دموکراسی وآزادی دربینش پادشاهان ماضی افغان

وذهنیت های قبیله وی ازگذشته تا امروز

قسمت اول:

مقدمه یی برظهوردموکراسی :

مشهور ترین کلمه یی که امروز درزبان عام و خاص راه یافته،و هر سیاستمداری هنگام احتیاج بدان تکیه می زند، دموکراسی است،سه دهه شد که مردم عوام افغانستان،با این پدیده آشنا شده اند،دموکراسی متاعِ یونانی  است،که به دنیای ما راه یافته،و به اشکال مختلف ازان پذیرایی صورت گرفته،برای شناخت بهتر این پدیده ی سرگردان وموجبات ظهور آن باید به 2500پیش یونان نظر افگنیم،نهاد جامعه ی یونان به زعم اغلب نویسنده گان،سیاست است همان گونه که نهاد جامعه ی ما دین اسلام است،ازینرودموکراسی که متاع پُرارزشی در سیاست است،بایدبطور طبیعی زاده ی فراز ونشیب جوامع یونان باستان باشد،1400پیش از میلاد بعد ازآنکه هلنی های موی خرمایی از تبارهند و فارس تمدن دو قرنه ی یونان ،کرت و کشورهای در یای اژه را فرو ریزاندند در اثر اختلاط با اژه یی ها،در قرون 5و 4ق.م تمدن درخشان دیگری را بنیاد نهادندکه ماآنرا بنام مدنیت یونان باستان در کتب تاریخ می خوانیم،این مدنیت بود که در بطن خود نامدار ترین چهره ها راپروراند،یونان به دولت های مستقل وکوچک بود،اما در مقابل بیگانه گان(مصریها، فارسهاوفنیقیها) دولتی بودند واحد،این دولت ها در واقع عبارت بودند  از یک جامعه ی،کوچک زراعتی در پیرامون یک" حاکم نشین"یاشهرمرکزی،چیز مهم درین جامعه "شهر" بود(پولیس، کلمه ی پولیتیک یا سیاست ازآن گرفته شده است)این شهرهامحلی بودند برای دفاع،بازار،و قرار گاه حکومت،دولت های متفرق یونان که تاسرحدنابودی همدیگرتضادداشتند،در جشنها و اعیاد مذهبی،که ممولاًهر چهار سال یکبار تدویر می یافت،گرد هم می آمدند،ما نامدار ترین دولت های یونان باستان را که دموکراسی ازان دیاربرخاست،روش حکومت داری شانرا بر میرسیم،این دولت های نامدار آتن و اسپارت بودند،اسپارتی ها در لاکونیاو میتسن واقع درشبه جزیره ی یونان غلبه نمودند،زمین های حاصلخیز آن مردم را صاحب شدند،و صاحبان آنرا به حیث غلام وبرده استفاده نمودند،تنها به طوایفی که در برابرایشان سر تسلیم فرود می آوردندومقاومت نمی کردند،زمین های کم مایه و بی حاصل را می بخشیدند،این دسته مغلوبین، نام ساکنان اطراف را کسب میکردند،گروهای که اندک مقاومتی در برابر اسپارتی هامی نمودند،در جمله ی برده گان محسوب می شدند،برده گان کشت وزرع وهرنوع کار ثقیل و پست و زشت راانجام میدادند،گویا یوغ زحمت دایمی بر گردن داشتندکه محصول کارشان باعث رفاه ارباب اسپارتی می شد،اسپارتی هابا این ستمی که بر غیر اسپارتی روامی داشتند،در بین خودنیز به یک نوع سختگیری می پرداختند،از ترس طغیان توده های برده خود زنده گی ساده ی عسکری داشتند،وبه شیوه یی حکومت می نمودندکه به نوبه ی خود یکنوع دموکراسی بود،دو پادشاه بر اسپارت فرمان می راند،اما قدرت واقعی به دست یک شورای سی نفری(نماینده گان هردو پادشاه)بود،ویک کمیتهء کوچک پنج نفری(نماینده گان شهریان)بر شو را نظارت میکرد،فراموش نباید کرد که ساکنان اطراف و برده ها در جمله ی شهریان نبودند،روش حکومت دربرابراینان ظالمانه و مستبدانه بود،اسپارتی ها،مانند سایر،یونان اطفال ناقص را بر سر راه می گذاشتند که خود به خود تلف شود،سایر اطفال نرینه ی سالم را درسن هفت ساله گی از والدین شان جدا نموده،وتحت تربیه ی نظامی می گرفتند،به اطفال از همان سن کودکی آموزش می دادندکه در برابرناملایمات ناله وشکایت نکنند،باساده ترین غذاهازنده گی کنند،طاقت سوزترین سختی های بدنی راتاب داشته باشند،زمانی سخن گویند،که باآنان سخن گفته میشود،وآنهم به کوتاهی واخنصار،فرمان فرماندهان را بی پرسش گردن نهند،این میتود آموزش وپرورش جنگجوسبب شده بود،که اسپارت دارای برترین سپاه باشد،هنگامی که 39 دولت یونان در جنگ علیه خشیارشاه پادشاه فارس متحد شد(ک63)رهبری لشکریان به عهده ی اسپارت بود،دومین دولتی که در یونان باستان از حیث اقتدارقابل احترام همسایه گان بود دولت