدآب می گردد،نخست برآن شدکه خودکشی نمایداما کودک همسایه که جریان گفت وشنوددوتنِ نابرابر(یکی به هدف رسیده گی ودیگری نامراد) را بشکل نیم بند به مادرش انتقال داده بودحس کنجکاوی زن همسایه تحریک شده بود،اوخودشرابه شهیده رساند،نمی دانست چگونه ازشهیده پرسان کند اماچشمان اشکپُرِشهیده به اوجرات داد،علاج دردشهیده را،زن همسایه به پِیرزن (زن کهنسال) دِه رجعت داد،کیبانوی دِه،شهیده به گرفتن تعویذهای ملای زبردست دِهکده که آچل خان نام داشت معرفی کرد،مدتی ملاآچل خان اوراسرگردان کرد،نه خون مرغ سیاه،نه زعفران مشهدونه جگربُزابلق دردِبیچاره رادارونتوانست،هرقدربه نبشته های درون در درون طومارهای ملاصاحب دل می بست به همان پیمانه ذوق وشوق پیرمردفرتوت به قنغال بازی افزون می شد،آخر آچل خان گفت دخترک جِنهای قنغالت بسیار زورند،قریب بود شبانه مره،ده دریای پنج بیندازند دیگه زور مه نمی رسه یک ملای دیگه اس نامش،هیشه گل خانس که بیخی تعویذای طلسمی می دهد اگرتو کمی پول خرچ کنی دریا رَه برایت سربالا می بره،فقط طلسمِ اُونَمُوقنغال موی سفید وکله تاسی ته می توانه دلسرد کُنه اگرحقِّ شَه صَحِی بِدِی دَه دیوه برایت بسته کده می تانه !هی میدان وطی میدان دخترک خودرابه قوشخانه ی سرگین بوی ملاهمیشه گل خان رساند،ملا همیشه گل که دربغل بخاری دود زده ی خانه اش تکیه نموده بوداورا به خوشحالی پذیرفت پس ازمکثی گفت من یکبار کتابهایم را ورق گردان کنم وطالع تورا ببینم خداکند که ستاره ی شما یکی نباشد اگر طالع کردی ستاره ی تان مختلف باشد من قنغالت رابه دم قمچین پیرازبَرِت دور می کنم اما فکر کن که تاوانی میشی ! دخترک زیرلب چیزی گفت ملا همیشه گل خان دانست که شهیده خودرادربلای دیگر افتاده می بیند فوراً تیززبانی نموده گفت ازتودیگه چیز نمیره فقط ملا شرنگ. اگر زُورِشَه داری بسم الله. شهیده باچنین ضمانتی راضی شد.ملا کتاب بازکرد،پس ازچند ورق سروزیر کردن گفت ستاره ی پیرمردِقنغالت آتشی است وازتوخاکی،خاک باهرچیزسازگاری دارد اماهرچیز را به زودی می خورد وگم میکندازینروامیدواری وجود دارد که ازشرِ گرگ بیشه آزاد شوی درحالی که شهیده ازچنین مژده یی خوش به نظر می رسید گفت: ملا صاحب ازخدا میشه ازتومیشه مراازهمین غم خلاص کن هرچه مصرف شوه پروا نکو، به عنوان دلگرمی چندپولی هم پیشه کی درجیب همیشه گلخان ریخت. همیشه گلخان به دخترک گفت درکتاب نوشته است که قنغالت چنددانه جِندِخاکستری داره،که اِی رقم جِندُوپَرِی بسیارظالم اند،تا به هدف نرسندماندن والا نیستند،وبه تعویذای اندک ومندک هم پریدنی نیستند،فقط راهِ آسانش اینست که تویک مترابریشم وچندمثقال خاک مرده ازقبرمُرده ی چهل روزه بیار واگر تو می ترسی حق مره زیادتر بِتِه مه، خودم شبانه ای زَحمَدَه بگردن می گیرم،همیشه گل خان حقش رازیاد گرفت اما خاک مرده اثر نکرد،ملاهمیشه گل پیاپی به بهانه های مختلف پول می گرفت،ازسوی دیگرمردفرتوت تدابیر عقدنکاح را گرفت،شهیده که خودش رادرکنار مردازکار افتاده میدید بارآخر به خدمت ملاشتافت وگفت ملاصاحب روی ته خداببینه سه جوره گوشواره هایم را فروختم وچقدرچیزدیگرازمال ومنال دنیا به توآوردم که مره ازین بلا خلاص کنی وبهای زیادهم ازهرتعویذسِتاندی امااثری ازین تعویذها وجودندارد، ملاباعصبانیت جواب داد،مَه خُو کدُم اماخدا که نکُنَه مه چه کُنم؟ شهیده آخرین راه را جُست وجوکرد،پیرزنی که سه بار شُوی کرده بود به شهیده مشوره دادکه به دولت مراجعت کند،دولت اعلان کرده که حق زن ومرد مساویست،شهیده بخاطر رسیدن به بخت معتدل راهی شهر شد،در نخستین پُسته ی امنیتی شاهراه(منطقه ی باغمیری وملرغی ) که رسید،مردان مسلح ریش تراشیده بالباس عسکری ونکتایی های خاکی رنگ چشمان اورا بخود جلب کرد،همه لباس همرنگ داشتند او نمی دانست که فرمانده این گروه کیست؟ وکه مادون؟ درمیان این لودی های حیوان صفت، مردی باقدبلند وبروت های درشت بودکه در پُسته اورا شتر می نامیدنداودرعین زمان فرمانده نیز بودشهیده ازکسی که لودی هااورابه اسم سگ صدا می زدند،پرسید قومندان صاحب کجاست؟سگ با صدای لرزان که ناشی از ددمنشی اش بود پرسید به قومندان صاحب چه کارداری؟شهیده درپی چیزی که می گشت به سگ،نفردوم لودی ها بازگفت،سگ باخنده ی ابلیس مانندی گفت خُوَهرک ما،حقِ ایرقمی آدماره فوری میگیریم،توحالِ برو ده کوته ی نوکریوالی بیشی تا قومندان صاحب بیایه،باز ما گپ می زنیم،سگ(دستیارقومندان پُسته)،زیر دستش رابنام سرقاق صدازد وگفت بچیم امشو یک دو دانه گردن دراز بیار،سرقاق گفت بچیم گردن درازه چه می کنی ؟دیشو خوردیم هنوز به حال نامدیم که بازشوقش توره گرفته؟ سگ گفت گپ نزن که کپترک از کدام قفس پریده، پیش روزی خُورش آمده،روزی ره کبر نکو که دیگه نمی یافی،سرقاق که داخل اتاق شد شهیده رادید،گفت خوهرک چادریته بکش اینجه کُل بیادرایت واری اند،پس که نزد سگ آمد گفت سگ بچیم اگه ده بوتل هم بگوئی ،میارم، که اِمشَوجشن انقلاب واری تجلیل کنیم، شب فرارسیدقومندان سگ را تحسین کردوگفت :بچیم براستی سگ استی ایره چه رقم پیدا کدی؟سگ درحالی که احساس افتخارمیکردباغرورویژه ی لودی گری گُفت :بچیم مه کو مثل توتنهاخور نیستم،اینه ماندم که بیایی،شهیده راگفته بودندکه اینجا همگی مانند برادران تو،انداکنون برادر خوانده هامانند گرگان گرسنه ی زمستانی،هرسو می پرند،ودستی به گِردوگوشه ی جسم شهیده می زنند،شهیده به گریه شدوگفت که شما خو مره خُوَر گفتین حال چه می کنین؟ سگ گفت ای خورک تا که نگوئیم،خورک کی کنیم کارک! دسترخوان طعام که هموارشدتعفن شراب به مشام شهیده رسید،اودانست که حقوقی که لاف وگزافش تا نه کرسی فلک رسیده چه معنی دارد؟امادیر شده بود،به یادمرد موسفیدِ خم چشم افتادکه سرنوشتش را به کجا کشاند؟آه کشید پشیمان شده بوداما دقایق رابرگشتاندن ازامکان خارج بود، قومندان که باقدوقامت درازش پیش از نوشیدن الکول مست شده بودباغرشش شهیده را بحال آوردوگفت :ای موسیچه اگه توخلوت با مرداره خوش نداشتی اززیرصندلی گرم پدرت چرا برآمدی،حال بیا اول مه قولنج هایته بگیرم باز بچا میدانند وکارشان، مَرَه مدیر صاحب حوزه(1) گفته یکدفعه تاخفتن احوال مره بگیری به ایخاطر مه وقت زیادندارم!شهیده دختری که تازه چنین مردان بی حیاه را میدیدرنگ ورویش پریده بود بازبان نیمه بندگفت ،مه مه مه... ای رقم دختر نیستم که...قومندان با سلّی محکمی که بررویش زدسخنش رافطع نمودگفت مه مه مه نمیخواهد اینجا درسر زانوی بیادرک می شینی،هرچه که گفتم همو کاره می کنی،چادری اش را درید بادستان متجاوزش به زور بوتل عرق انگور را دردهانش خالی کردتاآنوقت اورا رها نکرد که شهیده کاملاًنشئه شد،چشمان شهیده که سرخ گشت ،قومندان خطاب به او گفت:حال گدی گک ما خودش می رقصد،اوراعریان کردندنخست قومندان براوتجاوزکردپس ازآن همه یاران ابلیس که در پُسته ی امنیتی بودند،به نوبت درمقابل چشمان یکدیگردرروشنی چراغ ازاوکام گرفتند،صدای قهقه وخنده های شان که نحوه یی آمیزش جنسی وشکل تجاوز یکدیگر را مسخره می کردند،صدای خواندن کستِ تیپ رازیر میگرفت،شب به نیمه رسیده بود،مسؤلین امنیتِ راه ازخسته گی و نوشیدن زیادشراب ،هرکه به هرگوشه ی اتاق به خواب رفته بودند،شهیده ی عریان که عفتش به یغمارفته بوددرحال بیهوشی درکنار قومندان برزمین افتاده بودقومندان درچنین حالت براوتجاوزکرداوکه بیهوش بودازجایش تکان نمی خورد،قومندان باشلاق ابلیسی یرفرق اوکوبیدوفریادکشید:ای شلیطه مانند گومیش خوابی اقلاً شور بخور، آمل خان چُنته که درقسمت پائین پای قومندان خواب بودوازبینی نوکتیزش عرق می ریخت،بادستش جایی ازبدن شهیده رابساویدوگفت قومندان بچیم اوخلاص کده! قومندان گفت: چُنته بچیم چیلک نَنداز،پس ازآنکه به بروبغلش دست تجاوزدرازکرد دید که اومرده است،تاتافتن سپیده ی سحرجسدعریان شهیده درکنارقومندان ومسؤلین امنیتی راه ماند،سحرگاه قومندان به مادونانش دستورانتقال آنرابه بیمارستان شهرداد،وگفت اگرآمر بیمارستان چَنگ وچُنگ وپَنگ وپُنگ می کردبگو، به رفیق ...تلفون کن وباخودش گپ بزن! (1) مدیریت خاد ولایت قندوز (2) تنهانام فردِ دوم پسته بدون تغیرذکرشده ونفراول پسته بااندک تغیری که خودش می تواند خودرابشناسدذکرشده،سایربازیگران کارقلم اند،تهیه گر یادداشت یکی ازمامورین رسمی اداره ی دولتی همان دوره(جان محمدقرین یکی ازچهره های فرهنگی وشاعرزبان دری) که شاهدوقوع صدهاحادثه درحول حوش خودبوده وبطورپراگنده به ترتیبِ یادداشتهایی همت نموده است. (3)زمان ووقوع فاجعه هنری نبوده،بلکه واقعیت است

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:31  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

حضرت خیر محمد نقشبندی غزنوی
رفتی ومی تراودپائیز بی تو

زرداست ووحشت آورهرچیزبی تو

 آری توشمس بودی دربی کسی ها

بنگرچگونه ماندهست است تبریز بی تو

حضرت خیر محمد نقشبندی غزنوی مشهور به ملا ملنگ قدس سره

باشدخیالِ خالت درخلوتِ شبانم

کزشوقِ حسنِ خوبت من مایلِ بُتانم

 کس نیست درجوارم همسایه

جزکِه حُسنت من عاشقِ حُسنم ای ماهِ نوجوانم ( ملاملنگ قدس سره)

