براساس داستان مستندجان محمدقرین:

 

داستان توسط:م.ع.نقشبندی

                     خادمان اند یا تبهکاران ؟

  خون درصحرا...        

  الا انهم هُمُ المفسدون ولاکن لایشعرون  (بقره ...12 )

نوشتار زیر،داستا ن هنری نیست که خواننده گان را سرگرم سازد ، بلکه حقایق تلخی اند که زمین بی جان افغانستان ازشرم آن وقایع درهای آسمانِ  باران زا، را بروی خود بسته که لکه های سیاه جنایت را ناشُسته به نسلهای بعدی انتقال دهد  ، می خواهد فریادش را خودش برساند زیرا می هراسد که مورخین به درد ناسیونالیزم گرفتارباشند ، که جنایت را به عوض خدمت در تاریخ درج کنند ، زیرا جامعه ی ما از کاروان  ترقی وتعالی  عقب ماند واز گذشته ی دردآ فرینِ چند دهه ی قبل حامل هیچ یادگاری نیست ، زیرا آن بدبختیها را عین کمال می داند ،هنوز هم جعل و تقلب رااز صفا و صداقت فرق نکرده اند ،این رویدادهایی است که درگوشه ی آرام کشور ما گذشته ، در سویی که در حقیقت در مقابل جاهای دیگراز مکان های امن شمرده می شده،قصه ها لحظه هایی از 7تا8 ثور را درنظردارد ، فجایع 9 ثور را جزء خدا بنده حساب نخواهد توانست ، 10 ثور هنوز تمام نشده، گرچه  قضاوت گر واقعی تنها خداست اما او خلق را از فکر کردن محروم ننموده و روز نخست بدو اسمای همه پدیده ها ( اسرار مکنون )را آموزاند که انسان برخلاف مخلوقات دیگرِ عالَمِ خلق، بتواند زشت راازنیک تفریق کند یا به کلام دیگر او را به علم حد شناسی و خواص آفریده هایش  عالِم ساخت تا بتواند بر  سایرین حکومت نماید ـ      دهقان دختی که نامش رخسار بود در خانواده یی ازاهالی امام صاحب قندوز درخوان نعمت پرورش یافت ، دوران کودکی را مانند سایر اطفال روستا به خرمی سپری نمود ، گاهی به مکتب می رفت و زمانی به مدرسه می شتافت دوران بیباکی و کودکی گذشت ایام شباب وطراوت که بهار حیات است مقارن با آغاز دگرگونی های نا پخته ی عصر ،فرارسید بهار طبیعت انسانی بسان طبیعت بزرگ زیبایی و زینت  ویژه یی دارد ، دخترک در جوانی زیبا و طناز شده بود ، مردان روزگارش آرزوی وصلت او را به دل می پرورانیدند ،  روز ها پیهم سپری می شد ، خواستگاران رخسار از خانه ی پدر رخسار دست خالی بر می گشتند ، قلمزن  دستگاهِ آفرینش سرنوشت رخساره راتراژیدی نوشته بود ، فرما نذه یِ حیله گرِ روستا به حکم طبیعت زنباره گی اش راهِ خواستگاری را پیش گرفت ، پدر رخساره نمی خواست دخترش به کنیز ی برود وآبی گردد برای فرو نشاندن محض آتش شهوت مرد عیاشی چون پهلوان رحیم  ، ازینرو به تمنا گر دیگری لبیک گفت وبه وصلت ناز پرورده اش با او راضی شد ، پس از گره زدن سرنوشت دخترش با مردی از شهر قندز ، نظرش به قوماندان ملیشا ( شبیه نظامی ) خورد ،که چشمان انتقام گیرانه یی او پدر رخسار را درهراس انداخت ، پدر، قنغال دخترش را طلبید و از او خواست که معامله ی عقد را بر پا نماید ،بدو فهماند که تعلل درین امر پیامد ناگوار دارد ، فرمانده اژدهافش ملیشای دولتی همچو تکّه ی سِک بُو ، در گوشه یی آرمیده بود او بازوری که داشت و زری که اندوخته بود ،همه چیز و همه کس را در کف خود می دید ، ازینکه نتوانسته از راه خدعه آبی بر بالای آتش شهوانی اش فرو ریزد ،راهای زیادی پیشرو داشت که به هدفش نایل آید ، او ملزم به اطاعت ازقانون نبود ، گرچه قانون نیز نبود ، اما او قانون فطرت انسانی نیز نداشت که درغیاب قانون های دولتی مرز های اختیاراتش را بشناسد ،سرانجام پدر رخسار را فرا خواند و ازاو خواست که نامزدی را فسخ نماید ، به زعم او حق نخست از فرمانده محلی است ، هرچه ازو زیادت شود باید به دیگران برسد ، ورنه او ازحق خود دفاع خواهد نمود پدررخسار درتنگناه قرار یافته بود ، راهی نداشت مگر آنکه محفل عروسی را بر اه اندازد و ازراهِ راست دخترش را به شوهر دهد و چنین کرد ، چند روز از معامله نگذشته بود که فرمانده به زیر دستان خیره سرش گفت : قانون من کلاشینکوف است من به حکم او کفترک را در دام می بینم ، بگذارید چند روزی هم بچه گکِ قندوزی همسر وهمکنارش باشد ـ ـ ـ  ! رشک وحسادت   خواب را از چشمانش ربوده بود ، بر آن شد که انتقام گیرد ،سراسر وجودش درآتش شهوت می سوخت ،این سوز را، نه ،با آب ، بلکه با خون می بایست سرد نماید آن لحظه فرا رسید که زوج جوان راهِ قندوز را پیش گیرد ، لحظه یی که خشمِ شهوت چهره ی راستین خودرا نماید آن بود که فرمان فرمای دِه ، به فرمانبرانش گفت: من گفته بودم کاری را که زور نماید گور ننماید ، بچه گک خام قندوزی هنوز مرا نشناخته ، که مه کدام زهر خورم ؟چند روزی که در بستر گرم خوابید ، حالِ مه خاک یخه هم بریش نشان میدهم ، برو نه از تو شوه ونه ازمه ، ای دنیا قمار بازیه ،هرکه به غیرت لول داد هموبرنده است ، ملک قالود خان دست بر سینه منتظر فرمان بود تا پسمانده یی به او هم برسد ، ازآن سو قافله ی پنجاه تفری عروس وداماد  که سوار بر چند موتر بودند در حوالی نماز بامداد امام صاحب را به قصد قندوز ترک کردند ،همپیکان فرمانده زیر رهبری قالود خان در عقب صخره هایی در کمین بودند موترهای حامل عروس وداماد که اقارب هردو طرف بودند به کمینگاه نزدیک شدند ، قالود خان درسر راه سبز شد ،به راننده گان  علامت ایست دادند ، به مجردی که راننده گان در کنار جاده توقف نمودند قالود خان مانند دزدی که از صاحب خانه نهراسد وارد موتر شد ودستش را بر شانه ی رخسار گذاشت و فرمان داد که بی درنگ از موتر پایین شود ،تو گویی که بانوی خودش است ، راکبین موتر به مقاومت بر خاستند ، آن زمان نخستین روز های سقوط قانون و ظهور سر زوری بود ، هنوز مردم به بلی صاحب گفتن واطاعت بی چون عادت نکرده بودند      مقاومت مردم هیچ معنایی را افاده نکرد ، قالود خان هر دو ماشین  رابه سوی کویری سوق داد که غیر از جغد های بیابان ودزذان صحرا یی دیگر زنده جانی در آنجاه نمی زیست ، قالود خان هردو ماشین را درکنار گودالی توقف داد که د ران نزدیکی ها کامخانه ها ی در ودیورار ریخته ی دزدان خونریز صحرا و چپاولگران قرارداشت ،پهلوان رحیم لحظه شماری می کرد که صدای غُروپُرِ موتر ها او را به حال آورد ، لبخند زد وبر قالود خان آفرین فرستاد که  نقشه را درست تطبیق نموده قالود خان نخست باشلیک بر شوهر رخسار اورا از پای انداخت بعد ازان رخسار را به عشرت خانه ی پهلوان بُرد او هرچه خواست نمود بعد ازآن ، خانمها را از شوهران شان جدا کردند ، پس از ساعتی کام جویی به زور کمان وبرچه ، دو باره آنهارا در کنار همان گودال حاضر کردند ، پهلوان رحیم فرمان قتل عام را صادر نمود، فرمان شد که همه در اطراف چقوری صف بندند ،  جسد هایی که ظاهرً با روح بودند درکنار هم صف بستند آنها داشتند مرگ را می آزمودند ، انچه خطیبا ن منبرها در روزهای آدینه پیرامون نیستی وزوال حیات ایراد کرده بودند ، در برابر چشمان خود می دیدند حلق های شان از وحشت مرگ خشکیده بود، راه