آتن بود،آتنی هابه شاخه ی ایونی یونان متعلق بودند،در آغاز یک پادشاه و یک شورا از نجیب زاده گان(ثروتمندان زمیندار)بر یونان حکومت میکرد،شاه که عنان قدرتش گُسست،حکومت اقلیت مستبد ثروتمندان به عوض پادشاه حاکم سرنوشت ملت شد،درین زمان تهی دستان با خانواده های شان برده وغلام دولتمندان گردیدند،اگر دهاقین بی چیزکه زمین های نجیب زاده گان رامی کاریدند،نمی توانستند اجاره بهای خود را بپردازندخود و کودک شان در معرض فروش گذاشته  میشدند،این ستم و تفاوت حقوق سبب ستیزه هایی میان نجیب زاده گان ومردم شد،سرانجام دزسال 594. ق.م اشراف زاده ی بنام سولون دست به اصلاحات اثر بخشی زد،وامهای موجود برده گان را ملغی ساخت،و برده گی دربرابر وام را غیر قانونی قرار داد،با اعطای مقام شهریگری به تعدادی از مردم مجلس راتوسعه داد،با بر پاه کردن داد گاه های نوین دادرسان را باقرعه از میان مردم انتخاب نمود،این اصلاحات سبب ضعف توانایی نجیب زاده گان وقدرت تهیدستان در برابردولت شد،ازینرو نام سولون به عنوان یک قانون گذارو رمز حکمت سیاسی در تاریخ یونان جاودانه گشت،سولون نیز پس ازمدتی درکشمکش تضادهای طبقاتی و حزبی میان زمین داران و بی زمین ها، کسبه کارها وبازرگانان گیر ماند، نجیب زاده ی دیگری بنام پسیستراتوس به زور قوایی که داشت قدرت راغضب نمود و خود را خود کامه خواند،این خود کامه زمینهای بزر گ را بین کشاورزان تهیدست تقسیم کرد،و به بی کاران کار تهیه کرد،برای پیشرد کارهای شان به شرایط سهل به  آنها وام عطاکرد،ازینراه به شهرت وبلند آوازه گی رسید،در حدود سال 510.ق.م.کلیستنس یک نجیب زاده ی دیگرحکومت خود کامه را بر انداخت،و برای حل معضل طبقاتی و صنفی،سراسر کشور رابه صد قسمت و مردم را به ده تیره تقسیم کرد،البته این ده خانواده مانند قبایل وطن ما از یک منطقه ی معین و نژاد معین نبودند،بلکه تیره ها متشکل از گروه هایی بودند که منافع شان باهم یکی بود،مثلاً کسبه کاران ،حزبهاو طبقه های معین،از هر تیره پنجاه نفر به قرعه در مجلس سنای500عضوه برگزیده میشد،درعین حال همه بزرگسالان شهرحق اشتراک،در مجمع قانون گذاری را دارابودند،ارتش نیززیر فرمان ده ژنرال قرار دشت،که هر ژنرال مربوط به یک تیره می شد(از طرف تیره بر گزیده می شد)برای جلوگیری از خود کامه گی و یا به سخن آشناتر،برای جلوگیری ازدیکتاتوری،به شهریان حق داده شد که هرسال یکبار هر کراکه قدرت و نفوذ افزون پیدا میکند،تبعید کنند،یکی از سالها(483 ق م) رای به تبعیدآریستیدس داده شد،او نهایت مرد عادل وبه اصطلاح امروزدموکرات بود،یکی از شهر نشینان را پرسیدندچرا به آریستیدس اعتراض داری؟در پاسخ گفت اعتراض دیگری ندارم جز اینکه از بس که او را عادل می خوانند من خسته شده ام!این شکل حکومت که کلیستنس هوشمندانه درآتیک بنیاد نهاد،یعنی حکومت مردمسالاری،شیوه ی نوینی بود که در جهان پدید آمده بود،و نشان برجسته گی یونانیان درفن سیاست میباشد،فراموش نباید کرد که بهره ی سیاسی ازین نظام ها تنها به شهریان بود  سایرین مانند برده ها،و بیگانه گان مقیم(مانند افغانهای مقیم کشورهای همسایه)نه حق داشتن اموال غیر منقول داشتند،و نه حق سیاسی،با امروزافغانهای مقیم دیارهمسایه همین قدرفرق داشتند که با ایشان رویه ی انسانی صورت می گرفت،تا سال 509 ق م نظام حکومتی روم نیز شاهی بود،درسال فوق الذکر پادشاهی بنام تارکوینیوس ستمگری بر ملت را به اوج رساند،در جامعه ی روم مانند جوامع سایر،آن رووزگار،دو طبقه ی نابرابر می زیست،پاتریسن(نجیب زاده گان)وپلب و یا پلبن(رنجبران)این دو طبقه متحدانه برشاه شوریدندواومعزول شد،شوریده گان حکومت جممهوری(رسپوبلیکه ) را در روم بر قرار نمودند،برای جلوگیری ازاحیای احتمالی استبداد،قدرت به دونفر رئیس بنام کنسول تفویض شد،که درحالت اضطرار یکی ازین کنسولهاازقدرت کنار می رفت،و یکنوع دیکتاتوری چند گاهه توسط دولت و قوای مسلح(ارتش) اعمال میشد،با وجودی که رنج مبارزه بر ضد شاه را رنجبران متحمل شدند،اما قدرت یکسره