امام العارفین،قدوة الواصلین،حضرت مولانا خیرمحمد نقشبندی غزنوی مشهوربه ملاملنگ،دربعضی ازآثارش بنام مفتون بن ملافیض محمدابن احمدابن استامحمدالله کلال غزنوی ابن ملامحمدرحیم ابن ملاعبدالصمد ابن ملامحمداعظم ابن شاهزمان خان ابن نیازباباخان ابن امیربیگ خان ابن یاربیگ خان ابن ابن طولی خان ابن سلطان عبدالرزاق ابن احمدحسن میمندی وزیرمعظم دربار سلطان بُتشکنِ غزنی،درسال1296ه ق درشهر اولیاءپرورغزنی، پابه عرصه ی حیات گذاشت،دردوران جنگ شاه امان الله باامیرحبیب الله خادم دین رسولالله مشهوربه بچه ی سقاء اوده ساله بود،تاشانزده ساله گی نزدپدربزرگوارش درس های دینی خواند،اندک رُشدی که دردرسها نمود،نزدملافقیراحمد(ازمشایخ قادریه) درسهایش راادامه داد،پس ازان، مدت چندی نزد حاجی ملاعزیزالله به آموزش علوم دینی پرداخت ودرهمین سال ها دردوکان کفشدوزی بکارمشغول شد، قلمزنِ ازل، درهمین خرابه دست او رابه گنجی رساندکه نامش درجریده ی زنده گان عالم ثبت گردید،او به حضرت مصفای باصفای غزنوی (خلیفه ملاعبدالمجید) بیعت نمود،ازماسوا،رمیدو وابسته گی دنیا مانند سایرین براواثرنیفگند،پس از ارتحال حضرت مصفای با صفای غزنوی ،جناب خلیفه صاحب ملاملنگ قدس سره به خلیفه ی بجاه مانده اش ملا شیر محمد(رح) بیعت نمود،زیرنظر این مردبلندآوازه ی تصوفِ روزگار ،اوفانی شد،سومین خلیفه یی که حضرت ملاملنگ (رح) را دررسیدن به علم کل رهنمون شدحضرت شیخ خلیفه عبدالسلام (رح) بود که به بیان خود مرحوم درین دوره تکمیل به ومکمل به سر خداوندی شد،درسال1325 ه.ق به خدمت سربازی شتافت،با بدست آوردنِ سندفراغت ازخدمتِ ارتش دوباره در دوکان کفش دوزی وکهنه دوزی ،آغازبکار کرد،بنابرکسادِ بازارکار این شغل وناکفافی عایدآن،دراداره ی شهرداری غزنی شغل خاکروبی راه ها ی درونشهری (تنظیفات شهرداری)راپیش گرفت،به حکم تقدیر نامساعدوفرانرسیدن میعادِآرامش، مدت چندی درمدیریت تعلیم وتربیه کارملازمی را اختیارکرد،درپایان به امر خلیفه اش حضرت شیخ عبدالسلام قدس سره مصروفیت های روز مره راکنارگذاشت وبه ارشادطالبان راه حق پرداخت،پس ازپایان دانشگاه، باری بخت بمن یاری کرد،ازطریق یکی ازآثارگرانمایه اش باشخصیت عارف بزرگ عصرآشناشدم،باوجودسرگردانی هااورا، بسیاربه سهولت درخانقای نقشبندیه درشهرنوِغزنی یافتم،نمازشام بودبه کمک یکی ازمریدانش درنمازبااوهمصف شدم،درپایان نماز،مردکهن سالی که همه مریدان دستانش رامیبوسیدند،من نیز ازعرف اطاعت نمودم خواستم دست اوراببوسم امااوبافراست دانست که این عمل خلاف طبیعت وروان منست،ازینرو اودستش راازبوسیدن من کنارکشید،لحظاتی پس ازاحوالپرسی ومعرفی شدن،بااخلاصی که من باخدادوستانِ بزرگ داشتم موردتوجه ی او قرارگرفتم،حینیکه او بمن توجه نمود(توجه ازنظر صوفیه باتوجه عادی قاموسی فرق دارد)تاآنکه اوبخودآمدمن ازخجالت می لرزیدم،وازعرقِ شرم تمام بدنم خیس شده بود،حِس ناشناسی بمن می گفت آنچه درطول سالهایِ عمر،سِرِّی انبارکرده ام اوبه نحوی آنهاراعریان میبیند،انتظارداشتم که نفرت رادرسیمایش بخوانم،تاآنوقت می پنداشتم که جهانبینی عارف نیز،چیزی مشابه به یک انسان قشری است،شایدبزه کاران رانفرین کند،ولی اوباتبسُّم ،عطوفت ومهربانی ویژه یی مرامخاطب قرارداد که ازکجا هستم؟بنابروضع همان دوره وافرادی که درخانقا حضورداشتند،موقف منطقه یی وقومی من ایجاب می کردکه باتقیه جواب ارایه نمایم،بالبخندی خاصی سخنم راپذیرفت وگفت تمام اقارب ونزدیکان تو، مریدان من اند،سخنان محبت آمیزوبی کینه ی اوسبب شد که من ازحالت خودفرورفته گی بدر شوم،عارف برخلاف سایرین میداندکه بنده بندِنظام نفس است ونفس منبع زشتی وشرارت ،درقرنی که دجالهایی زیادی مارافراگرفته،مشکل خواهدبودکه ازلغزشهادرامان گردیم،عارف وظیفه ی خود می شماردکه به گمراه کمک رساندتاهدایت پذیر شودنه سرزنش بیجاه،توهین وتحقیر، خلیفه صاحب ملاملنگ را مردی یافتم منقادبه امر ذات بیچون، آرام،متین،خوش برخورد،ذاکرومتفکر،دربالای میز کوچکش یاکتابی برای مطالعه داشت ویادفتری برای نبشتن،یکی ازعلاقه مندانش ازوپرسیده بودکه چرامانندسایرین نمی گویدونمی خندد؟جواب داده بودکه درمحضرخداصحبت بادیگران شرم است،تازمانی که بطورکامل زیربار عبادت خسته نمی شدباکسی بی ضرورت سخن نمی گفت،اونمونه ی راستین عارفانی بودکه ادبیات تصوفی ماازآنها به ماخبرداده،اوازسالهاقبل به درجه ی ارشادترقی یافته بودازروی بعضی اشعارآن می توان تصورکرد که درمراحل عروج وصعودحضرت ایشان جزسلسله ی محبین بوده اند: هدایت ازلی مقبل محبان است سعادت ابدی حاصل محبان است نوراحدتابدازجمال حبیب که سِرلم یزل شامل محبان است زتیرناوک نازنگاه محبوبان همیشه درجگرواصل محبان است دلم به دائره ی گردش دوچشمانش بدورنقطه ی خال دل محبان است تاریخی که حین چاپ کتاب درج شده (1362خورشیدی)است درآن زمان عروج حضرت مرشدوهادی گمراهان ،ازعالم خلق بیرون بوده زیراسخن ازعالم امر،ازدنیای لاهوت وکوچک شمردن هفت طباق آسمان می رود.کسب آن مرتبت درآن زمان درواقع تسخیرفرازهایی است که هرکسی راچنان بخت نداده اند: قبضه ی تیغ دوسر(1)تاکه بدستم دادند ماسوارابخداجمله شکستم دادند فوج مژگان که بوددرحرم خلوت یار انجمن رابه من ازعهدالستم دادند ............................................................ خال نقطه که درجبین منست ملک کونین درنگین منست درعروجات عالم لاهوت چرخ هفتم تک زمین من است(2) هرچه جزحق بحق زدم یکسر حق حقیقت به آن واین من است صفت لااله الاهو درصفات دل یقین من است شاهدومشهدوشهوداحد یک به یک یک به یک مبین من است آن تجلی وحدت بی چون متجلی به کفرودین من است (1)علم ظاهروباطن شرع (2)ازبس که دربلندی است هفتمین آسمان همچوزیرزمینی می نماید وغیره... نه تنهااومرشدبود بلکه شاعرونویسنده ی بزرگی بود که ما همسنگ اودرقرن اسلامی معاصرسراغ نداریم،باردوم که من شرف صحبت اوراکمایی کردم پایان سال 77خورشیدی بود،ودیوان نورالوحدت او که 4116بیت دارددرماه حمل 1362زینت چاب یافته درمقدمه ی آن که به قلم یکی ازمریدانش بنام انجنیرحضرت میرنبشته شده ازآثارآتی نام برده شده: 1سِرِّانسان (نظم) 2دیوان شمس الوحدت اشعارعرفانی دارای 3718بیت 3مخمسات که دارای 126مخمس،یک مسدس وسه ترجیع بند وترکیب است 4نسخه ی نقطه ی رازدل دروصف انسان کامل دراسرارورموزات تصوف بطریق مثنوی به امر خلیفه ی خود(صوفی عبدالسلام) سروده 5 دیوان نورالوحدت 4116بیت 6مثنوی جلوه ی عشق است (شعر) 7مثنوی شرح الهامات شیخ عبدالقادر جیلانی (رح) (من که دیدم این کتاب اشعارعربی نیز دارد) 8مکتوبات دررموزات عرفان به پیروانش 9پرتونورعشق درمدحیات،قصایدومرثیه ها(نظم) 10نغمه ی عشاق درنوای عشق بلکه نغمه ی عشق درنوای عشاق(نظم) 11خیرالکرامات فی کشف المقامات(نظم) 12مثنوی نوای عشق دررموزات وحکایات 13رساله ی لطائف الاذکارفی کوائف الاسرار 14رساله ی روضة المحبین فی بیعت الکاملین 15رساله ی ریاض المحبین فی جنات العاشقین 16رساله ی فضلنامه ی حق درتصوف امامدتی که بنده دَور،و پیش خانقای نقشبندیه درشهر غزنی بسربردم درخانقای خلیفه صاحب کتابهای زیادی توجه ی مراجلب نمود،درهمان زمان ازیکی پرسیدم که حضرت خلیفه صاحب چندجلداثر نبشته اند؟ اوبمن گفت که زیاده ازسی اثرتاحال اونبشته وچاپ شده بعضی آنها را نیز خواندم که یک جلدآن بیادم مانده است، نردبان کامل عشق نام داشت که درآن عالیترین تصویر ازمراحل ومنازل سلوک به نظم ،اما به اعدادرمزبیان شده بود (دراصل نیز،این مراحل به اهل این راه به رمز است) جناب خلیفه صاحب مدت 18 سال کتب وآثارش را به فحوای حدیث(الشهرت آفته وراحت فی الخمول) مخفی داشت تا آنکه غلبه ی سکربر او تاثیرکرد،رازش درمیان انجمن عشاق افشاه شد ،بنابر التماس یاران طریقت وسلوک،پس ازآن گوهرهای سخن دراختیارهمه قرار گرفت،آثاراومانند سایر بزرگان صوفیه،سراسرتمثیل واشاره به مراحل سلوک،رنج راه و وسعت وادی های پیچ درپیچ تصوف وشگفتی های عالم نامرئی است،باارزشترین قسمت یک شعرپشتوانه ی فرهنگی آنست که شاعرازگذشته به آینده حمل می کنددراشعارحضرت خلیفه صاحب ازعیاری هاوخودگذری های گبرومغ تا وامق وعذرادرج است حتی به شیرینترین وجهی داستان افسرده گی وشکست ابلیس رابیان نموده اند: اندرآندم که امرفاسجدشد جمله درنعت وآفرین من است چون عزازیل دید سرمرا عاشقم گشته درکمین من است التجاازخدانمودابلیس کادمی اصل کفرودین من است محرمم کن به آدمی یارب زلف وخالش به دیده دین من است پاسبان خزینه ی اسرار زان چودم دررگ حزین من است اشعارچنان بامهارت انشادیافته اندکه خواننده را به درون عاطفه ی شاعر می کشانندهنگامی شعرش را،می خوانی، خودت راصانع سخن می پنداری،آن اوج های تخیل که درعمارت شعربه کار رفته، باعظمت ونیرویی خواننده رامجذوب میسازندکه میان شاعرومطالعه کننده فاصله هامحوونابودمی گردند،عارفان پیش ازهمه پابنداخلاق ویژه یی اند که این ویژه گی آنها درسایرخداپرستان وجونداردهمه مسلمین پابندیک سلسله ضوابطی اندکه عبارت ازادای نماز،روزه ،رعایت حلال وحرام وغیره می باشد این اعمال درزمره ی اخلاقیات محسوب نمی گرددبلکه ازجمله ی خوی وخصایص طبیعی هرفرد مسلم است اماصوفیان به منزل رسیده ازنظراخلاقی ،طائفه ی جداگانه یی اندکه ازسایرین ممتاز می شوندو.مرزی که میان این دسته باسایرین جدایی می افگندعبارت از ملکاتی است که اهل تصوف باازخودگذری وفداکاری درحصول آن پیشگام شده اند وبه کمک آن ملکات هیچ لحظه یی بی یاد خدا نیستند . دایم درسیراند،درصعودونزول. درمقاطعی هم این چنین افرادگرفتارسکر خفیفی می شوندکه پاره ی ازتمایزات شانرا که دردنیای باطن شان درگذراست بیان می کنند : برسرکون ومکان رخشِ روان تاخته ام نردِ عشق احدی را به جهان باخته ام شوخ چشمی مکن ای مُحتسبِ دهر که من به جمالِ مه ی خودسودوزیان باخته ام بالِ همت بکشای سوی نشیمن بخرام که ازین بال یقین ازدوجهان تاخته ام مرغ قُدسَم که ازین دانه ودام آزادم گرچه ظاهر به جهان ظلِ خودانداخته ام گرتوازخودنروی کی به مکانم برسی! من ازینِ خویش رویِ عرش مکان ساخته ام ملک کونین به یک بال زدن افشانم همچوخاکی که زگردِتن و جان آخته ام تومپندارکه من ریحم وخاکم ،آب ونار نورقُدسم، من ازین چار نشان ساخته ام کی به گفتار میسرشوداین سِر بکسی هومعکم به یقین است که جان باخته ام نقشبندی مکن اسرارحقیقت به بیان مظهروظاهرواظهارعیان ساخته ام این نوع افشاگری ها درحالتی رخ می دهد که عارف سخت زیربار رفته باشدوتداوم حالت رانتواندبرتابد،لمحه ی که امتیازاتش رابر می شمارد گویافرصتی کمایی می کندکه بانیروی بازسازی شده ازنوآغاز کندتمام مشغولیت عارف بادنیای باطن وهدایای اوست.این طبقه عارفان بارهنمونی خلق کاری ندارند بلکه اهل تفریدوتجرید اند.امادرجه ی آتی مرتبتی است که عارف مسؤل تربیه ی مریدگردیده ورهنمایی گمراهان را به عهده می گیرد آنگاه عاطفه ی او از خودو"من خود"به جهان بیرون وسرنوشت هم نوعانش متوجه می گردد. گرچه این اثرِ (نورالوحدت) حضرتِ خلیفه صاحب ملاملنگ(رح)وقدسره ،دربرهه یی انشادیافته که حضرت هنوزگرفتاری هایی چون حضرت منصورحلاج داشته ، اند،اماهرازگاهی ،عاطفه ی او پیرامونش رانیزدربرمیگیردشایدخودبزرگشماری های قشریون کم مایه وداوری های ناتُغری مردمانِ حول وحوشش اورا به جوش می آوردوتمایلی مبنی بررهنمایی آنهادرشان حضرت خلیفه صاحب می خواهدبه فعل درآید،ازینرو اولب به رهنمایی می گشاید وچنین می سراید: ای دل این رازمن ازقصه ی نوراحداست گوش کن هوش که توحیداحدبی عدداست(1) لایق سِرخدانیست درجهان جزکسی هرکرادرجهان ذرّه ی کبروحسداست تومپندارکه من قابل انوارحقم حق به حق جلوه کندجلوه نمایش به خوداست بین که منصوربشد برسر این دار فنا بربقای احدی رفته فنای جسد است هرکه درعالم توحید بشد یکتاشد فارع ازهردوجهان وزهمه نیک وبداست صبح صادق زجمال شه ی صدیق نگر نورخورشیدوسموات وزمین یک احداست عَلَمِ عدل وحیا جودوسخادردوجهان برکف عمروعثمان وعلی ازاحداست دیده ی دل که به رُخَش بیناشد غیرنوراحدی نقشبندی رمداست (1)اشاره به فقه ی اکبراست:والله واحداًلا من طریق العددولکن من طریق ان لاشریک لهُ اشعارحضرت خلیفه صاحب خیرمحمدنقشبندی غزنوی دارای انواع تشبیهات ،استعارات ومجازهاست که اکثردفاترشعرِ اوباشاعران ماضی عرفانی چون سنایی، مولانا ،عطاروغیره فرقی ندارد.اما در" نردبان کامل عشق " اوشاعری است مجزاازسایرین ، نوع بیان او که درتوضیح وتفسیر مراحل ومراتب به کاربرده ،درکتب عرفای دیگر بدان شکل ورمز نمی توان یافت . زبان اودرشعر ،زبان مردم وواژه های روزمره است امادرقالبی بسیاردلپذیر وشیرین مطرح می شوند .حضرت خلیفه صاحب ازنظرقومی هزاره است اماازدیدگاه مذهب حنفی . زبان هزاره گی به شهادت تاریخ زبان فارسی- دکترخانلری قدیمی ترین زبان فارسی خراسان است،{دربامدادادبیاتِ پارسی دری غالباًتلفظ کلمات بدینگونه بوده : روبه (روبا)،سیه (سیاه)،کوته(کوتاه)،آشمنده(آشامنده)کلبد(کالبد) (ج- 2 دگرگونی واکهاص57 به بعد البته تاکنون تنهادرلهجه ی هزاره گی این قواعدحفظ شده } ازینرو می توان گفت که این همان لهجه ی قدیمی خراسان است که بدون اندک دگرگونیی دست ناخورده باقی مانده ، واژه ی " هِشتَن " درزبان درسی دری متروک شده ،این کلمه فقط درمیان مردم هزاره باقی مانده است وبس. حضرت خلیفه صاحب درابیات زیراین واژه راکه ازواژه های جذب شده ی تاریخی وملی اوست چنان ظریف وزیبا به کاربرده که ممکن غیر دری دانان،سایرین به زیبایی آن دقیق شدن نتوانند آن عهدکه برنامه ی میثاق نوشتم زان آیة توحیدبه عشاق نوشتم ازکلک کمال شه ی کونین درین دم صدگونه سخن دردل اوراق نوشتم عیبم مکن ای محتسب دهرکه امروز جزحُسن صنم انفس وآفاق بهشتم(1) اندردل وجانم که تجلی جمال است کونین رهاکرده ونه طباق بهشتم(1) شش روزه جهان(2) خادم چهل ساله ی ماشد کزیدّ احدقالب اطلاق سرشتم چهل ساله تنم مظهردلداربه یکدم بگرفته ازآن مذهب زراق بهشتم(1) مؤمن به حرم رفته وبُت گربه کلیسا زین هردوگذرکرده ومیثاق بهشتم(1) معراج یقین نقشبندی احدآمد توحیداحددیده واطلاق بهشتم(1) (1)- بگذاشتم (2) تلمیح است به آیة ی : ان ربکم الله الذی خلق سموات والارض فی ستةٍ ایام ٍ ثُم استوی علی العرش یدبرالامر (آیة 3یونس) یعنی :پروردگارشماخداوندی است که آسمانهاوزمین رادرشش دوربیافریدسپس به اداره ی جهان هستی پرداخت(تفسیرنور) ازسوی دیگر سکرحالتی است که دامنگیرکلیه راهیان راهِ صوفیه است اودربعضی اشعارش این حالت را نتوانسته پنهان نماید سرخط دیوان امرالله منم آن نقطه برباء بسم الله منم آدمم ازنفخ روح ذوالمنن هم محل علم الاسماء منم (1) آمدم ازجلوه ی ذات احد درلباس آدم وحوا منم فارغ ازموسی وقول لن ترن(2) درفروغ جلوه ی یکتامنم شمس توحیدجناب حضرتم ذرّه ی کونین رابیضاءمنم اینماخواندم تولورازعشق( 3) آیة ی فثم وجه الله منم (3) کنت کنزاً مخفیاً(4)بودم به دوست سِراَحبَبتُ به خلق الله منم (3) وغیره... 1،2،3،3،تلمیح به آیات قرآنکریم (4) حدیث قدسی:کنت کنزاً مخفیاً فخلقت الخلق لاعرف فخلقت الخق جدیداً:دُروگوهرنهانی بودم پس خلق راآفریدم تامعرتم راکمایی کنند سالِ پار که جویای احوال اوشدم شنیدم که پیروانش رارهانموده واین دهر بی رحم وقسی القلب راخالی گذاشته: قانون کلی این خاکِ سردفروبردن است وتجزیه کردن .سینه ی بی کینه وبی کرانه ی حضرت خلیفه صاحب بیشترازدوسال شدکه ازتحرک بازماند ودرقعرخاموشی رفت اماسالهاپیش ازفرارسی این سرنوشت محتوم ،رباعی زیرراسروده بودند: برتربتم چوآئیدای طالبان الله ازصدق تحفه آرید الحمدقل هوالله غیرازدعاندارم من چشم ازشمایان ادعونی استجب گفت حق درکلام الله ازروزی که آن حضرت چهره بر بالین خاک نهاد،وباقدسیان بارگاه ملکوت همسخن وهم نوا گشت،جایش دردلهای ماخالی وگرامی است بنده مریداو نبودم امارحلت اوبرمن غروب نوری است ازآسمان صوفیه وضائعه ی جبران ناپذیری است درعالم اسلام.اوصدهاهزازمرید تربیه نموددرواقع بایدگفت صدهاهزارگمراه راه را راه یاب نمود.خدایااورامقرب ترگردان ،یادش راگرامی وروحش راپرنورنما.