فرار بند بود ، هر باری که قاتلان بر یکی شلیک می کردند با خنده ها ی قهقه بر دیگری شلیک می نمودند ، بدین ترتیب یکی پس ازدیگری  پنجا ه نفر آدم بی دفاع بر خاک خوردند ، دزدان قانونی بعداز خالی کردن کیسه های مقتولین محل را ترک گفتند ، از قضا کودکی در حدود 5 یا 6 ساله ، از دید قاتلان کنار مانده و به حالت بی خود در میان مرده گان مخفی شده ، معلوم نیست چه مدت ازان سپری گشته که کودک به حال می آید خود را درمیان مردمان آغوشته به خون وبی نفس می یابد ،تنها در میان مرده وحشت آور است او می گرید و فریاد می کشد که دو کودکی به سن وسالش به او نزدیک می شوند ، یکی حامل گلی خوشبو بوده و دیگری سیب سرخی را به او پیش مکشد ،هم سن وسالان ، دقایقی یا روزهایی رادر کنار هم می گذرانند تا روزجمعه وضع بدین منوال سپری گشت ، صبحگاهی روز جمعه دو کودک ناپدید شدند ، مرد مسنِ جامه سفید ی از دور نمایان می شود ، درکنار گودک که می رسد اورا نوازش می کند ، دست اورا کرفته به سوی شاهراه عمومی موتر رو می کشاند ، در راه عمومی موتر رو او را رها می کند ، دادو فریاد کودک در صحرای خون می پیچد اما ندیمی درآن دیار جز خدا وجود ندارد  که بر کودک ترحم کند ،ماشینهای سواریبر دایمی از دور کودکی را در دشت بی آدم می بینند به دیده گان خود اعتماد نمی کنند که درچنین جایی کودکی به تنهایی این طرف وآنطرف سرگردان بِدََود بعد ازتوقف ازو می پرسند که پدر و مادرت کو ؟ با انگشتانش به سوی قتلگاه اشاره می کند وبه زیر لب بُر بُر می کند  که مادر آنجاه و پدر آنجاه !  راکبین با عجله بدان سو می دوند با حیرت 50 جسد بی جان را می بینند که ارواح آنهارا ترک گفته وآرام خفته اند  تیر خورده گان را به شهر قندوز می برند درجاهی که آنهارا می شناختند  مراسم دفن مطابق شرع شریف سپری گشت ، وادی خاموشان مهمانان راپذیرفت ، اقارب مقتولان در صدد شناحت قاتلان تجاوز کار شدند ، کودک بازمانده که برادرزاده ی دامادبود هنوز قصه کردن از حادثه در توانش نبود ، پس از کند وکاو ، از درزی که در میان رهزنان پیدا شده بود کم کم سخن به بیرون ریخت ، برادر عروس وداماد کمر انتقام را بستند اما زور وزرِ پهلوان هنوز کم نبود ، فرا رسید زمانی که که زر و زورِ پهلوان تنگی زمانه رافراخ نتوانست کُند ، فرمانده شداد مانند گذشته در روزِ شکست مانند جغدی که از ترس نور روز را درخواب می گذراند ، شهر را ترک کرد در جنگلی در کنار آمو در مخفی گاهی لانه گرفت ، شب وروز را در ترس و مرگ سپری می کرد، تو گویی که هر لحظه میمیرد وباز به دنیا بر می گردد ، ملک قالود خان راهی می سنجید اگر ناظر خان هم نباشد  دست کم بتواند در دِه دست باز بِزید ، سر انجام در برابر فروش نشانی محل زیستِ پهلوانِ فراری اجازه ی بی غم زیستن را در روستای پدری اش حاصل کرد ، محل مخفیگاه افشاه شد ،جوانان انتقامگیر برای جلوگیری تلفات بیجاه جنگل را آتش زدتد ، پهلوان رحیم که قالود خان را در کنارش ندید، دانست که لحظه ها پایان یافته ، او نیز به امید عفو دستانش را به علامت تسلیمی بالا گرفت واز جنگل بیرون شد در کنار جنگل مردان مسلح انتظار می کشیدند ، که فرمانده در روبروی شان پیدا شد و می گفت که مرا ببخشید حال می دانم که  من اشتباه کرده ام دیگر  بد نمی کنم اینهمه اینهمه قتل وکشتار که  یک اشتباه خوانده شود هم جُرم است اورا به رگبار سپردند که دیگر اشتباه را مرتکب نشود .