به سود طبقه ی اشراف می گردید، بیشتر زمینداران که عضومجلس سنا بودند،هر سال کنسولها،را، جدید انتخاب می کردند،درسال27 ق م اگوستوس توسط کوتا حکومت جمهوری رابر انداخت و نظام شاهی مطلقه رااعلان کرد،ارسطو طالیس فیلسوف نامدارجهان کهن،پس ازداوری،پیرامون شکلهای حکومتی آن عصر،همه ی آنها را به سه شکل عمده صنف بندی نمود،سلطنت موروثی که تمایل به خود کامه گی دارد،حکومت اشرافی،که تمایل دارد در خدمت اغنیاء قرارگیردو پاسدارمنافع توانگران شود،و حکومت دموکراسی که آشکارادر آنزمان حکومتی بود مردمی،و راه اعتدال رامی پیمود،چون یونان در سال 146 ق م توسط روم اشغال شد،حکومت های دموکراسی نیزاز آن دیا رخت بربستند،فی الواقع تا قرن 5 میلادی  اروپایی وجود نداشت،هرچه بود قلمروامپراتوری روم به حساب می آمد،در طول این مدت طولانی،بزرگترین تحفه ی که امپراتوری روم به مردم داد،پذیرش مذهب مسیحی بود،اروپاییان بشردوست کنونی که ریزه خواران،همان سلسله ی رومی اند،اجداد شان هرچیز معیوب را زشت می پنداشتند،امامذهب مسیحی تااندازه ی موجد انقلابی در ذهن و ضمیرتوده ها گردید،مبلغین مسیحی در برابر چند خدایی به مبارزه برخاستند،والهه های زیاد راشیاطین هرزه قلمدادکردند،طالع بینی و فال راحرام گفتند،به معیوبین و نا توانان همکاری نمودند،سن اگوستین(امپراتور روم) که مذهب مسیحی راپذیرفته بود، هدفی جزتنفس جدید به امپراتوری روم نداشت،اما امپراتوری سالخورده را مذهب نتوانست جوان کند،زیرا دینداری ومذهب مانند حقوق بشرکنونی چیزی بیشتراز شعار نبود،ازهنگام طلوع آخرین خورشید خدا،در جزیرةالعرب تا قرن ده مسیحی اروپا همچو یک قاره ی مستقل مشخص شد،در قرن 11 اروپا دارای حکومات مستقل وقدرت جنگی قابل حساب گردید،ازهمین قرن جنگ های صلیبی دو صدساله را علیه مسلمین آغاز کرد،در قرن 11 تمام حکومات اروپا دارای پارلمان بودند،گرچه درهر کشوری بنام جداگانه یی یادمی شد امااز نگاه کیفیت همان بود که درانگلیس آنرا پارلمنت می گفتند،درقرن 12و13اروپا،دارای بیشتر ازصد باب مرکز علمی (دانشگاه امروزی)بود،در قرن 15 زیر تاثیر رنسانس بالمآل اروپا،وتاسیسات اروپاییان دگرگونه گردید،درین دوران که قسمت اعظم اروپاگرفتار جنگهای داخلی، طغیان فئودالها، مبارزه در برابرقطاع الطریقان و رهزنان بود،حکومات مرکزی دراروپا شباهت زیادی به احوال حکومات دوصدسال اخیرکشور ما داشت، گاهی حکومتی و جود نداشت ودر بعضی حالات اگر وجود هم داشت بسیار ناتوان وضعیف بود،تا اواخر قن 16 هرج ومرج در اروپا چنان دامنه دار بودکه نه تنها سلاطین بلکه ایالات کوچک و اشخاص شخصی نیز بنام خود سکه می زدند،در قرن 17 در انگلیس پارلمان بر سلطان فایق آمد،که این مقدمه ی بودبر اشاعه ی نهضت لیبرالیزم و مجالس تشکیلاتی،در میانه ی قرن 17 در تمامی قاره ی اروپا،از مرز فرانسه تا نزدیکی مسکو 3 امپراتو ری فرمان می راند،امپراتوری مقدس روم،امپراتوری ترکان مسلمان عثمانی و جمهوری لهستان،در میان این 3 امپراتوری قسمت اعظم اروپا در اختیار ترکان عثمانی بود،که نسبت به دو امپراتوری دیگردارای تشکیلات باصلابت تربود ودر راس" عالی قاپو" ترک سالارقرار داشت،شاخصیت جمهوری لهستان درآزادی هایی بود که به طبقات سیاسی قایل می شد،درین دوره 3 دولت جدید دیگری که در اروپای مرکزی وشرقی ظهور کرد،اطریش ،پروس و روسیه بود،که به تدریج به سوی قدرت شدن گام می نهادند،قدرت های تازه نفس آهسته آهسته فضای سلطه ی امپراتوری های کهن سال گذشته رامحدود می نمودند،تا اواخرقرن 18اگرحکومات کوچک دموکراسی کشور سویس را کنار بگذاریم سایر جوامع اروپائی دارای ساختار مشابه طبقاتی، که اساس آن استبدادوفرمان رانی اقلیت بر اکثریت است استوار بود در اوخر این قرن(1789—1795) بارقه ی که برفراز اروپا درخشید،انقلاب کبیر فرانسه بود،مجمع   ملی فرانسه   که محصول این انقلاب بود،امتیازات نجیب زاده گان،روحانیون مسیحی منجمله عشریه ی کلیسا،مالکیت کلیسابر زمینهایی زراعتی وعوارض تیولی که یوغ دردناکی