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:27  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

شکایت اعضای جرگه ی اولس افغانستان

این نامه رابرادر ع جوادی توسط ایمیل جهت نشرفرستاده اند:

شکایت اعضای جرگه ی اولس افغانستان

روز پنجشنبه 31 ثور 1388، 11 تن از اعضای ولسی جرگه آقایان، محمد سرور جوادی، نورالحق علومی، محمد نعیم فراهی، فضل الله مجددی، سردار محمد رحمن اوغلی، محمد عاصم، احمد بهزاد، محمد حسین فهیمی، عباس نویان، داوود سلطان زوی و خانم ثبرینا ثاقب، به نمایندگی از 73 تن اعضای پارلمان در کمیسیون سمع شکایات حاضر شده و علیه آقای کرزی به دلیل نقض قانون اساسی شکایت نمودند.

آقای محمد سرور جوادی به حیث سخنگوی جمع حاضر، ضمن توضیح دلایل شکایت با امضای متن شکایتانه رسمی، متن ذیل را نیز به عنوان مستندات شکایت به کمیسیون تقدیم کرد.

***

 

شکایت اعضای ولسی جرگه علیه آقای کرزی به دلیل نقض قانون اساسی

بسم الله الرحمن الرحیم

مطابق حکم فقره اول ماده شصت و چهارم قانون اساسی اولین وظیفه رییس جمهور مراقبت از اجرای قانون اساسی است. در این متن ما به مواردی اشاره خواهیم کرد که آقای کرزی صریحاً قانون اساسی را نقض نموده و در نتیجه کشور از مسیر تعیین شده در قانون اساسی منحرف گردیده است:

ماده چهارم: حاکمیت ملی در افغانستان به ملت تعلق دارد که به طور مستقیم یا توسط نمایندگان خود آن را اعمال می کند.

آقای کرزی برای تعیین سرنوشت کار رییس جمهور، بعد از انقضای مدت قانونی آن که بارزترین مصداق حاکمیت ملی است، به جای مراجعه به مردم یا نمایندگان آنها به قوه قضائیه متوسل شد. با این کار برعلاوه نقض ماده چهارم، مواد 81 فقره اول، 111 بند 1 و 65 قانون اساسی نیز زیر پا شده است.

ماده شصت و یکم: وظیفه رییس جمهور در اول جوزای سال پنجم بعد از انتخابات پایان می یابد.

دوام کار آقای کرزی بعد از اول جوزا ضمن زیرپا کردن فقره فوق از ماده 61 قانون اساسی، روح، ماهیت و اساس نظام جمهوری مردم سالاری را که قانون اساسی در مواد اول، چهارم، سی و سوم و دیگر مواد، ساختار آن را ترسیم کرده است از بین می برد. سوق دادن افغانستان بعد از وصول به دموکراسی به سوی استبداد و قانون شکنی خیانت نابخشودنی است.

ماده شصت و یکم: انتخابات به منظور تعیین رییس جمهور جدید در خلال مدت سی الی شصت روز قبل از پایان کار رییس جمهور برگزار می گردد.

به تعویق افتادن زمان انتخابات نقض صریح قانون اساسی است، این جرم توسط کمیسیون انتخابات با حمایت های مکرر آقای کرزی انجام یافته است. به گفته مقامات کمیسیون، آنها در خزان سال 86 مشکلات جوی در زمان انتخابات، مطابق تقویم قانون اساسی را به رییس جمهور یادآور شده و ایشان حکم داده است که زمان انتخابات تغییر نماید. همچنین جلسات مکرر و متعدد مشورتی رییس جمهور با اشخاص و افرادیکه از نظر قانون، صلاحیت و جایگاهی ندارند، تلاش آشکار برای تغییر زمان انتخابات بود و نیز حمایت قاطع آقای کرزی از موضع کمیسیون به نسبت تغییر زمان انتخابات در کنفرانس مشترک با ریچارد هالبروگ غیر قابل انکار است. گرچه تحت فشارهای زیاد و برای عوامفریبی آقای کرزی فرمانی را مبنی بر رعایت قانون اساسی صادر کرد، لیکن هم به دلیل انقضای زمان اجرایی شدن آن و هم به دلیل تبانی پنهان بین کرزی و کمیسیون، نمایشی بودن آن بسیار زود آشکار و آقای کرزی از نقض فرمان خود نیز حمایت کرد. ضمن آنکه صدور چنان فرمانی در ذات خود اساس حقوقی نداشت زیرا صدور آن در چنان زمانی، موجب تعدیل قانون انتخابات می شد و هیچگاه فرامین اجرایی موجب تعدیل قوانین شده نمی تواند و فرامین تقنینی نیز در زمان فعالیت شورای ملی غیر قانونی است.

ماده چهارم فقره آخر: امور مربوط به تابعیت و پناهندگی توسط قانون تنظیم می گردد.

آقای کرزی بدون اینکه مفاد قانون ثبت احوال نفوس قبلی مبنی بر تقاضای اتباع بیگانه و لغو تابعیت قبلی واسکان بیش از ده سال یا تولد آنها در افغانستان را مد نظر بگیرد و پیش از آنکه در زمینه قانونی تنظیم و تصویب شود، برای لخظر ابراهیمی نماینده سرمنشی سازمان ملل که تابعیت تونس را دارا می باشد، تابعیت افغانستان را اعطا کرده است.

ماده شصت و چهارم فقره 19: اعطای مدالها، نشانها و القاب افتخاری مطابق احکام قانون.

آقای کرزی، دهها مدال و نشان در سطح عالی را برای دیپلماتها و افسران غربی اعطا کرده است که تماما متکی به قانون نه بلکه مطابق فرمان شخص ایشان بوده است.

ماده دهم: دولت سرمایه گذاریها و تشبثات خصوصی را مبتنی بر نظام اقتصاد بازار، مطابق احکام قانون، تشویق، حمایت و مصؤنیت آنها را تضمین می نماید.

یکی از اساسات اقتصاد بازار، رقابت است که قانون تدارکات آن را تنظیم و تضمین کرده است اما آقای کرزی مواردی را به طور فوق العاده حکم نموده تا در انحصار شرکتها و افراد وابسته به خودش یا اعضای کابینه اش قرار گیرد. نظیر انحصار واردات مواد نفتی و گاز، انحصار واردات سوخت طیارات و واگذاری هتل انترکانتیننتال، هتل سرینا و واردات اخیر گندم. این اعمال ضمن نقض ماده دهم، ماده یازدهم قانون اساسی و قوانین تجارتی را نیز زیر پا کرده است.

ماده چهاردهم: دولت برای انکشاف… و اسکان و بهبود زندگی کوچیان، در حدود بنیه مالی دولت، پروگرامهای موثر طرح و تطبیق می نماید.

گذشته از سایر موارد که در جای دیگری مطرح خواهیم کرد؛ آقای کرزی و تیمش در خصوص معضل کوچی های کشور صریحاً قانون اساسی را نقض کرده اند. آنها پدیده کوچیگری و دهنشینی را وسیله ای برای سیاست اختلاف بیانداز و حکومت کن ساخته اند. در سالهای گذشته نتیجه چنین سیاستی افزایش مظلومیت طرفین ،قتل دهها تن از هموطنان و تلف شدن سرمایه های زیادی از آنها شده است. مبتنی بر همین سیاست ضد انسانی و ضد قانونی، در جریان کمپاین انتخابات پیش رو شاهد ارسال مبالغی پول به نام جبران خسارات ده نشینان بهسود از اثر تهاجم کوچی ها در سال 84 هستیم و نیز وعده سپردن سران حکومت و تیم آقای کرزی به دهنشینان، مبنی بر نرفتن کوچی ها در سال 88 به هزاره جات.