بر گردن دهاقین بودبرافگند،این حوادث رویداد بزرگی بود،که اروپا در طول قرن هااحیای هویتی بنام اروپا، با آن مواجه میشد،مجمع ملی در موردحقوق انسانهااعلام نمود:آدمیان باحقوق برابر آفریده شده اند وبرابر میمانند، هدف هرگونه انجمن سیاسی،نگهداشت حقوق اسقاط نشدنی بشراست،این حقوق عبارتست از آزادی دارایی،ایمنی و پایداری در برابر ستم میباشد، سرچشمه همه اقتدار وقدرت دراصل ملت است،هیچ کس،هیچ فردی نمی تواند قدرتی اعمال کندکه باشرایط روشن وساده ازین چشمه نشئت نگرفته است،قانون ترجمان اراده ی همگان است،همه ی مردم حق دارندکه شخصاً یاتوسط برگزیده گان خوددروضع قانون شرکت کننددر سال 1792 فرمانیکه کنوانسیون انقلابی صادر نمود(پروپاگندیست)روی سخنش به تمام جهان اروپابود،که یک نوع انقلاب جهانی رابرای برانداختن پادشاهی و نجیب زاده گی موروثی به یاری ارتش فرانسه مطرح می کرد،این پیام واعدام لوئی شانزدهم(21جنوری1793)پادشاه مقروض فرانسه،اضطراب ودلهره ی وحشتناکی در دل پادشاهان مستبد اروپاتولیدکرد،برآن شدندکه قبل از واقعه جلووقوع،آنرابگیرند،تاروزی،ملت،ایشانرابه،سرنوشت،لویی،گرفتارنکند.بناًکشورهای،قدرتمندی،مانندروسیه، اطریش،پروس،بریتانیا،هالندواسپانیابه هدف بر انداختن کنوانسیون وبر گرداندن نظام کهنه،اقدام به تاسیس اتحادیه یی نمودند،کنوانسیون یامجمع انقلابی فرانسه زیر تاثیراوضاع ناهنجارداخلی وبین المللی در26 می 1795جایش رابه دیرکتوارتخلیه کرد،ناپلیون که از1799بافروریزی دیرکتواربه قدرت رسیده بودگرچه استقلال اندیشه،وراه وروش مستقلی داشت امابه همان خط هایی گام میگذاشت که ابداع انقلاب کبیر فرانسه بود،پادشاهان اروپا و دستیاران آنها(نجیب زاده گان وروحانیون مسیحی)انقلاب وانقلابیگری راکفر و هرج ومرج  تعبیر میکردند،در سال 1815که ناپلئون از قدرت خلع شد،رهبران اروپا(روسیه،اطریش،پروس،انگلستان و فرانسه ی دست نشانده)،در وین گردهم آمدند تا در مورد امنیت اروپا،که هدف شان جلوگیری از گسترش اندیشه های انقلابی فرانسه بود گفت وگو کنند،در آن عصر،رهبران اروپا،خطری که از ژاکوبنیسم وبوناپارتیسم حس می کردند،برابر به خطری بود که در قرن بیست ازکمونیزم ودر حال حاضرازاسلامِ به گفته ی کارشناسان غربی،بنیادگرا دارند،معنای بیم انگیز انقلاب،سبب تعهدی شدکه هرکدام در کشورهای خود جوی ایجاد نمایند که بتواند فعالیتهای انقلابی رامهارکند،مثلاًدر اطریش سانسور برمطبوعات بطور بی سابقه رایج شد،ورقی ازکتاب نبود که از خارج واردشود و بدون سانسور از گمرک راهی بازارگردد،در داانشگاه ها،جاسوسان حکومت نهانی در تالارهای مطالعه و سخنرانی می خزیدند،تاببینند که ازآزادی و دموکراسی سخنی درمیان است یا نه؟فضای مشابه درهمه کشورهای اروپایی بوجودآمد،نه  تنها درکشور ما بلکه در هر جائی نتیجه ی اختناق ودیکتاتوری جز تبائی چیز دیگری نیست،همانگونه که اوضاع خفت باربعدازکوتای7ثورسبب ایجاد سازمانهای مختلف سری سیاسی بابینش های عجیب وغریبی گردید،که کترول آنهاازتوان نظام خارج بود،دیکتاتوری اروپا نیز نفعی به پادشاهان مستبدبار نیاورد،بلکه وقوع انقلابات، یکی پی دیگری چشمان شانرا،باخواب وآرامش بیگانه کرد،در 1820 در ناپل،اسپانیاویونان انقلاب روی داد،پادشاهان آنکشور ها ناگزیر به مشروطه سازی شاهی مطلقه تن دادند،وقوع این انقلابات پیمان وین رامتزلزل ساخت،اعضای پیمان وین در تروپا(چکوسلواکی سابق)کنفرانسی دایر کردند که با اژدهای سلطنتکُشِ آزادی و دموکراسی دست وپنحه نرم کنند،در نتیجه انقلابیون ناپل واسپانیا راسرکوب کردند،اما یونان که در مقابل امپراتوری اسلامی ترکان عثمانی،علم طغیان برافراشته بود،باواکنش منفی اروپا مواجه نشد،تا اینکه درسال 1829استقلال کسب کرد،انقلابات 1830_1832در فزانسه،بلژیک،و همچنان درآلمان،پولند،وایتالیاباخدعه ونیرنگ سرکوب گردید،{خدعه ونیرنگ بدین معنی است که پادشاهان در مرحله نخست در برابر  مبارزان احساس ناتوانی می نمودند به خواستهای آنها لبیک می گفتند،اماپس ازآنکه نیرومند میشدند در صددنابودی آنها می گردیدند،و دو باره ساختاری بوجود می آوردندکه بیچاره گان به معنای هیچ می بود}هرچه بود، پس از همین انقلابات بودکه اندیشه ی مردمان اندکی از تیره گی ونومیدی درآمد،مردم بویژه جوانان،درک کردندکه آرمانهای سیاسی وبهبود اجتماعی دست نیافتنی نیست،سلطنت به هیچ کسی ضمانت آسمانی ندارد، جنگ،فقرو تنگدستی پدیده های محو شدنی اند،نویسنده گان آرمان شهری که از سال1816 آثاری نبشته بودند،فوربه،سم سیمون و غیره آنرا توسعه دادند،مردم چنین آثار ار با ذوق زیاد مطالعه می کردند،که آینده ی بهتر را از طریق تغیر ودگرگون سازی محیط اجتماعی وزنده گی یابند،درهمین دوران در ایتالیا انجمن سری سیاسی(ایتالیای جوان )توسط منفور ترین و محبوب ترین چهره ی آنزمان(مانتیسی)پایه گذاری شد،این انجمن شعار انقلاب کبیر فرانسه(آزادی،برابری،برادری) را،دگرگونه کرد(آزادی،برابری،انساندوستی)این انجمن می خواست درسراسرایتالیا حکومت ساده یی ازمردم آزاد برپا کند،انجمن های مشابه به آن، دربسیاری از کشورهای دیگر(آلمان جوان،اروپای جوان،سویس جوان،هنگری جوان وایرلند جوان)تاسیس شد،این انجمن هامشابهت ریادی به احزاب کمونیست قرن20داشتند،دارای روابط مستحکم بین المللی بودندووقوع انقلاب جهانی راآرزو می نمودند،گرچه مورخین طرفداردموکراسی غربی رول سازمان ها و کشمکش های انقلابی را در ایجاد دموکراسی بعدی اروپا نادیده می گیرند،ونقش تعین کننده ی آنرا انکار می نمایند،اما در واقع تمام تحولات اروپاه ازلوایح اصلاحی گرفته،تامهربان شدن مستبدین،ازروی هراسی بوده که مولد آن پدیده های فوق الذکرباید باشد،پیش از سایر قسمت های اروپاه، انگلیس اوضاع واحوال عصر را شناسایی کرد،در1831 که لایحه ی اصلاحی پارلمان انگلیس،تصویب شد،پادشاه ولردها،مجبورشدند،از فیصله ی اکثریت پارلمان درانتخاب وزرای کابینه اطاعت کنند،این اصلاحات تداوم یافت،در سال1832لایحه ی اصلاحی،پارلمان انگلیس که به نیروی کارگران به تصویب رسید به کارگران هیچ سودی نرساند،مانند دولت آقای کرزی که به نیروی ائتلاف سیاسی و نظامی(جبهه ی متحد) به مسند قدرت تکیه زد،وبا کسب اندک نیروی قومی گامهایی برای از بین بردن هرکسی که غیر از طائفه ی  نسبی و سیاسی خودش بود،برداشت،پاداش نخست نصیب کسی بود،که به او نخستین همکاری را کرده بود(مارشال فهیم که جایش به شخص عاطل وفرسوده یی چون وردک رسید،جززبان ونسب چیزدیگری درمیان نمیتواندباشد)  ،کارگران انگلیس نیز تاسال 1848پیوسته در آشفته گی بسر میبردند،انها اهداف آتی را پیش می کشیدند(1)پارلمان سالانه(2)رای همگانی مردان(3)رای پنهانی و به وسیله ی ورق(4)بخش های انتخابی وبرابر هم(5)لغو شرط توانگر بودن نماینده گان پارلمان(6)پرداخت ماهیانه به نماینده گان،اهداف دسته ی کارگران برابری حقوق سیاسی توانگران وتهی دستان بود،گرچه لایحه ی اصلاحی 1867حق رای همگانی را تصویب نکرد، اما توانگران درک کردند که امتیاز را همیشه نمی توان به زور ازآن خود ساخت،بلکه خوب، یا، بد،به مردم نا توان نیز سهمی باید داد،که لایحه ی اصلاحی1867--1884 حق رای همگانی راتصویب کرد،به اصطلاح انگلیس پذیرفت،که نه تنها پولداران بلکه مردم  ناتوان نیز باید در سود های حکومت انباز شوند،و در عین زمان به مستعمره هایی مانند زیلندجدید،کانادا،و اقریقای جنوبی حق خود ارادیت و تاسیس حکومات ملی داده شد،سه رویدادبزرگی چون جنگ داخلی امریکا(1861—1865)،که موجب پایدارشدن وحدت ملی وبرافتادن رسم برده گی درآن سرزمین شد،ایتالیادرنقشه ی عالَم ظهور کرد،درروسیه که الکساندردوم باحق خدادادفرمان میراند،نجیب زاده گان) (кенязъوکلیسای ارتودوکس آنراپشتیبانی می نمود،هرکس برنحوه یی اداره وکاستی های حکومت تزارخُرده میگرفت،ماوایش زندان ویا،لاگرهای کاراجباری سایبریابود،پنجاه ملیون دهقان سرف هایی ، وابسته به زمین بودند، اماپس ازسال 1815که روشنفکران روسیه ی تزاری ازآرمان های انقلاب کبیر فرانسه الهام گرفته بودند،ازسامان موجودکشورناخشنودبودند،این