سوال این است که اولاً از سال 84 تا به اکنون که همه ساله فاجعه بوده چرا اقدامی نشده است؟ و حالا چرا؟ اگر رفتن کوچی ها حق شان است به چه دلیل منع می شوند؟ و اگر حق شان نیست به چه دلیل در گذشته حمایت می شده اند؟ از این فجایع در پکتیا، تخار و غزنی نیز مواردی وجود دارد.

ماده چهاردهم فقره آخر: دولت به منظور تهیه مسکن و توزیع ملکیتهای عامه برای اتباع مستحق، مطابق به احکام قانون... تدابیر لازم اتخاذ می نماید.

بگذریم از اینکه دولت هیچ اقدام موثری در زمینه نکرده و حتی وزارت انکشاف شهری و شاروالی ها تا هنوز علیرغم صرف ده ها میلیون دلار نتوانسته اند طرحی را برای حل معضل مسکن آماده بسازند، اما همان مقدار ملکیتهایی که توزیع شده مطابق کدام معیار و قانونیکه ماده فوق به آن تأکید دارد انجام شده است؟ آیا شیرپور به مستحقین و مطابق قانون توزیع شده است؟ کدام مستحق و کدام قانون؟ آیا دهها هزار جریب زمینی که در ننگرهار برای ساختن شهرک خصوصی به نجیب زراب داده شده، به حکم کدام قانون بوده؟ و به کدام مستحق؟ آیا اعطای زمین سه راهی میدان هوایی به آقای واصفی از روی کدام استحقاق و مطابق کدام قانون بوده است؟ و یا زمین وزیر اکبرخان به عبدالجبار ثابت؟ و 20000 جریب زمین ملکیت قل اردوی قندهار به برادران آقای کرزی به قیمت زمین زراعتی؟

ماده بیست و دوم:  هرنوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است. اتباع افغانستان اعم از زن و مرد در برابر قانون دارای حقوق و وجایب مساوی می باشند.

اگر از ذکر اعمالیکه موجب اختلاف و نفاق و دامن زدن مسایل قومی می گردد، بخاطر مصالح ملی صرف نظر کنیم، چند سوال جدی را آقای کرزی نمی تواند پاسخ دهد. آقای کرزی چه پاسخی برای ترکیب و ساختار قومی اداره خود دارد؟ و چگونه نمی بیند که هر وزیرش با تیم چند صد نفره قومی، سیاسی و سمتی خود از وزارتی به وزارت دیگر انتقال می یابد؟ ساختن این تیمهای کاری و مشورتی بر مبنای کدام اصل تساوی حقوق شهروندی و قانون بوده می تواند؟ در شرایطی که میلیونها انسان و در جمع آنها هزاران آدم تحصیل کرده و مسلکی بیکار هستند، چگونه می توان تشکیل این گروپها با امتیازات بالا را، رعایت تساوی حقوق شهروندی خواند؟ ما شاهد بودیم که افراد خاص تیم آقای کرزی در یک زمان چندین پست مهم دولتی را در اختیار داشتند و دارند آیا قحط الرجال است؟ و آیا برابری حقوق اتباع کشور چنین است؟ آیا چنین اعمالی صد در صد منافی حکم فقره آخر ماده پنجاهم قانون اساسی نیست؟

آزادی عناصر جنایتکاری که دستشان به خون مردم آلوده است و مکرر حقوق بشری اتباع کشور را نقض کرده اند، بدون حکم محکمه چه توجیهی دارد به طور مثال: آزادی غلام دستگیر از بادغیس با وساطت موی سفیدان. آیا وساطت موی سفیدان در قوانین ما و در معیارهای حقوقی و قضایی و اصول بین المللی جایگاهی دارد؟ آیا در جنایات بعدی آنها رییس جمهور و واسطه های شان شریک نیستند؟ آیا این عمل منافی ماده فوق و مواد ششم، پنجا و هشتم و فقره 81 ماده شصت و چهارم قانون اساسی نیست؟

ماده چهل و دوم فقره دوم: هیچ نوع مالیه و محصول، بدون حکم قانون، وضع نمی شود.

حکومت آقای کرزی در این عرصه آنقدر تخلف دارد که نه بر کسی پوشیده است و نه قابل شمارش چه اینکه هر ماه و هر فصل، تکس و محصول جدیدی وضع می شد و حتی بر سر یک چیز چند رقم محصول وضع گردیده است و نیز بعض اداره های محلی جدا از اداره مرکزی محصولی به نام بازسازی ولایت وضع کرده است.

ماده پنجاهم: این ماده دولت را مکلف به اموری می سازد که با تأسف از همه آنها تخلف صورت گرفته است:

-     ایجاد اداره سالم

-     تحقق اصلاحات در سیستم اداری

-     اجراءات با بیطرفی کامل

-     حق دسترسی اتباع به اطلاعات از ادارت به حدیکه به حقوق و امنیت عامه آسیبی نرسد.

آیا آقای کرزی می تواند ادعا کند احکام فوق را رعایت کرده است آقای کرزی کاش اداره اش را می توانست بحد روزهای آغازین نگاه کند و فساد از آن بیشتر نمی شد، کاش خود پروسه اصلاحات زمینه فساد نمی بود، کاش اداره ما کمتر طرفدار شخص و باند افراد زورمند در اداره می بود و ای کاش حقایق حد اقل از نمایندگان مردم پنهان نمی گردید. بگذریم از اینکه خبرنگار و رسانه، محکوم ومقهور گزارش دادن بعض حقایق شیندگی شان هستند چه رسد به اینکه کسی به آنها حقایق را بگویند!

ماده پنجا و هفتم: این ماده دولت را موظف به تضمین حقوق و آزادی های اتباع خارجی در چوکات قانون می نماید همچنین اتباع خارجی را موظف به رعایت قوانین افغانستان.

گمان نمی کنیم بر کسی پوشیده باشد که نهادهای مدنی، حقوقی و شورای ملی افغانستان تا چه اندازه بر قانونمند شدن حضور خارجیها پافشاری کرده اند، اما آقای کرزی درگوشهایش همیشه پنبه بود. آیا آنهاییکه با بمب و آتش مردم این سرزمین را جزغاله می کنند، اتباع خارجی نیستند؟ و شامل احکام این ماده نمی شوند؟

اگر اتباع خارجی را از هم تفکیک کنیم به ملکی و نظامی- که قطعاً چنین چیزی توجیه پذیر نیست- آیا ما تاکنون جرایم اتباع ملکی خارجی را در کشور مطابق قانون تعقیب کرده ایم و اصلاً قانونی در زمینه داریم؟ و در مورد نظامی های خارجی اگر قانونی نیست آیا کدام پروتکلی هست؟ و اگر هست کجا؟ و اگر نیست چرا؟ آیا فقره پنجم ماده نودم، نقض نشده است؟

ماده شصت و چهارم بند دوم: تعیین خطوط اساسی سیاست کشور به تصویب شورای ملی.

اگر به مفادماده شصت و چهارم دقت شود رییس جمهور دارای چهار نوع صلاحیت است:

1-                 صلاحیت مشترک با شورای ملی

2-                 صلاحیت مشترک با ولسی جرگه

3-                 صلاحیت معلق به قانون

4-                 صلاحیت مستقل.

به جز مسایل تشریفاتی در سایر امور، رییس جمهور نمی تواند مستقلانه عمل نماید، امور کلان و مهمی چون، تعیین خطوط اساسی سیاست کشور (در عرصه های اقتصاد، فرهنگ، امنیت، دفاع، روابط بین الملل و ...) اعلان حرب و متارکه آن، فرستادن قطعات قوای مسلح به خارج، اعلام حالت اضطرار، تعیین وزرا و ...، تعیین اعضای ستره محکمه، تعیین، تقاعد، قبول استعفا و عزل قضات، صاحب منصبان قوای مسلح، پولیس، امنیت ملی و مأمورین عالیرتبه، تخفیف و عفو مجازات، اعطای اعتبارنامه به غرض عقد معاهدات بین الدول، اعطای مدالها، القاب و نشانها و تأسیس کمیسیونها جزء صلاحیت هایی است که رییس جمهور یا مطابق قانون و یا با تأیید شورای ملی و یا با تأیید ولسی جرگه باید اعمال نماید؛ اما آقای کرزی با سؤ استفاده از محتوای قسمتی از فقره اول ماده شصتم بحیث یک دیکتاتور مطلق العنان عمل کرده است و هیچگاه آن قسمت از فقره اول ماده شصتم را که رییس جمهور را مکلف به اعمال صلاحیت در عرصه های اجرائیه و قضائیه و تقنینیه مطابق احکام قانون اساسی می نماید. نه دیده و نه خواسته به آن عمل کند.

آقای کرزی تا به امروز به جای تعیین خطوط اساسی سیاست کشور، به موافقت نامه های برلین، توکیو، لندن و پاریس متکی بوده و آنها را راهنمای عمل خود قرار داده است آنهم بدون اینکه حتی به شورای ملی ارائه نماید چه رسد به اخذ تصویب شورا. وی با این عمل هم این ماده قانون اساسی و هم ماده نودم فقرات 2 و 5 را زیر پا کرده است و حاصل آن تباهی، فقر و بدبختی و از بین رفتن استقلالیت کشور است. آقای کرزی مطابق حکم فقره پنجم ماده شصت و چهارم هیچگاه توان و جرأت اتخاذ تصمیم در مورد دفاع از تمامیت ارضی و حفظ استقلال کشور را نداشته است.

آقای کرزی سالهاست که کشور را درگیر جنگ اعلان ناشده کرده و تا هنوز در مورد این جنگ پنهان هیچ تصمیمی را با شورای ملی در میان نگذاشته است؛ بلکه برعکس، تصامیم شورای ملی را در مورد مسایل امنیتی و عفو عمومی مسکوت گذاشته از راههای غیر قانونی متارکه جنگ را در پناهگاههای تروریزم و یا معامله بازارهای کشورهای همسایه و خلیج جستجو می نماید. آقای کرزی هنوز تعریفی از جنگ، صلح، دشمن و دوست ندارد؛ لذا شاهد تناقض و تشنج در رهبری وی هستیم، او زمانی در هر محفل داخلی و بین المللی فریادش بلند بود که دنیا باید نیروی بیشتری به افغانسان بفرستد بدون اینکه بداند برای چه؟  و بدون اینکه عواقب و هزینه های آن را بسنجد؛ اما مدتی هم شاهد گریه ها و ناله هایش از دست همین نیروها بودیم. او هیچگاه نتوانست دردهایش را با مردم افغانستان در میان بگذارد، شب چیزی گفت و صبح خلاف آن  و تاوان این همه را مردم افغانستان و منطقه باید تحمل کند. آقای کرزی بارها دست هایش را آشکارا و پنهان به سوی دشمنان تعریف ناشده دراز کرد؛ اما هر بار با دهها حمله انتحاری از یک سو و بمباران هوایی از سوی دیگر جواب داده شد که دست آورد آن، قتل صدها شهروند مظلوم و بی دفاع بود، او هیچوقت نخواست دست همکاری و کمک را به سوی دوستان واقعی اش یعنی مردم افغانستان و خانه ملت دراز کند!!

ماده شصت و نهم: رییس جمهور در برابر ملت و ولسی جرگه مطابق به احکام این ماده مسول است.

علاوه بر تخلفات وظیفوی رییس جمهور از مفاد ماده شصت و چهارم قانون اساسی، عمده ترین تخلف وی از مفاد ماده 69 قانون اساسی است و در واقع رییس جمهور بخاطر رفتن به سوی دیکتاتوری ،مسؤلیت تخلفی را بدوش گرفته است که تاریخ افغانستان آن را فراموش نمی کند.

مطابق حکم ماده شصت و نهم، رییس جمهور با میکانیزم خاصی، در برابر ولسی جرگه مسوول است اجرای این میکانیزم که منجر به عزل و محاکمه رییس جمهور می شود، متوقف است به شرایط تشکیل لویه جرگه اما با تأسف که شرایط تشکیل لویه جرگه را آقای کرزی و حکومتش هیچگاه فراهم نساخت تا از محاکمه ملت فرار نماید و راه را برای دیکتاتوری و مطلق العنانی فراهم سازد. این دیکتاتوری زمانی به اوج خود رسیده است که قوه قضاییه بحیث مفتی دربار ظاهر شده است.

انتخابات شوراهای ولسوالی هیچگاه دایر نشد و در پروسه انتخابات پیش رو هم در نظر گرفته نشده است، با آنکه زمان انتخابات شوراهای ولایتی فرانرسیده است، آن را دایر می نماید .آقای کرزی با این عمل ماده 69، فصل لویه جرگه و ماده 84 قانون اساسی را نقض کرده است و مشرانو جرگه را نیز با بحران عدم مشروعیت همراه ساخته است؛ زیرا ثلث اعضای آن باید از شوراهای ولسوالی تشکیل شود که نشده است.

ماده 70: معاش و مصارف رییس جمهور توسط قانون تنظیم می گردد.

آقای کرزی و سایر مقامات عالیرتبه دولتی به مدت 7 سال است که برخلاف این ماده و ماده 155 قانون اساسی، از بیت المال بدون کدام مدرک قانونی تغذیه نموده است و اینک هم قانون معاشات در توقیفخانه قوانین رییس جمهور یعنی ستره محکمه محبوس است.