دسته انجمن های پنهانی تاسیس نمودندآهسته آهسته درباره ی بهسازی وحتی انقلاب سخن می گفتند،رهبران این تشکیلات هاازجمله ی حقوق دانان،نجیب زاده گان،آموزگاران وافسران ارتش بودند،یکی از هدفهای چنین کتله هابرانداختن رسم سرفداری بود،الکساندردوم تزارروسیه درسال1861طی فرمانی نظام سرفداری را لغو کرد،سرف های آزادشده قسمتی از اراضی نجیب زاده گان رانیز صاحب شدند،بجای اجاره بهای زمین که سرف ها بایدبه مالکان اراضی می پرداختند،دولت متعهدشدکه مقداری پول به نجیب زاده گان بپردازد،درمقابل بابسته نمودن مالیه یی بر دهاقین غیرمستقیم پول مذکور،را ازجیبِ سرف های آزادشده می ربود،گرچه تزارازدادن حکومت مشروطه سرپیچید اما تقریباًمی شود گفت که نفس آغاز حکومت مشروطه درروسیه ازهمین تاریخ محسوب می گردد،بدینترتیب ،حکومت های مشروطه در1861درایتالیا،در1867دراتریش ومجارستان،درسالهای1867—1871درآلمان وفرانسه سبب رواج رای عمومی شد،ازسوی دیگر انقلاب صنعتی که دراثر انکشاف علم واختراع اروپارابه شتاب واداشت،تحول طلبی سیاسی ونظامی  گذشته را که همیشه خونریزی پیامدآن بود،روبه ضعف کرد،دراوایل قرن 20شیوه ی قدیمی حکومتداری کنارگذاشته شدامتیازهای اشراف ازبین رفت تشکیلات صنفی درهرجایی که بودمنحل گردید،دولت های جدیدِمردمسالار،سیاست آزادی کسب وکاررادرپیش گرفتند،سیاست کشورهارامجمعه هایی چون کنگره هاتعین میکردند،حکومتی بهترشمرده میشدکه کمتردرمسندحکومت وفرمان روایی عمرکند،دولت های ماننددسته ی آقای کرزی که امیدوارآمریت4ساله دیگربدون هیچگونه دست آوردی هست،دراروپای صدسال پیش فاقدهرنوع ارزش شمرده می شدند،امانه رای عمومی ونه آزادی های دیگرچیزی دردسترخوان تهیدستان نیفزود،سده ی نزدهم که عصرانکشاف صنعت بودتکلیف دیگری نیزدامنگیر اروپاشدکه عبارت ازملی گراییِ که نه به معنای دلبسته گی طبیعی به میهن وماوای خود همه ی ماداریم،بلکه واکنش روانی بورژوازی،که میخواست زبان خاص خودش بامنافع اقتصادی اش هنآهنگ باشد.ازینرو تعلیم وتربیه ی جوانان رابامعارف ملی گرایی ،افتخارات به گذشته،دلبسته گی عمیق به زبان وادبیات مادری ونابرابر شمردن نژادهای بشرازنگاه کارایی وفراست به کارآغازیدند،نژادپرستی ایکه تاامروزدرمیهن مابازارگرم دارد،ابداع اروپاییان قرن19است،که شرق شناسان آنرا به ما انتقال دادند،قدم هایی نخستین درراهِ توسعه ی اندیشه هایی نژادی رامرحوم طرزی گذاشت(هزاره های افغانستان ص200دکترموسوی) پس ازآن عرق ریزی وفداکاری دانشمندِ قرن20افغانستان ، همچو مرحوم عبدالحی حبیبی راهیچ کسی نادیده گرفته نمیتواند، ملی گرایی اروپاراگرفتاربحرانهای خطرناکی ساخت،که امپریالیسم قوت وتوانایی بیشتر کسب کرددرنتیجه بیشتردست وپاکردکه مستعمرات جدیدجست وجونمایدتاموادخام صنایع شانرا،ازآنجاتامین نمایند،درین میان آلمان باوجوددراختیارداشتن افریقای خاوری وباختری،تلاش شرکت های آلمانی درساختن راهِ آهن برلین به بغداد به مقصدبهره برداری ازآسیای باختری وتشکیل یک امپراتوری اقتصادی قدرتهای خارجی ماننددروسیه رابدگمان کرد،روسیه مخالف افزایش قدرت جرمنی هادرشبه جزیره ی بالکان بودوانگلستان پایگاهِ دریایی آلمان رادر خلیج فارس دیده نمیتوانست،ازینروباپیوستن انگلستان به اتحادیه ی دوجانبه ی روس وفرانسه درسال1907 سبب ظهور پیمان جدیدی بنام اتفاق مثلث گردیدکه به سوء تفاهم  هاقوت وشدت بیشتر بخشید،که به جنگ جهانی اول انجامید،درخلال جنگ جهانی اول مردم روس به مشکل بزرگی گرفتارشدند،جنگ طولانی ،شکست عساکرروس درجنگ وتورم پولی،تبلیغات افراطی سوسیالیستی رانیروبخشیدمجموع این مشکلات سبب شدکه تزارروسیه در مارچ1917ازسلطنت استعفادهدو،راه،رابرای تغیرات آماده نماید،درنومبر(به تقویم کهنه ی روسها ،نومبر،و به تقویم جدیداکتوبر)همان سال، بلشویک هاکه برداشت مادیگرایانه ازفرهنگ داشتند،قدرت دولتی راصاحب شدند،اینک درروسیه،چرخش گیتی طوردیگری  گردید،کشیش هاونجیب زاده گان که تاآنزمان،سخنِ شان سخن بود،ازحق رای دادن محروم گردیدند،تاقانون اساسی سال1936 مردم روس به خاین وانقلابی تقسیم می گردیدند،خائنان که همان اشراف گذشته ی روسیه بودندتنهاپس ازقانون اساسی1936 شهروندکامل الحقوق شناخته شدندکه یقیناتاآنوقت ًاثری ازآنهاوجودنداشت،تا جنگ جهانی دوم(1939__1945) روسیه ودولت مودل تازه اش چندان موردپسندچهانیان نبود،شکست آلمان نازی که عمدتاًبدست روسهاصورت گرفت،شهرت دولت کارگری_دهقانی رادرجهان پراگنده ساخت،پس ازین تاریخ، دموکراسی وآزادی مفهوم دیگری کسب کرد،درنظام های دارای ایدیولوژی سوسیالیستی، دموکراسی دارای معنی خاص بود،درنظربنیادگذاران سوسیالیسم،دموکراسی غربی(بورژوازی) عبارت از زهری بودکه باعسل رویه یافته بود،ازنظرایشان دموکراسی سرمایه داری باعطایای،ناچیززحمتکشانراازمسیر مبارزه منحرف می سازدووعده های دروغین بورژوازی بمثابه تَلَکی است که طبقه ی تهیدست راشکار می نماید،درشوروی ودرنظامهای طرفدار سوسیالیسم درکنارِراست واژه ی دموکراسی چیزی بنام سنترالیسم دموکراتیک نصب گردیده بوداین مرکزیت دموکراتیک عملاً این مفهوم رابیان مینمودکه تحلیل متفاوت ازدموکراسی صورت نپذیرد،پیش ازهمه دموکراسی به چیزی اطلاق می شدکه بیروی سیاسی حزب حاکم، دردولت آنراتصویب نموده باشد،قدمی که ازین دایره بیرون نهاده می شد،درجبین اومهرخائن ومرتجع حک می گردید،درآئین نامه های چنین احزاب، انتقادعنصر بسیار عمده بشمار می رفت،اماازمنشی عمومی گرفته تامنشی سازمان اولیه هرکدام برابر به موقف خودازانتقادمصئون بودند،هرانتقادی هم که میشد،لبه ی تیزش متوجه کسانی بودکه درتوصیف فرامین جامدحزبی اندکی خاموشی اختیار می کردند،به عباره ی دیگر انتقادجز مداحی رهبر کل وسرزنش مخالفان احتمالی او چیز دیگر نبود،اگرکسی ازاوضاع ناراضی میبودوحتی،آنرا به گونه ی تلویحی نقد میکرد،دستگاه هایِ استخبارات به دادش می رسیدند،درسطوح پائین تصور می رفت که دفترهای  سیاسی این احزاب ازقدرت وصلاحیت بلندی برخوردار انداما فی الواقع چنین نبود،تنها دبیرکل باچندتن یاران همپیک شان،صلاحیت تصمیم گیری داشتند،سایرین، بلی گویی بیش نبودندوبااندک ترشرویی رهبر، روانه ی زندان می شدند،تاریخ وکارنامه های چند رهبرمنجمله درافغانستان واتحادشوروی دردوران یوسیف  استالین ورهبران حزب دموکراتیک، گواهِ فضای بی اعتمادی وناباوری دردوستی این گروه سیاسیون است،آنها به دوستان وهمپیمانان خودترحم نمی کردند، ترحم برخلق بیدفاع درضمیر آنهااصلاً وجودنداشت،ازینرو این نوع مرکزیت دموکراسی رادرغرب مرکزیت استبداد واستبدادمتمرکز مینامیدند (ج 2ص1357تاریخ تمدن، تالیف: هنری لوکاس ) رویهمرفته سوسیالیسم وفلسفه ی اوبا کلماتی چون مزکزیت دموکراتیک،دیکتاتوری پرولتاریاویاتقدم ماده برشعورپایان نمی پذیرد،نزدیک به یک قرن حاکمیت، شامل هزارها سوال است،مزایاومعائب اوخارج ازموضوعیست که ما بدنبال آنیم،پس دموکراسی چیست؟ازسطور فوق الذکردانستیم که کشمکش ها وزیرداررفتن ها درتمام ادوارتاریخ به هدف معین واقع شده آن هدف عبارت ازتساوی حقوق انسانهادرانتخاب کردن وانتخاب شدن زعامت کشور ،بدون درنظرداشت موقف اقتصادی وشهر وده بوده،درحال حاضر دموکراسی درنظر کشورهایی که نظامهای شانرادموکراتیک می خوانندچیست؟آیاهمه ی آنهادارای یک نوع نظام اند؟باید گفت که تعریف واحدی ازدموکراسی  نه درگذشته وجودداشته ونه امروزجامعه شناسان تعریف واحدی ازآن بدست آورده اند،تنهاآنچه درهمه کشورهااصل شناخته میشودانتخابات آزاداست،به نظر کشورهای پیشرفته ی صنعتی،اگرافراد جامعه درفضای آزادنماینده گان خودرادررهبری دولت انتخاب کنند،جایی برای جنگ وجدال باقی نمیماند،درحالی که دولت نماینده ی مردم باشد،ضرورتی برای دگرکونی ازطریق زوروخشونت حس نمی شود،این سیاست درکشورهای صنعتی سودمندواقع شده،(نبایددرآمدوعواید مردم راازنظردورداشت که قسمت زیادی ازنفوس کشورهای صنعتی دررفاء نسبی بسرمی برندوازوضع مالی شان راضی اند )معمولاً هرشخصی که قادرشوداکثریت رادرانتخابات بدست آورد بحیث رئیس یازعیم شناخته می شود،پرسش نخست اینست که آیااین اصل درهرجایی که عملی شودبحیث یک رکن دموکرسی شناخته می شودوچون چرایی بر آن گرفته نمی شود؟