ماده هشتاد و چهارم بند 2: این بند از ماده 84 حکم می کند که ثلث اعضای مشرانو جرگه توسط شوراهای ولسوالی هر ولایت برای مدت سه سال انتخاب می شوند لیکن آقای کرزی برخلاف صریح این حکم اولاً با صدور فرمانی برای مدت سه سال این ثلث را از شوراهای ولایتی فراخواند و ثانیاً بعد از انقضای مدت سه سال بار دیگر آن را تمدید کرد.

ماده نودم بند 4: این بند از ماده 92 حکم می کند که تنها شورای ملی صلاحیت ایجاد، لغو و تعدیل واحدهای اداری را دارد.

آقای کرزی اداراتی را ایجاد کرده است که در مورد هرکدام چندین تخلف قانونی را مرتکب شده است به عنوان مثال: وزارت داخله را تعدیل کرد و اداره ارگانهای محلی را ایجاد نمود که در ذات خود موجب نقض چند ماده قانون اساسی گردیده است اول؛ نفس تعدیل یک اداره و ایجاد اداره جدید. دوم؛ تعدیل بودجه یک وزارت در وسط سال که خلاف صراحت ماده 79، فقره 3 ماده 92 فقره 2 ماده 91 فقره 1 ماده 92 انجام شده است. سوم؛ مطابق حکم ماده یکصد و سی و ششم اداره ای که دارای واحد دومی باشد، در رأس آن وزیر قرار دارد، در حالیکه آقای کرزی نخواسته ارگانهای محلی وزارت باشد تا به رای اعتماد نیاز شود؛ بلکه در رأس آن گماشته شخصی اش باید قرار گیرد.

ماده 91فقره 2:چنانکه در فوق ذکر شد، آقای کرزی نه تنها بودجه یک وزارت بلکه کل بودجه سالانه سالهای 84، 85 و 86 را در عین فعال بودن شورای ملی و برخلاف مواد مختلف قانون اساسی ایزاد و تعدیل نموده است.

ماده 91فقره 3:آقای کرزی برخلاف فقره 11 ماده 74 و فقره 3 ماده 91 در مورد وزراء تصامیم اتخاذ کرده است.

وی وزیر خارجه را با وجود سلب اعتماد از ولسی جرگه به حیث وزیر حفظ کرده است و با وجود رأی عدم اعتماد ولسی جرگه به آقایان اسدالله خالد و صدیق چکری به حیث وزیر، انها در رأس وزارتهای حج و اوقاف و عودت مهاجرین گماشته شده است. این عمل بر علاوه نقض قانون اساسی، قانون مأمورین دولت را نیز زیر پا کرده است.

والسلام

جمعی از وکلای مدافع قانون اساسی

31/2/1388

نویسنده: محمد سرور جوادی، نماینده مردم بامیان در ولسی جرگه.

امضاء کنندگان: 73 تن از نمایندگان مردم در شورای ملی.

 

گرچه بنده بااعضای فوق الذکر جرگه ی اولس افغانستان شناخت شحصی وحضوری ندارم  اماموضوعی که مطرح گردیده مستقیماًبه حیات مردم ما پیوندمی گیردلذامطابق میل آقای ع جوادی مرسل  این نامه (توسط ایمیل)به نشرآن اقدام گردید.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 22:42  توسط  مهندس م ع نقشبندی   | 

اختلاف زبان فارسی ایران وزبان دری افغانستان!
این نامه نخست درسایت های یزرگ انتشاریافت

 اختلاف زبان فارسی ایران وزبان دری افغانستان!

حقیقت یا توطیه؟

روزگاری درین کره بزرگ خاکی  حضرت آدم علی نبینا وعلیهما السلام وهوا{رض} یکه وتنها بسر می بردند  ،هنگامی که ایشان بستانهای پرنعمت راترک میکردند،وقدم به دنیای رنج وحزن،واکنش وجهاد می گذاشتند  به یک زبا نی که ویژه ی خود شان بود سخن می راندند،احفاد آدم نخستین نیز ،تا نسلی چند به زبان واحد واندی دگرگون شده تکلم می کردند ،در ازمنه ی پیشین کشاورزی ،دام پروری،وشکار منابع اولیه ی تامین احتیا جات بشر بود ،به هر پیمانه یی که نفوس انسانها افزایش می یافت به همان پیمانه به تسخیر اراضی بیشتر می پرداختند،زیرا در جغرافیای محدوداین مامول بر آورده نمی شد ،آهسته،آهسته پس از سالها و قرن ها که چند نسل را در برگرفته ،بنا بردوری سر زمین و گرفتاری های خاص ، روابط همتباری را از دست دادند ،عدم روابط سیستماتیک ، میان قبایل وطوایف سبب اضمحلا ل  وحدت نسبی و زبانی گردیده ، در نتیجه ، تبا ر واحد ، هویت های مختلف کسب کرده ،ظهور هویت های  مختلف قومی ،فرهنگی و زبانی آنی صورت نپذیرفته ،بلکه فرآیند تحول وایجاد ،آنقدرتدریجی وآهسته واقع شده که در کوتاه مدت  نا محسوس وغیر قابل درک بوده ،قرآن کریم شاخه شاخه شدن یک زبان را به زبان های مختلف ، چنین استدلال می کند :

یایهاالناس انا خلقناکم من ذکروانثی وجعلنا کم شعوبا وقبایل لتعارفو،ان اکرمکم عندالله اتقا کم ، ان الله علیم خبیر:

تغیر زبان ، ایجاد شعوب وقبایل نه برای بزرگ منشی وتحقیر است ،هدف والا تری را در نظر دارد که عبارت ازمعرفت میان مردم است،نزد خدا جز پرهیزکارا ن کسی بهتر نیست ،این آیه ی مبارک بدان معنی نیست که ،شب هنگام ما زبا نی داشتیم که سحرگاه عوض شده ، جبر وفشاری راگویا متحمل گشته ایم ، هردگرگونی  به سوی کمال یا نیستی درین نشاء اسبابی می طلبد ،هیچ آفت ویا رحمتی بدون اسباب روی نمی دهد ،در قصه ی حضرت ابراهیم علی نبینا وعلیهم السلام ، که از طرف باستان شناسی نیز تایید شده ، درسی وجود دارد 40 قرن پیش او با همسر وبرادرزاده اش لوط ( ع)  از شهر اور (آتش) کشور کلده  به کشور سوریه ،فنیقیه ،وعربستان آمد،درحقیقت او دنیای متمدن آن روز را دور زد ،در هیچ جاهی او محتاج ترجمان نشد ،زیرا زبانهای  عربی،کلدانی ،آشوری،وحبشی با هم همریشه بودندواز یک اصل سامی ریشه می گرفتند ، به گفته ی مورخین همان قدر فرق داشتند که عربی فصیح وعربی گفتاری (ج اول ص 9 تاریخ تمدن اسلام جرجی زیدانی ) درنتیجه ی تحول طولانی ، لهجه های مختلف ،در حال حاضر زبانهای مختلف شدند ،که اعراب و یهود بدون ترجمان همدیگر را نمی فهمند ،زبان عربی موجوده نیز که در جغرافیای نسبتا وسیعی پراگنده است ،دارای لهجه های مختلف گشته ، حتی واژه هایی که در صدر اسلام بدان تکلم می شد امروز دگرگون شده اند،چون زبان کتابت در میان شان یکی است، عرب یمن با عرب مصری در گفت وگو به ترجمان نیاز ندارند ،مهم تر از همه ، اینکه صرف زبان شان تغیر نپذیرفته ،آنها را تمام انسانهای روی زمین عرب می دانند، زبان پشتو نیز تحولاتی را پذیرفته که نسبت به زبانهای دیگر منطقه عمیقترو قابل دیدتر است:

 دو لهجه ی معتبر پشتو ( گروه غربی یا جنوب غربی ) و( گروه شرقی یا شمال شرقی) نه تنها در تلفظ واجها باهم اختلاف دارند ،بلکه در بعضی نکات دستوری نیز با هم فرق می کنند ، حرفهای که ویژه ی زبان پشتو است در قندهار( ژ) تلفظ می گردد ودر ننگرهار( گ) ، در قندهار حرفی که(ش) تلفظ می نمایند درحوزه ی شرق آنرا( خ) تلفظ می نمایند مثل (پشتو وپختو ) یا شه وخه ، همچنین اختلاف لهجه ی مسووتی خارج سرحدات کنونی ، با لهجه های داخلی ما فرق فاحش وکلی دارند ،جمع را در لهجه های داخلی افغانستان به (و) می نمایند ،در لهجه ی مسووتی پاکستا ن آن را به (ی) می نمایند مثل کتابونه ( افغانستان) و کتا بینه (مسووتی) در هر جاه که (و) است در لهجه ی مسووتی به (ی) تحول یافته،مثل کوم (قندهار) ودر مسووتی – کیم گفته می شود،گرچه لهجه ی   وردکی ها با پشتوی مناطق دیگر اختلافات دستوری ندارد اما از نگاه آوایی  تفاوت فو ق العاده زیاد میانشان موجود است ،لهجه های خوگیانی به فارسی زبانان به آسانی قابل فهم نیست،  باوجود چنین اختلافات ما زبان پشتو را دو یا چند  زبان قلمداد نمی توانیم ، زیرا پشتو زبانان نیز مانند سایر مردم هم لهجه ، همدیگر را بدون ترجمان میفهمند و نیازی به ترجمان  حس نمی کنند ،زبان اوزبیکی  که سومین زبان گسترده ی وطن ماست در جغرافیای نه چندان وسیع، در مواردی لهجه های قطغن با ترکستان آن فرق می کند، هردو لهجه با زبانی که در اوزبیکستان است تفاوت  وفرق دارد،از یکسو زبان رایج درآسیای میانه بازبان روسی در آمیخته که به برادران اوزبیک ما  سهلا لفهم نیست ،ازجانب دیگر، زبان در آنجا انکشاف یافت وادبیات غنی او غنی تر شده که با تاسف در افغانستا ن مجال کمترین رشدی بدان داده نشد( دراینجاه درپی انکار پارسی اند ، هنوز اوزبیکی را صبر است)عامل دیگری که می توانست درانکشاف زبان اوزبیکی  دارای ارزش باشد ،توجه ی نویسنده گان آنست ، اوزبیکان همچو نیای بی بغض پیشین خود ( غزنوی ها وسلاجقه ) با دری زیستند وبا دری نوشتند ،(چنانچه محترم ترخان بدخشی نوشته اند که اوزبیکان نماز شان را به این زبان  نیت می بندند ،  رک :  دزدباپشتاره ) بدین ترتیب زبان دری که گسترده ترین زبان منطقه است ، شامل کشورهای تاجکستان،اوزبکستان،قسمتهایی ازقرغزستان ،هندوپاکستان وترکیه،عراق( البته در چند زون اخیرالذکر در اثر سیاست ژنوساید سردارِ کهنه ،قاتل صد هزار مسلمان(امیرفروشنده ی سرحدات) چند قبیله یی از پارسی زبانان وجود دارد که زیاده ازیک قرن درآن مناطق مسکون شده اند) ایران وافغانستان که قابل ذکر نیستند، زبانی که چنین عرض و طول دارد بدیهی است که باید دارای لهجه هایی باشد مختلف وتلفظ های متفاوت از یکدیگر،تنها ولایت سغد تاجکستان را اگر بر رسیم لهجه ی شهر خجند با گویشی که در اولسداری محمد شاه ِ کوهی است فرق فاحش دارد ،در لهجه ی محمد شاهِ کوهی پیشوند استمرار (می) را با (یای) معروف همچو پسوند استفهام به کار می برند ( می دانی می؟) لهجه ی مردم ختلان زمین علی الخصوص زون کولاب با لهجه های فارسی افغانستان همخوانی دارد ، گویشهای دیگر ی نیزدرآنجا وجود دارند  که بررسی آنها از حوصله ی این نبشته دوراست،همچنان در افغا نستان لهجه های متفاوتی وجود دارد ، زمانی برهان قاطع به زبان پارسی هفت لهجه صنف بندی نموده بود، اگر آن مرحوم امروز سر از زیر خاک برآرد ، باتعجب خواهد دید که در هر ولایت امروزِ وطن ما هفت لهجه وجود دارد، در قرارگاهِ نیرومند زبان دری(ایران) نیزوضع به همین منوال است ، لهجه ی استان تهران با استانهای دیگر تفاوتهایی دارد،  رویهمرفته  درین جغرافیای پهناور پارسی دارای مکتوب وکتابت واحد است ، گرچه الفبای سریلیکِ آسیای میانه ،عوام منطقه را از بانک زبان وادب (ایران) محروم ساخته، ولی  ویژه گان به الفبای نیاکان حود آشنا اند،بنده ادعایی در صحبت پیرامون لهجه ها، جز هدف آتی نداشتم :

از روی تجربه ی یومیه نیز می توان اثبات کرد که زبانها،بویژه آنانی که مانند زبان دری در قلمرو وسیعی کاربرد دارند،الزاماً کاربردشان یکسان نیست،این تفاوت در السنه های بزرگی چون دری، تا آن حد انکشاف می نمایدکه امرِارتباط و همفهمی را مختل می سازد،در چنین حالتی زبان را دارای چندین لهجه معرفی می کنند،در حالی که اختلاف لهجه های پارسی دری،از پار دریا تا ایران واز بامیان گرفته تا بدخشان هنوزدرحدودی نرسیده که در امر افهام و تفهیم تاثیرسوء گذارد،چون زبان ابزار ارتباط است،مادامی که گوینده گان و نویسنده گان آن از اختلاف لهجه ها و مشکلات ناشی ازان در امر ارتباط ، شاکی نیستند هرنوع تلاش در جهت بیگانه معرفی کردن زبان فارسی ایران با زبان دری، جزتوطیه بازی و نیرنگ سازمانهای فاشیستی چیز دیگری نیست،این سازمانهااز آنچه در گذشته انجام داده ا ند عبرتی نگرفته اند،زیرا هر انسان نامتمدن توانایی نقد گذشته ی منفی خود را ندارد،به زعم ایشان سبب رکود و جمود زبان دوم افغانستان(پشتو)،پیشرفت و انکشاف روز افزون پارسی است،در حالی که زبان دری می تواند الگویی برای پیشرفت زبانهای دیگر وطن ما گردد،چنانچه تا کنون این نقش را در انکشاف زبان پشتو به عهده داشته، از سوی دیگر،اختلافاتی که پیشگامان جنبش ناسیونالیستی فاشیستی باایران دارند،توانایی ایستاده گی و مقابله باایران در بساط شان موجود نیست،اجباراًاز هیچ نوع توطیه علیه پارسی زبانان افغانستان دریغ نمی ورزند،آن موقع که ،رسانه های جمعی در اختیار دولت های قبیله یی بود،دست سایرین از آن کوتاه،حکام آنچه را می پسندیدند، همان بود،در همان اوضاع و احوالِ پیچیده ی حکومت فردی قادر نشدند سد راهِ انکشاف زبان پارسی گردند،درحال حاضر اوضاعِ زمان دگرگون است،خیل و ختک توانایی های قبلی را ندارند،دست کم مانند گذشته بر قلم و تاریخ و ادب نمی توانند فرمان برانند،نظامی چون نظام سیاسی داؤد خانی که دین و ایمانش فقط قوم بود،و بر همه ابعاد هستی جامعه ی عقب نگهداشته شده فرمان می راند،این آرمانش را به گورستان برد،بعید به نظر می رسد که لاش خواران کنونی بدان برسند،گرچه موقع شناسِ خوبی همچو آقای کرزی درکنارآنها است،که در روز نخست دستان آقای پروفیسور ربانی را بوسید،و محافظین شهید مسعودرا باافتخار ویژه یی محافظان خود معرفی نمود، ودر میانه راه چیزی نمانده بود که استاد ویاران مسعود را به دادگاهِ بین المللی جهت محاکمه معرفی کند. 

ثانیاً میزان وملاک صریح و قطعی برای تعین حد فاصل میان دو زبان وجود ندارد ،گذشته ازین همه اهل فن در باره ی تعریف واحد و صریحی از زبان مستقل  هم نظر وهم رای نیستند ، تنها کلیه دانشمندان عرصه ی زبان شناسی  به یک محک ویک میزان کلی توافق نظر دارند :

هرگاه دوتن برای فهمیدن وفهماندن به مترجم محتاج نشوند ،باید گفت که هردو، به یک زبا ن سخن می زنند ،واگر محتاج ترجمان گردند درآن صورت باید دانست که دو زبان متفاوت به کار می برند ( تاریخ زبان فارسی ج اول ص-108 مرحوم دکتر خانلری رح ) اکنون پارسی زبانان مناطق دیگر، در خود شناسی زبانی هیچنوع مشکلی ندارند، هر سنگی است در پای لنگ است،کشوری که طولانی مدت در فقدان مدیر وکاردان( رهبر ) بسر می برد ،واز جمله ی بی ثبات ترین کشورهای جهان به شمار می آید ومردم آن در طی تاریخ چند دهه ی اخیر  جزء جنگ وبی ثباتی به چیز دیگری چنان آشنایی ندارند در نتیجه  از تمام خدمات اجتماعی محروم ماند ه ودولت را به مفهوم دولت نمی شنا سند بلکه فراموش نموده اند که دولت جزء آله ی سرکوب مردم ، دیگر وظیفه یی دارد یا نه؟در چنین  یک کشوری با همه بد بختی های قرون وسطایی، امروز ما ناگزیریم روی زبانی سخن رانیم و آنرااز نو بشناسانیم ،  که جهانیان به دستاوردهای او سرتسیلم فرو آورده اند، تاحدود   نیم قرن پیش ما بانام دری نا آشنا بودیم در مکاتب مضمون دری، زیر نام فارسی تدریس می شد،در دهه ی 1960 دولت حاکم فغانستان   طرحی ریخت  که باگذشت زمان،  امروز نتایج دلخواهی به هواخواهان دری ستیزی و ناسیونالیزم بار آورده ، محترمه پروین مجروح علی که پدرش را به دربار ، راه بود در ( ص 436 ج 3  تاریخ افغانستان در  پنج قرن اخیر ) بر ضد مورخ بی همتای کشور مقاله یی نوشته ودر آن هدف از تغیر نام زبان فارسی به زبان دری را مخالفت با ایران ذکر نموده تا ازین طریق گلیم زبان فارسی را در زادگاه آن جمع نمایند، او چنین نوشته است:" در واقع کلمه ی دری مولود سیاست فرهنگی افغانستان در دهه ی 1960 است ،درین سالها، دولت آنوقت ایران با ثروتی که از تیل بدست آورده بود ادعای شهنشاهی داشت ، افغانستان رایک استان یا ولایت خود می پنداشت،و افغانها را مردمان خانه بدوش ،بی فرهنگ و غیر متمدن  تلقی می نمود،این موضوعات در کتب ، رسالات ، مجلات و جراید انعکاس یافت ، و به بازارهای افغانستان عرضه می شد ،دولت وقت با بنیه ی نا توان مالی خود نمی توانست به این تبلیغات از طریق مطبوعات مبارزه کند، لذا دولت مصلحتاً به منظور حفظ هویت خود ...آن رشته ی ارتباط که  از طریق فارسی با فارسی و ایران بر قرار  می شد با حذف کردن کلمه ی فارسی ازقاموس زبان قطع کرد، لذا عوض کلمه ی فارسی ، کلمه ی دری انتخاب شد ،این کلمه یعنی دری در قانون اساسی1964 در ماده سوم به ارتباط زبانهای کشور گنجانیده شد،باوجود تلاش دولت ، کلمه ی دری به جای فارسی تعمیم نیافت ،د ر سطح نشرات و مکاتبات رسمی محدود ماند. "به نظر بنده، این تغیر نام از روی قواعد زبا ن شناسی صورت گرفته، زیرا،که نام اصلی زبان  فارسی(فارسی نوکه بعد از پهلوی رایج شده) در هر  کشوری که هست دری است ،(مثل زبان اوغانی  که در حقیقت پُشتو نام دارد، اما کسانی که نمی دانند می گویند،اوغانی سخت است، ) باوجودیکه در تغیر نام از فارسی به دری نیت سوء مطرح نبوده اما به تدریج ، بر هویت زبان دری اثر گذاشت و هم زمان با این اختلاف اسمی ، مُشتی از جُهال از آن استفاده  سوء نمودند ،زبان دری یکی از زبانهای انکشاف یافته و فرهنگی دنیاست،چنین زبانهای متمدن صاحب ده ها هزار واژه اند،زبانهای جوامع بدوی و نا رشد یافته دارای چند واژه ی محدود بوده وقدرت بازگویی و بدایع چندانی ندارند ،این ویژه گی سبب شده که حاسدان توان دیدن آنرا نداشته باشند،  درحال حاضر وزارت کنترول بر زبان دری! ( وزارت فرهنگ)   تلاش می ورزد افراد بی خبر تر را  تلقین کند که ،شما دری زبان هستید ، و ایران فارسی زبان ، وزیر آن اداره که شاید بالاترا زادب فولکلور چیز دیگری در زبان دری نداند، سخت از گروه های تنگ نظراطاعت می نماید او  می کوشد دری زبانان نیم زبان ،در افغانسان بوجود آرد، که نه چیزی بتوانند بنویسند و نه، به آثار قدیم خود آگاه شوند یعنی دری سرکاری که از خواست ناسیونالیزم  بالاتر پَر نزند! که ناظم آن هم دولت باشد و هر نقطه را که می نویسیم ،فرمان وزارت خانه ی ناسیونالیزم را باید در نظر گیریم،این عمل سابقه ی نیم قرنه دارد ،بعضی از سگان انترنیتی که ازان دوره انتباهاتی دارند می نویسند،که اگردری زبانان بخواهند دری را از زبانهای دیگر(یعنی پشتو) پاک نگهدارند باید با عربی نیز یکطرفه کنند،اینهاتلاش می کنندوشایق اند که از طریق ادخال واژه های پشتو در دری،زبان جدیدی بنام دریِ اوغانی بسازند،البته ما مخالف این نیت نیستیم زیراهرکلمه یی که در،دری متروک شد اورا از سطل پشتو می توان یافت،اگر زبان دری هم چیزهایی از پشتو بردارد،عیبی نیست،یک مُعضل، دری زبانان رامانع پذیرش چنین طرح می شود،که عبارت از عدم فصاحت کلمات پشتواست، بر خلاف عربی که دری زبانان هیچ نوع تعقیدی نه لفظی و نه معنوی درآن حس نمی کنند،زبان پشتو نزد دری زبانان سراسر از واج تا واژه ی آن دارای تعقید های گوناگون است،یکی از ادله ی که زبان پُشتورابه چنین حال واحوال رسانده همان تعصب حکام گذشته ی منسوب به این قبیله است،از جنایات امیرعبرالرحمن گرفته تا کورسهای مضحک داؤد خانی(فرآیند پِشتو سازی)سبب شده که سایرین زبان مذکور را به باد استهزاء وتمسخر گیرند،ویقیناًراهِ دیگری برای مقابله و پاسخ متقابل وجود نداشته،ورنه نیمی از پیکر زبان پشتو متشکل از واژه های متروک و فعال دری است،به دری زبانان نیز گفتن یک کلمه یی چون پوهنتون و پوهنحی هیچ آفتی بار نمی آورد،از آنجائیکه موضوع تعصب سرداران مطرح است،پاسخ شان کمافی السابق تحریم پُشتوخواهد بود،در حال حاضر دسته ی سقر اندیشان و دوزخ طبعان با شیوه ی دیگری وارد میدان شدند آنها اعلان کردند که کلمات دانشکده و دانشگاه به سبب داشتن ریشه ی پهلوی ضد فرهنگی و ضد اسلامی  است،دلایلی که سراسر احمقانه و عوام فریبانه است،فقط  بی سوادان رابه چنین افتراهامی توان راضی نمود،30 سال این ملت درفریب آتش فتنه ی سوء استفاده جویی های چنین مفتی های سیاسی سوخته،به نظر می رسدرهیدن از چنین بطلاقی به مردم ما سخت دشوار است،مردم نمی دانند که مرحوم حبیبی چندین سال بی خوابی کشید تا زبان پُشتورا زاده ی کتاب وید(کتاب مذهبی هندوها) ثبوت کرد(تاریخ زبان وادبیات پشتو دو جلد در یک پوشه)پس از آن جناب محترم استادپروفیسورزیاردر کتاب 400 صفحه یی اش زبان پشتو رامنسوب به زبان سکایی اثبات نمود(سکایی ها از نظر دین اسلام همان یاجوج وماجوجی اندکه خدا آنهارامفسدین فی الارض خوانده،آیه ی94و99 کهف رک: عقاید نسفی اهل سنت شرح دکتور عبدالملک السعدی عراقی ترجمه ی استادامیر صادق تبریزی(مریوانی)ص317)مورخ  دلسوز پشتو که همه گذشته گان بزرگ و جهان کشای دنیارامنسوب به قبایل پشتون می شمارد،در کتاب ضخیم وبی همتایش ملت پشتون را از نسل سکاهایی ماساگت ها" محسوب می نماید(تاریخ ملی افغان تالیف: محترم قدرتالله حدادفرهاد. فصل قتل کورش ) که در تاریخ شریر ترین قبایل سکاهاو بی قانون ترین طایفه درامور خانواده به شمار می رفتند،با وجود ازدواج، بانوانِ آنها،در میان مردان قیبله مشترک بوده(ماساگت ها درتاریخ ایران باستان ص 87  دیاکونوف) اگر سابقه ی تاریخی را در نظر گیریم هیچ کسی را نمی توان یافت که از آدم (ع)تا کنون پدرانش دیندار ثبوت شوند،آیا بدتر از گروهای فوق الذکر(هندوها و یاجوج وماجوج) که نویسنده گان پشتون اقوام شانرا منسوب بدانها می سازند،می توان در تاریخ بشر یافت؟با آنهم هیچ تاریخی وحی منزل نیست،معتقدان چنین تاریخ هااز روی مشابهت و موافقت بعضی از قراین و صفات،از روی فرض و گمان نظر شانرامکتوب نموده اند،که نه محل افتخار به چنین اجداد فرضی است و نه جای خجالت،ازینرو هیچ فردِآگاهیِ، توانایی ندارد که خود را یقینی به یکی از اقوام مرده ی گذشته منسوب سازد،و یا قومی را بخاطر موقف تاریخی شان در قبل از اسلام خوب ویا بد گوید،به اصطلاح مردم ما،دسته ی کرزی ها،کورخود بینای دیگران شدند ،اگر پهلوی ها بی دین بودند  دین هندوها و سکاهاکدام بود؟

خلاف رای سلطان رای جستن

به خون خویش باشد دست شستن

این شعر نباید حکام جاهل رااغوا کندزیراهر عاقلی می داند که دوران بیچاره گی ملت  فرو ریخت و سلطه ی شاهی که خود راسایه ی خدا می گفت، پایان یافت ، فقط یک راه وجود دارد که می تواند منافع ظالم راتامین کند و جاهل را بر سریر قدرت مستحکم سازد: قوم پرستی وبس ،که این فن تنها بر قشر بی سواد دور از مدنیت اثر می گذارد زیرا ننگ قومی تنها بر جاهل لذیذ است که این ننگ برای با سوادان مرگ است و زهر،راه دیگر تکیه بر فتواهای دینی است ،