درآمریکادرواقع گردش سلطنت دردست دوحزب سیاسی(دموکرات وجمهوریخواه) است که هریک به نوبت مدت 8سال درراس قصرسفیدقرار میگیرند وبرنامه هایشان رابه کار میبندند،احزاب دیگر دربرابر این ماشینهای کهنه ی سیاسی  مات وجام اند،اماعین انتنخابات درجمهوری فدراتیف روسیه نیزانجام یافت،اکثریت صاحب نظران غربی انتخابات روسیه راغیر واقعی وغیر دموکراتیک می خوانند،وآنرا جز یک نمایش سیاسی چیز دیگری نمی دانند،به عقیده غربی ها اکثریت کاندیدهای انتخاباتی ازحزب کمونیست می باشد،درصورتیکه رهبرحزب کمونیستِ روسیه، گینادی زوگانُف وپیروانش درانتخابات موجوده وگذشته ی روسیه نه تنها نقشِ قابل ملاحظه یی نداشتند،بلکه گینادی  زوگانف وحزبش جزدرمیان قشرسالخورده ی روسیه،درمیان نسلِ نوروسیه  هواخواهی ندارد، غربی ها بخوبی آگاهند که درجامعه روسیه هرچه تحصیلکرده ودانشگاهی است به نحوی ازانحا،دیدگاهِ کمونیستی دارداماامروزنه حزب کمونیستی وجودداردکه برجامعه سلطه داشته باشد ونه علایم وعناصر مقدماتی آن دیده می شود،لذافرقی که میان دموکراسی امریکایی وروسی وجودداردچیست؟ ناچار تصور کنیم که درانتخابات روسیه،طرفداران آمریکاناکام شدند،این ناکامی به نظر قصرسفیدعبارت ازدیکتاتوری ونقص دموکراسی است،ازسوی دیگر،درجمهوری اسلامی ایران نه تنها یک ویادوحزب بلکه چندین حزب درانتخابات سهم می گیرندنمی توان ادعا کردکه همه این احزاب ازشاخه های حزب آیت الله العظمی خامنه یی اند ودرانتخابات به گونه ی نمایشی سهم میگیرند،اماجمهوری اسلامی،درنظرغربیهاچیزی بالاترازیک رژیم خودکامه نیست،درعربستان سعودی که رژیم شاهی فرمان می راندودرتبانی باآمریکانفس می کشد،هرگزدرزمره ی کشورهایی حساب نمی شودکه آزادی های دموکراتیک مردم را سلب نموده باشدبلکه یک نظام متعادل سیاسی وترقی پسند است!آنجاه که فردبر کل فرمان می راندآنجاه دموکراسی است؟درمصرابتدائی ترین آزادی سیاسی ومدنی وجودندارد،درهیچ دوره یی،حتی درظلمانی ترین دوره تاریخ،آدمی دردنیا نبوده که ریش را به اجازه ی دولت گذاشته باشدامادرمصراحدی حق نداردکه بدون ِاجازه نامه ی دولت ریش بگذاردزیرامصر،بابرسمیت شناختن اسرائیل سنددموکراسی دایمی بدست آورده وباسلب کردن تمام آزادی های مردم،موردانتقادآمریکاقرارنمی گیرد، پس نتیجه چنان می گرددکه مکتوب دموکراسی باید ازآمریکا واروپا بدست آیدوهرنوع آزادی یی که بدون تائید کشورهای فوق الذکرباشد،آزادی پنداشته نمی شود،پرسش دوم،موضوع اقلیت واکثریت درانتخابات است،که بایدآنرادرنظرگرفت،دراتحادشوروی اکثریت واقلیت ازرویِ نقش افراددرنظام اجتماعی تولیدشمرده می شدالبته بعدازمرگ یوسیف جوگاشویلی استالین(1879_1953مسیحی) مفهوم طبقه ی اکثریت وطبقه ی اقلیت تغیر نکرد،کسانی یک طبقه ی اجتماعی شمرده می شدندکه نقش مشابهی درنظام تولیدداشتنداماتغیردراندیشه ی کمونیستی روی داد،انتخاب رهبرنظامی گرجی تباری چون استالین واضح می سازدکه کمونیست هادرسالهای نخست به نژادونسب ارزشی قایل نبودنداماپس ازمرگ استالینِ گرزینی ،هرگزقصرسرخ مسکورهبرِغیرروسنژاد،رانپذیرفت،زیرنام اکثریت، اکثریتِ قومی مطرح شددرظاهرشعارهایی چون شایسته گی شخصی،استقلال فکری،حفاظت ازمنافع ملی وغیره بیان می شدامادرواقع  این معیارها درحلقه ی قومیت  معین قابل اعتبار  بود درصورتی که این  عناصردرشخصیت های خارج ازمرزقومی ،قوم روس ،وجودهم می داشت ،می توانست درمرتبت دوم درنظرگرفته شود وبس. بایداعتراف کردکه افغانستان یکی از کشورهایی است که بطوربارزوعیان رهبری آن براساس اکثریت موهوم قومی انتصاب می گرددودرظاهر،قانون اساسی آن با همان شعارهای کمونیستی صفتِ، فوق الذکرآراسته شده،هدف بنده مخالفت با پشتونها وحاکمیت پشتون نیست ،هیچ فردی آگاه نمی تواندچنین پنداردکه پشتون ها شایسته ی حکمرانی نیستند ...    شرح موضوع را ازقسمت دوم الی چهارم مطالعه نمائید