 این دسته مادامی که منطق شان کارگر نیفتاد دست به فتوا دراز می کنند ، تا محتاج چنین فتوایی نشوند به عالم دین کدام ارزش قایل نیستند، وقتی که پوشالی بودن اندیشه شان عریان شد، روی به علمای دین می نمایند  ،امروز بسیاری از جوانان  کشورما علیه زبان خود از روی نا آگاهی  تبلغ می کنند ، زیراخودرا بیگانه می شناسند ،این خود نشناسی سبب شده که با دزدِ، دارایی های خود شان کمک کنند ، بعضی ازین  نام ونشان گمکرده ها از فرهنگ های چاپ ایران مثل عمید وغیره استفاده می کنند اما چنان در گودال بی هویتی غرق اند که  توان فکر کردن را از  دست داده اند نمی دانند  چطور ازین لغت نامه مستفید می گردیم  در حالی که زبان ما، دری است واز ایران فارسی ؟ یک انسان نورمال اگر اتدکی از نعمت عقل و تمیز بهره داشته باشد می داند که با لغتنامه ی زبان عربی(منجد) مشکل انگلیسی حل نمی گردد ، زیرا این دو زبان باهم بیگانه اند، اگر فارسی به ما بیگانه است با کدام ، منطق و فراست ما می توانیم مُعضل لغوی زبان خودرا حل کنیم ؟! شیطان هم چنین فن و فریب را یاد ندارد که دشمنان وحدت وبرادری مردم افغاستان آترا یاد دارند ،    البته حماقت بزرگی است که با لغت نامه ی زبان بیگانه فکر کنیم،که  مشکلات لغوی زبان  خود را می توانیم حل کنیم و احمق تر آنست که  زبان مادری اش رانشناسد ، گویا دسته یی اند که زبان کوچه و بازار را دری می دانند ، زبان مولانا و -فردوسی را بیگانه! باید سویه ی ادبی فردوسی و حافظ را  در سطح کوچه های شور بازار  کابل تنزیل دهیم ؟( که این کار از توان وزارت کنترول زبا ن دری بیرون است)پس چه باید کرد ؟ تا قد آقایان به شاخ وبرگ ادب پُربار و عالَم شمول دری برسد! و یا وزارت به اصطلاح فرهنگ ،باید  دری دهقانی واوغانی اش را بسازد، تا خود نشناسی را بر جوانان ما  بطور دایمی بارنماید،  باید دانست که خود نشناس خدا را، نمی تواند بشناسد  (من  لم یعرف نفسهُ ، لم یعرف ربهُ )مکر دیگر ابلیسمآبانه ی این دسته که پشتیبانی قسمت عقب مانده ی دری زبانان رانیز با خود دارد، این استدلال است که زبا ن در ایران صد هاواژه یی جذب نموده که فارسی زبانان افغانستان بویژه اقشار بی سواد و نیمه مکتب خوانده آنرا نمی دانند،در حالی که عقل پذیرنده گان چنین توطیه هاتاآنجاه تکامل ننموده که چنین پاسخ دهند، اگر ملیون واژه ی جدید در ایران ساخته ویا پذیرفته شده باشد،در محور صرف ونحو زبان دری ساخته شده،بناءً دری است،نه کدام زبان دیگر،اگر آنرا تاجیکی گوییم،ایرانی یا هزاره گی، فقط سخنی ازنام لهجه های دری گفته ایم،نه کدام زبان دارای صرف ونحو مستقل،در حال حاضر،همسایه ها دارند مجهز به لوازم هسته یی می شوند ،سردمداران نیمه عصری ما هنوز از جنگ دری وپشتو که اندیشه ی صد سال قبلِ، راتبه خوران  گذشته است ، قدمی فراتر برداشته نتوانسته اند ،سر انجام باید دانست که جنگ دو زبان که هردو نیز همچو واقعیتِ غیر قابل انکار در جوار هم وجود دارند ،نفی یکی از آنهانفعی به طرف مقابلش ندارد و در کل نفی   ملیت ووملیت هایی است که عملاً در افغانستا ن نقشِ مساوی با دیگران دارند ، ، رابطه ی  ملیت های برادر افغانستان با یکدیگر بر اساس تساوی حقوق شهروندی استوار است، نه حاکم ونه محکوم ،ما باهم برادریم وبه یقین به یکد یگرمحتاجیم ، هیچ فرد سالمی را نمی توان یافت که واقعیت حیات کنونی جامعه ی ما را درک نکند و نداند که کسی را از صحنه  خارج کردن وبه دیگری نقش بلند تر قایل شدن خواست هیچ  قومی نیست مگر چند افراطی نادیده ، که یک روز، از بیکاری و بی کفایتی  بر واژه های زبان دری حمله می کنند و روز دیگر بر جنرال عبدالرشید دوستم می تازند ،حتی تلویزیون طلوع از دست اینها ارامش ندارد، ملت به چنین درامه ها فریب نمیخورد، نان ، امنیت و ثبات آرزوی ملت است ، اگر از تا مین آن،این عالیقدران عاجزند، دست کم به برادری دیگران لطمه وارد نکنند ، حکومات گذشته مجبور بودند ،تفرقه اندازند وحکومت کنند ، این دسته که قدرتی چون آمریکا را با خود دارند و دو، رای ،در مقابل دوازده رای، برنده می شوند(امریکا در افغانستان ص260 تالیف محمد اکرام اندیشمند)،تصور می شود که محتاجی به شیوه ی دیروزی نداشته باشند ،گرچه وحدت ملی فعلا باعث طغیان وسرکشی از فیصله های حکومت به دلایلی نخواهد شد ، اوضاع واحوال کنونی با دیروز تفاوتهایی دارد ، از گذشته باید بیاموزند ، نفوذ  و تعمیم زبانها باید طبیعی وبرابر به توانایی های خدادی آنها صورت گیرد و فرد آموزنده نیازمند منابع علمی ،فنی وادبیِ گردد که درآن زبان نگاشته شده نه به استدلال کودکانه یی چون، زبان قدرت  و زبان سرکاری ویا زبان اقلیت و اکثریت  که ازمنطق خیلی فاصله داردوبوی نامطبوع از آن به مشام می رسد، هزارا ن دری زبان جنوب پشتون شدند اگرچه بعضی نویسنده گان پشتو زبا ن، آنهارا پشتون غیر اصیل گفته اند و صدهای دیگر در حوزه ی غرب وشمال کشور که پشتو زبا ن بودند دری زبا ن شدند(گرچه تعدادی ازین این فارسی زبانان پشتون تبار هنوز موضعگیری ناسیونالستی شدید تر دارند)، شاعران شیرین زبانی فعلاً در زبان دری اند که در اصل پشتون اند ، درین زبان قوم و قبیله و اصیل ونا اصیل وجود ندارد هرکه مهارت بلند در زبا ن یافت او از هر طایفه یی که نسب دارد ، در دری زبانی اش اثر ندارد ، حق طبیعی هر فرد است که طرز زنده گی زبان قلم وزبا ن گفتارش را خودش انتخاب کتد ،اخیراً دولت منتخب ووزارت  به اصطلاح فرهنگ او راهِ دیگری نیافت که بر زبان دری بتازد، (گرچه دلایل انسانی ووطنی توان توجیه ی این صفت شیطانی را ندارد) ،برچند، واژه ی   پارسی دری از قبیل  ، دانشگاه ،دانشکده ،وغیره تهمت کفر بست تا ازین طریق راهِ ترویج کلمه ی پوهنتون را هموار بیند ،ما سالها پوهنتون گفتیم ، هیچ کسی به این نامها ارزشی قایل نبود،اگر پشتو زبان بود یا فارسی زبان،بعد ازین اقدام فاشستی پنداشته می شود هیچ پارسی زبانی که دارای اندک درکی از وضع  باشد،خود را محتاج کلمات پشتو نمی بیند،زیرا دری همچو بزرگترین السنه ی دنیا هیچ واژه ی کمبود ندارد که به امانت از پشتو گیرد،زیرا در چنین حالتی که نظام کرزی هر روز بیشتر از پیش ناتوانی اشرادر معرض نمایش قرار می دهد،دست کم کرزی اگر سیاست دان می بود بقایش را در وحدت مردم می دید،نه در نفاق آن،که غیر دینی قلمداد کردن ،به یک زبان زنده ی ملی که هزارو پنجصد سال تاریخ و قدامت فرهنگی دارد ،یکنوع خیانت به ملت افغان است ،زیرا در سطح جهانی زمانی که سخن از فرهنگ افغانستان مطرح می شود ، نمودار آثار دری ، کهکشان را می ساید ، در این افتخارات پیش از دری زبانان و دری گویان ،پشتون ها سهیم اند ،ثانیاً نفاق زبانی تا آن حد رشد نکرده بود که ، به افراطی ترین شیوه و به خبیث ترین شکل آن،دولت ما علیه زبانهای ملی خود تهمت کفربندد ، وزارت کنترول بر انکشاف انحصاری دری ، تضاد های روشنفکری میان طرف ها را مانند افکار تنگ خود تصور نموده که یکباره جبهه علیه زبان دری باز نمودند ، در حالیکه اختلافات زبانی روشنفکران منبع خوبی برای توسعه ی میدان لغات و واژه گان زبان است ازینرو دیوصفتان از هر پدیده ی با افکار جاهلانه ی خود تعبیر می کنند ،اختلاف زبان دری و پشتو جنبه ی حقیقی ندارد ،آنچه آنرا به حقیقت متحول نموده،صفت طبیعی رهبران منسوب به پختون است،که از شهزاده تا دموکرات شان زبان پرست بوده اند،اینجاه گفته ی برادر دانشمند بشیر احمد انصاری صدق می کند که نوشته اگربه گردن بدوی نکتایی هم ببندی بازهم بدوی است(مجموع مقالات اوبنام مشروعیت نظام... )هیچکسی، بویژه ادارات دولتی حق ندارند آنرا درسطح رسمی دامن زنند و  دیو مانند آنرا تعبیر کنند ، اختلافاتی که میان روشفکران است چیزی شبیه عاطفه است که در تحلیل نهایی منافع وطن در مقر بالا قرار می گیرد، که پشتون و غیر پشتون در منافع ملی منحل اعلام می شوند ،ثالثاً اگر وزارت اطلاعات وفرهنگ خیلی پاسداردین است،و خاطرش بخاطر دین درد دارد،باید  توضیح دهد که حکومت شان زیر حمایه ی کیست؟ و به نیروی که ساخته شده از نظردین و اسلامی که ما ازآن پیروی می کنیم اطاعت کفر حرام است ، در ساختمان دولت افغان نه  سعودی ،نه پاکستان و نه ایران سهیم ایست ،در جهان اسلام همین سه قدرت است که با هرسه ی آن دولت کابل بر خورد دشمنانه دارد ، گرچه وزیر فرهنگ  در دامن دومی تربیت شده و به ثمر سیاسی رسیده . این بی انصافان که دین، را همیشه وسیله یی بیش ارزش نداده اندو از آن سوء ،استفاده نموده اند و به همین دلیل  همیشه ناکام نیز اند ، این بار ،نه تنها به برادران پارسی زبان و پارسی گوی شان بلکه به همه  (اعم از پشتونها ،اوزبیک هاو ده ها گروه دیگر فارسی گو) بی احترامی کردند ،زیرا  زبان   در اصل بی جهت است و ویژه ی یک قوم یا دو قبیله نیست ،بلکه زبان دری و دستاوردهای او، میراث ملی تمام مردم افغانستان است (مانند زبان آتیک دریونان باستان) با این افتراء  خود، اینها  در برابر زبان  امام اعظم ابوحنیفه (رح) (که ظاهراً این دسته ازو پیروی نیز می کنند)وزبان جناب حضرت سلمان فارسی سخت بی حرمتی وبی ادبی  روا داشتند ، کلمات زیر، نظر پشتونی است که به هدف معلومی نوشته،گرچه او نیز از خودجمله ی همین فریبان است ، همچو اعتراف نماینده ی این قماش باید آنرا خواند:حینی خلک داسی فکر کوی ، چی فارسی دایران ژبی ده ،حال داچه فارسی کلمه ، په لومری اسلامی پیری، کی دفارسی کلمه رامنح ته شوه ، مخکی دهغه دانوم نه و ، په اسلامی نری ، کی حضرت سلمان فارسی ، چی یو صحابی و ،دفارس و،هغه کومه ژبه ویله ، دده په اعتبار ، فارسی وبلل شوه ، بیا هم داسی پاتی شوه ، پشتنو هم چه مسلمانان و، دهمغه سلمان فارس ، دغه ژبه شه بلل، پشتنو فارسی ژبه دحضرت سلمان فارسی ژبه بلله،  خوشحال حان ختک او احمد شاه بابا فارسی اشعار ویلی ده ، لنده دا چی ایرانیان پخه دودی وخوره، اوهغه یی رسمی ژبه کره، حو له افغانستان پخپله نه دوی شو،نه هغه -- -  حتی دری ورک شوه، ننی ایرانی شوه ، دا یو کلک تصمیم غواری- - - ( تاریخ ملی افغان (پشتون)  ج دوم ص 180 تالیف محترم قدرت ا لله حداد فرهاد )  ترجمه ی آخر جمله: ایرانیان غذای پخته شده را بلعیدند و دری از دیار افغانستان رخت بربست،  زبان پارسی دری، زبان فردوسی ، حافظ ، سعدی شیرازی  واز خارحیا ن زبان علامه اقبال است :

     فردوسی:

کجا بیو را ز پهلوی شما ر

               بود درزبان دری ده هزار

بفرمود تا پارسی ودری

               بگفتند وکوتاه شد داوری

  حافظ شیرازی:

  زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

  که لطف طبعوسخن گفتن دری داند

                                       چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

                                      توقدر او به سخن گفتن دری بشکن

علامه اقبال لاهوری زبانی را شایسته ی کلامش می داند که با رفعت اندیشه اش موافقت کند به نظر او این نرم افزار بی جهت که اقوام ایرانی وتورانی را گرد هم آورده زبان دری است وبس ـ                                                                                                                           

  پارسی از رفعت اندیشه ام

 درخورد با فطرت اندیشه ام

گر چه هندی در عذوبت شکراست

طرز گفتار دری شیرین تر است

                                                                                                                                                                                                                                از سوی دیگر جناب حضرت جلا ل الدین سیوطی(رض)متولد (849 ---911 ه ق) مصری که عمر پر بار وپر برکت خود را صرف تحقیق وپژوهش زوایای مختلف دین از علم تفسیر گرفته تا علوم بلاغی  نمود ، نه تنها قرآن را از نظر بدیع وبیان تحلیل وتجزیه نمود ،قدمی فرا تر گذاشت ،و ترکیب آنرا ازنظر  کلمات( عربی وغیر عربی)  نیز مطرح نمود ، درین بازبینی تحقیقی، کلماتی که از زبانهای غیر عرب در قرآن شریف شرف حضور یافته بودند ، در کتاب معروف ومشهور الاتقان فی علوم القرآن زیر فصل 36 ( نوع سی وششم ) جلد اول از ص471 تا 484 قرارآتی مرقوم داشته : استبرق،اباریق، آزر،بیع وکنیسه ،تنور،دینار، الرس، سجیل ( سنگ گل، به فک اضافه خوانده شود --ن )سُرادق ،غساق( زبان ترکی تخاری ) قفل، کنز، کورت،ن،یاقوت، کلمات فوق که در قرآن کریم جزء کلمات عرب آمده اند به گفته ی حضرت سیوطی  از زبان پارسی دری اند ،که بعضی  تعریب گردیده و بعضی دیگر بدون دست خورده گی در عرب رایج شده اند ، حال باید دانست که هیچ زبانی پیش از نزول قرآن حتی ، عربی زبان اسلامی شمرده نمی شد ، وبعد ازان،نیز کتاب الله وضمایم آن بنام زبان کفر چیزی نگفته اند ،ما هیچ زبانی را بنام زبان حرام نمی شناسیم ،  ترمینا لوژی جدید از ابداعات حلقه متعصب چند نفری وزارت فرهنگ افغانستان است ، ثانیاَ ، بنده نه برای تفاخر وبزرگمنشیُ بلکه جهت روشن شدن وتبین وهمچنان آفتابی شدن توطیه ی نوبتی افغان ملیتی {فاشیسم سیاه پشتونی} واژه های فوق را درین صفحه رونویسی کردم.

تلقین اهل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم .

زبان نه کسی را بزرگ می سازد  نه کوچک ، بلکه ، نتیجه یی که هر خواننده ازآن استنباط خوهد نمود ،اینست که پارسی دری زبان دیروز پیدا وبی ریشه نیست ، قرآنکریم( ام الکتاب) نخستین مرتبه توسط سلمان(رض) به زبان دری برگردان (ترجمه) شد( قرآن شتاسی استاد حاجی احمدیان ص409 ،تاریخ قرآن  دکتر رامیار ص653 طبع سال1379 )  وبه حضور شاهِ لولاک پیشکش و مهر تایید وتصدیق کمایی نمود، دران عصور هر جاه که اعراب از فارسی یاد کرده اند ، منظور شان تنها زبان دری است ،نه فارسی میانه ، ادبیات زبان ساسانی (پهلوی جنوبی) برابر به ادب دری دایره ی وسیع و فراخ نداشت یکی از علل شکست آن در مقابل زبان دری همین محدودیت وتنگی واژه گانی آن بود، گرچه دری خاص مردم خراسان و مشرق ایران بوده ،دردربار تیسفون و میانه ی درباریان و رجال مملکت شاهنششاهی  ، هم این زبان متداول بوده است ،و ازینروآنرا ، دری نامیدند  ، چه در ، به زبان ساسانی به معنی پایتخت و دربار است ،و اگر کبک منسوب به دره است ، دلیل این نتواند بود ،که زبان دری به معنی دربار یا پایتخت نباشد ، وتواند بود که این دولفظ هر یک، بیک مفهوم دیگر معنی دهد والزامی در یکی بودن هردو لفظ نداریم ،، سوا لی باقی میماند  که چطور شده زبا ن مشرق ایران (افغانستان) در مغرب آن کشور درباری شده ؟ جواب اینست که در عهد آزرمی ، پوران ویزگرد ( شاهان ساسانی) این زبان به همراهی پهلویان یعنی اتباع فرخ هرمز پدر – رستم- که از خراسان بودند ، طبری(مفسر قرآن و تاریخ نویس ) آنانرا فهلویان نام می برد بدربار تیسفون راه یافته و در مدت طولانی نفوذ آن طایفه در پایتخت این زبان دردربار ریشه دوانیده ، ومصادف با دخول تازیان درمداین زبا ن دری در، دربا ر شایع بوده ، (سبک شناسی ج 1 ص 24  و صفحه ی 140  مرحوم بهار) ازینرو عربها به همین   زبان دری  ، فارسی نام نهادند ، چندین سال است که در حلقات خاص ، پیرامون پیدایش دری شک وتردید ها ، وسوالات مطرح می گردد

تاریخ پیدایش دری همچو زبا ن های مشهور دنیاروشن وبی غش است ، زبان دری  از زبان پرثوی یا پارتی ( پهلوی شمالی که در شمال- شمال شرق و شمال غرب افغانستان  می زیستند  ) با مایه گرفتن از زبان سغدی به میان آمده ( زبا ن سغدی دوره ی  اسلامی جزء لهجه های دری است  رک : ج 5 برهان قاطع ) و زبان تخاری نیز در آن بی تاثیر نبوده ، این هر سه زبان در دوکنار دریای آمو در بلخ ،بخارا ، تخار ستان و بدخشان در ساختمان زبان دری بر حسب مراتب در طی چندین قرن پیش از اسلام دخیل است ،و ازآنجا به زبا ن دری سره موسوم شده که در آغاز با زبانها ی باز مانده ی دیگر آرینی ، یعنی  با زبانها ولهجه های بازمانده از زبان فارسی باستان مخلوط نگردیده وزبان شهری باقی ماند(ص 24 –16   کتاب درسی دانشکده ی ادبیات کابل --- دستور زبان پارسی دری : استاد داکتر پروفیسور  حسین یمین ) با وجود ی که تمام شعرا و معماران نخستین این زبا ن از مرحومان فردوسی ( رح) گرفته تا خواجه حافظ و سعدی و آخرین بزرگ مرد نیم قاره ی هند ( در ادب دری ) علامه اقبال لا هوری خود را دری نویس و دری زبان معرفی کرده اند ، با همه این اسناد روشن ودقیق  اگر کسی تردیدی به وحدت زبا ن فارسی زیر هر نامی که هست داشته باشد ، او را خدا با علم بی چونش اگر داناند - خوب  در غیر آن او راه، را نخواهد یافت .   

والناس و فارس والاقلیم بابل ،وال

اسلام مکۀ والدنیا خراسان

در تمام دنیا میان مردم در هر بخشی از هستی مخالفت ها و دو  یاچند طرز تلقی دراین یا آن مساله وجود دارد حتی در کتله هایی کوچک نیز هم نظر کلی نیز نمی تواند وجود داشته باشد ، آنقدر که در افغانستان ،مساله ی زبان را جدی تلقی می کنند ، گاهی انرا بیگانه محسوب می نمایند و بر آن مشکل تراشی می نمایند ، تا حدی که با چشمان بسته بر آن تهمت کفر می بندند ، در قرن توحش نیز چنین افتراء میان جوامع بدوی وجود نداشت ، چه رسد به انسان متمدن وصاحب کیش کنونی ! 1000 سال پس را هیچ جانداری تضمین نمی تواند کند که کدام  زبان چگونه تغیر می پذیرد؟  جغرافیای افغانستان واحد است ، اهل قلم اگر  علیه یکدیگر چیزی می نویسند  ، از رسم معمول جهان پیروی کرده اند اما دولت ها نباید زبان دری که دری است آنرا بر پشه یی برتری دهند ،  زیرا پشه یی ها مانند سایرین عضو کامل ا لحقوق جامعه اند ، هر بدبختی وناهنجاریی که در وطن رخ می دهد همه ی ما برابر دران غرق می شویم ، اگر در جنوب جنگ هست درشمال مردم از بیچاره گی ورهبری نادرست دولت اطفال خود را بفر وش رساندند  تا لقمه یی  غذا بدست آرند ، وقتی با همه یی این نا توانا یی ها ملت حاضر است دولت را بپذیرد شرم بردولتی که هنوز آنقدر عقب مانده ونامتکامل است که، بخاطر چند کلمه یی علیه نیمی از باشنده گانش به دشمنی بر خیزد ،    

    با همین زبا ن صدها پشتو زبا ن آثار علمی نوشته اند، شعر سروده اند ، در منازل خود به همین زبان سخن می گویند ، این ملت آن طور که رهبران حدس می  زنند ،قوم متعصب نیستند ،  وازاقدامات ناسیونالستی رهبران زبان پرست استقبال  نمی نما یند ، ایشان مانند سایرین دست شان به گریبان مستبدین نمی رسد ،به اصطلاح ، روشنفکران و نوسنده گانِ آن  در میان دو سنگ آرد اند، ایشان در طی تاریخ نیم قرنه  زیر شعاع عمل منفی اقلیتی که سازمان یافته علیه  برادری مردم افغانستان تلاش های ناکام نموده اند در دو راهه ی قرار گرفته  اندکه  ناچار خاموشی اختیار می کردند ،نباید گناه و خطای مشتی از افراد متعصب  بر دوش ملت انداخته شود ، به نظر نمی رسد در هیچ گوشه یی از دنیا همچو زبان دری ، زبان گسترده وپربار  ، حکومتی مانند دولتِ افغانستان   بر سر پیدایش آن  ا ینقدر گره و پیچیده گیِ خلق نموده باشد   که گاهی زیر نام مداخله ی فرهنگی ایران برآن می تازند و گاهی شرط های  بچه گانه ی دیگری می بندند. زبان روسی برابر به زبان پشتو تاریخ ندارد اما زبان فارسی را در تاجکستان ، خانه نشین کرد نه به سرتنبه گی و غیرت افغانی ! بلکه دانشمندان روس پیشقدم دانش بودند آنقدر زحمت کشیدند که 300 ملیون نفوس بخاطر استفاده از دست ورد های علمی آنها محتاج آموزش روسی بودند  و هرگز روسها خود را قوم بزرگتر از دیگران نشمردند ، فروتن بودندو همرنگ دیگران می زیستند ،در حالی که یگانه ملت بی دین دنیابودند،حال برمیگردیم که نگاهی افگنیم به دانشمندان داخلی و خارج مرزی ما ، آیا هیچ نوشته اند این که زبان پارسی دری از کجا به ایران رسید ، که امروز در زادگاهش بیگانه محسوب می گردد ؟ ودرایران زبانی شده که شنیدنش از زبا ن ایرانیان لذت آفرین است ، حکیم ناصر خسرو در سال ( 1348 ه ق) از شهر شبرغان بسوی مکه رهسپار  حج شد ،اواز راهِ ایران عازم سرزمین عرب شد در راه با شاعری سر خورد که زبان فارسی کنونی رانمی دانست و از حکیم ناصر خسرو کمک خواست که به مشکل شان برسد ،به برکت زحمتکشی ایرانیان ما  آن را از طریق برهان قاطع چنین می خوانیم : درتبریز قطران نا م شاعری دیدم ، شعری نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست ، پیش من امد دیوان منجیک ودیوان دقیقی  بیاورد وپیش من بخواند ، و هر معنی که اورا مشکل بود ، از من پرسید با او بگفتم ، وشرح آن بتوشت و اشعار خود برمن بخواند ،پیداست مراد ناصر خسرو از فارسی نمی نیکو  دانست  آینست که زبان دری راکه زبان معمولی آذربیجان نبوده نیکو نمی دانسته ، و بهمین جهت معانی اشعار منجیک و دیوان دقیقی را که از قلمرو زبان دری بوده اند از ناصر خسرو می پرسید ه وبهمین جهت کتابِ لغتی نوشته است ازین قرار  شرف الزمان قطران بن منصور ارموی شاعر معروف متوفی در 465 کتابی درین زمینه داشته است(  ج 1ص 35  برهان قاطع) ـ معهذالک می بینیم که شعر و نثر دری بالطبعه در خراسان بظهور  آمده ،وبا اندک توجهی از طرف ملوک اطراف ، شعرا ودبیران بگفتن شعر وپرداختن کتب بزبان دری اقبال کرده اند ، ودرهمان حال  یک بیت، شعر ویک رساله در مغرب وشمال وجنوب غربی ( درایران کنونی) بوجود نیامده است ، واگر هم شعر وکتابی دیده شده ویا ذکر آن رفته است به زبان پهلوی یا طبریست ، مگر در اواخر عهد سامانیان و آغا زدولت غزنویان و سلاجقه که بتدریج به سبب فتوحات آن سلاطین  درری وجبال و گرگان و اصفهان و آمیختن فضلای شرق وغرب بایکدیگر ،وانتشاراشعار و کتب تاریخی وادبی خراسان درسایر شهرستانهای ایران وسیر دواوین شعر از خراسان بسایر نقاط ایران ، زبان دری زبان ادبی وزبان علمی ایران شناخته شد و باتسلط دولت سلجوقی بر عراقین این معنی قوت یافت وشعرای بزرگی پس ازغضایری ،قطران وابوالمعالی رازی دراقطار شمالی و مرکزی و غربی ایران پیدا شدند ( سبک شناسی ج اول ص 23 ملک الشعرا بها ر مرحوم ) زبان ازطریق نشر واشاعت مضامین علمی وادبی گسترش می یابد ،نه  از راه سرتنبه گی و استفاده از زور دولت به پشتیبا نی نفاق افگنان خارجی :  

  هرکه نا مخت از گذشت روزگار                نیز ناموزد زهیچ آموزگار

( رودکی)

این نامه به ماهنامه ی وزین نسل نوفرستاده شد.


مهندس ع نقشبندی

|+| نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 23:28  توسط  مهندس م ع نقشبندی   |